| روش تحقیق |
| ساعت ٥:٠۸ ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸ |
|
این نوشته سه هدف را دنبال می کند. حالا در کدام یک از اینها موفق است خدا می داند.البته اینها به شماره های 1 تا 3 زیر ربطی ندارند. ١- یکی از اتفاقاتی که من را بر آن داشت تا مطلب قبلی را بنگارم، منتظر ماندن برای پاسخ به ایمیلی بود که به استاد درس روش تحقیق اینجا (یعنی Ed Esteinmueller) زده بودم. در واقع حدود دو هفته از ایمیلی که در آن ایمیل کلاس روش تحقیق را نقد کرده بودم و ساختار آن و نحوه تدریس را زیر سوال برده بودم می گذشت و نه تنها هنوز پاسخی دریافت نکرده بودم، بلکه یک روز که استاد از نزدیکی ما رد می شد احساس کردم که با نگاهی به سمت ما یک آهی کشید و این آه را از ظن خود اینگونه تفسیر کردم که از ایمیل من عصبانی است و با خود می گوید چگونه این دانشجو اینقدر به خود جرات داده تا چنین ایمیلی را بزند. لذا علاوه بر شواهد قبلی، این را هم شاهدی گرفتم مبنی بر اینکه اینجا تغییر روتینهای موجود بسیار سخت است و انسان بهتر است به فکر کار جدید باشد تا تغییر کارهای قبلی. ٢- اما اینکه چرا این ایمیل را زدم و وی و کلاس و تدریس و ساختار روش تحقیق را زیر سوال بردم برمی گردد به کارگاهی که در ایران در رابطه با روش تحقیق دکترا در علوم انسانی برگزار شده بود. در آن کارگاه عنوان کردم که این رویکرد به روش تحقیق علاوه بر نقد کلی کلاسهای روش تحقیق در ایران، چیزی است که در اسپرو نیز تدریس نمی شود، بلکه آن را از نحوه کار، تعامل و تفکر بسیار در ارتباط با اساتید بزرگ اینجا استنباط کرده ام و خود آنها نیز آشکارا به من چنین چیزی را نگفته اند. به عبارت دیگر تمرکز بر مفهوم طراحی تحقیق (research design) با شاخصه ها و کارکردهایی که در آن کارگاه عنوان کردم را جوهره اصلی تحقیق در علوم انسانی برشمردم و از این روی یک رویکرد متفاوتی ارائه شد که در آن دیگر روش تحقیق را نمی توان از طریق کلاس و سخنرانی به دانشجو آموزش داد بلکه نیاز به یک روش رفت و برگشتی و انتقال عناصر ذهنی و ضمنی وجود دارد که تدریس را نیز متفاوت می گرداند. در آن کارگاه برخی دوستان در بازخوردهایشان نکاتی را عنوان کردند که می توان جمع بندی آن را این دانست که آنها نگران اعتبار خارجی این بحثها بودند، یعنی اگر این مباحث را با یک استاد روش تحقیق مطرح کنیم، آیا وی نیز می پذیرد یا نه. من هم ترجیح دادم تا به جای پاسخ فوری به این نگرانی ها، صبر کنم تا به انگلستان برگردم و در اولین فرصت به محض ورود در یک ایمیل مفصل مبانی آن را به استاد (اشتینمولر) توضیح دادم و حتی اسلایدهایی که در کارگاه ایران ارائه کرده بودم را نیز برای وی ضمیمه کردم تا با رویکرد من به این مساله آشنا شود. و حدود دو هفته بی پاسخ ماندن از استادی که همواره در پاسخ دهی سریع معروف است به این معنا بود که وی چندان موافق این ایمیل و محتویات آن نبوده است. ٣- اما پس از انتشار مطلب قبلی بر روی وبلاگ، ایمیلی از استاد دریافت کردم که از یک طرف یکی از شواهد من نسبت به سختی تغییر را از بین برد، و البته از طرف دیگر حاوی نکاتی بود که برای روش تحقیق جالب و برای دوستانی که نگران اعتبار خارجی رویکرد من بودند نیز می تواند مفید باشد. متن ایمیل وی به قرار زیر است: "خیلی ممنون از این نقد عالی و پیشنهادات مثبت در مورد تقویت آموزش روش تحقیق. من این رویکرد را بسیار می پسندم. من فکر می کنم که تو کاملا درست فکر می کنی در این باب که چنین نیازی را نسبت به اصلاح در درس روش تحقیق پیشنهاد می کنی.من در افکار قبلی خود قبلا این موضوع را خارج از محدوده درس روش تحقیق می پنداشتم چرا که من متقاعد نشده بودم که ما می توانیم چنین بحثی را در حالتی که طراحی های تحقیق کاملا متفاوتی وجود دارند و به کار گرفته می شوند، جای دهیم. به عبارت دیگر، من فکر می کردم این مطلبی است که بهتر است به اساتید راهنما واگذار شود.تو مرا در ارتباط با چندین مساله متقاعد کردی: 1) اینکه می توان یک رویکرد مقدماتی و چارچوبی از مباحث ارائه کرد که بر این تفاوتهای طراحی تحقیق فائق آید، 2) اینکه انجام این کار باعث می شود که بحثهای معرفت شناختی که در ابتدای درس مطرح می شود را بهتر یکپارچه ساخت، 3) معرفی کردن مبحث متدولوژی طراحی تحقیق باعث می شود ما بهتر بتوانیم نحوه توسعه سوال تحقیق را معرفی کنیم و راه بهتری را برای ورود به مرور ادبیات نشان دهیم (موضوع دیگری که من دوست دارم آن را بهبود دهم)." و در پایان این جمله که: "این موثرترین و مفیدترین کامنتی بود که من در طول ده سال تدریس خود در این درس دریافت کردم و از این بابت از تو بسیار متشکرم." (لینک professional lecture وی را نیز می توان اینجا به صورت آنلاین مشاهده نمود)
پی نوشت: در جمع خوانندگان دوستان زیادی هستند که من چه قبل از رفتن قطعی به انگلستان و چه بعد از آن به آنها گفته بودم که از اصلی ترین اهداف من در ول کردن خانه و زندگی و کشیدن این سختی ها بدون پول و گرفتن قرض و مسائلی از این دست این است که بروم آنجا بفهمم که آنها چگونه تولید علم می کنند یا به عبارت دیگر روش تحقیق علوم انسانی برای آنها چیست. این مطلب از دو جنبه جامعه شناسی و معرفت شناسی برایم حائز اهمیت بود که بحثهای جامعه شناسی آن را گاه و بیگاه در اینجا قلمی می کردم که به نظر می رسد زیاد مفید فایده نبوده است. لذا از درسهای چنین ایمیلی از طرف یک استاد بزرگ صرفنظر می کنم. اما به هر روی شاید بتوان گفت که در زمینه معرفت شناسی و روش تحقیق علوم انسانی هم به نتایجی دست یافته ام که البته اهم آنها در کارگاهی که در ایران برگزار شد مطرح شد. اگر دوستانی مایلیند، می توانم متن ایمیل خود به اشتینمولر را برای آنها نیز بفرستم. ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| بدیهای اسپرو |
| ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸ |
|
در این مدت اکثر مطالبی که در مورد اسپرو و وقایع اینجا منتشر شده است، و یا به گفته ای همه آنها، به نوعی تمرکز داشته بر خوبی های اینجا و اینکه چگونه یک سیستم آکادمیک کار خود را به جلو می برد. طبعا ممکن است عده ای چنین برداشت کنند که ما شیفته اینجا شده ایم، یا اینکه تعریف الکی می کنیم و یا اینکه چشم خود را بر روی حقایق بسته ایم و یا قادر به دیدن بدیهای آن نیستیم. با توجه به اینکه تاکنون مطلبی در این زمینه منتشر نشده است، می توان به آنها حق داد که چنین فکرهایی داشته باشند. اما باید توجه نمود که دیدن بدیها و مشکلات به سادگی دیدن خوبی ها نیست چرا که در وهله اول جلوه خوب آکادمیک عیان می شود و مسائل دیگر بعد از مدت زمانی که انسان با جو آشنا شود خود را نشان می دهد. در این مختصر بد نیست اندکی به بدی های اسپرو نیز اشاره شود. 1- اینکه دائم تعریف از هنجارهای مثبت آکادمیک می شود به این معنا نیست که اینجا همه یکدیگر را به یک چشم می بینند. وجود دارند آدمهایی که پیدا کردن آنها زیاد هم سخت نیست، که چنین رویکردی را ندارند. برخی از آنها انگلیسی و برخی دیگر ایتالیایی هستند که اسم بردن از آنها درست نیست. چنین افرادی حتی در انتخاب دانشجویان، نقد کردن و نظر دادن و حتی سرکلاس نیز تبعیض قائل می شوند. بنابراین در وهله اول باید تلاش کرد که از اینان دوری نمود. حتی در برخی نگاه های سیاسی وجود دارد که به شدت می تواند بر همکاری و تعامل آنان تاثیر بگذارد. 2- فرصتهای کاری به سختی به اشتراک گذاشته می شوند. البته نه کارهایی که قانونا نیاز به تبلیغات دارد نظیر جذب هیات علمی و غیره، بلکه کارهای دیگری که دم دستی است و حقوق خوبی هم دارد عمدتا بین یک جمع خاصی توزیع می شود. خودشان کارها را به یکدیگر واگذار می کنند و ورود به این جمع خیلی سخت است مخصوصا اگر از نژاد آسیایی باشی. یک دفعه می بینی یک دانشجوی دیگر دارد در حوزه تخصصی تو کار می کند بدون آنکه مرتبط با موضوع تزش باشد، در حالیکه تو در این زمینه بسیار کار کرده ای، یا کاری به مبلغ 1000 پوند که جمع کردن یک سری داده در طول یک هفته است را بین خودشان تقسیم می کنند بدون اینکه کسی خبردار شود. طبیعی است مانند بسیاری از جاهای دیگر اگر کسی دختر باشد راحت تر می تواند کار گیر بیاورد ... 3- اینجا اصولا کلمه تغییر زیاد خریدار ندارد خصوصا اگر به معنی تغییر روتینهای فعلی باشد. تغییر به معنی اضافه کردن چیز جدید راحت تر است اما اگر بخواهید کاری را که مدتهای مدیدی است به یک روش انجام می شده و احتمالا در قبضه عده خاصی است تغییر دهید، کارتان با کرام الکاتبین است چرا که هزاران دلیل می آورند که این کار نشود. به این معنی، اینجا نماد کامل یک نهاد است که روتینهای فوق العاده سفت و سختی دارد و تغییر آنها بسیار سخت تر است. بهتر است پیشنهاد کار جدید بدهید تا پیشنهاد تغییر یک کار فعلی نظیر درس روش تحقیق کیفی که یک نفر اینجا راه انداخت چرا که نمی توانست درس روش تحقیق موجود را با تغییر مواجه کند لذا گفت یک درسی می گذاریم مکمل آن. 4- ... بدیهای دیگری که دوستان می توانند در اینجا پیدا کنند و در کامنتها اضافه کنند. این نقاط ضعف چیزهای عجیبی نیستند و مختص اسپرو هم نیستند، شاید هر سازمان اجتماعی مبتلا به این نقاط ضعف باشد. به هر روی، به مانند هر نهاد دیگری که دست ساز انسان است، اسپرو هم بدیهای خاص خودش را داراست. اما نکته اینجاست که این بدیها به گونه ای نیست که مانع عملکرد کلی آن به عنوان یک نهاد علمی بشود و در جاهایی که احساس می شود این نقاط حاشیه ای در حال ورود به متن هستند، جلوی آنها گرفته می شود. به عبارت دیگر، نقاط ضعف وجود دارند، اما مانع و مختل عملکرد اصلی مجموعه نمی شوند، هر چند ممکن است گاهی اوقات این عملکرد را تضعیف کنند. اما در جوامع آکادمیک کشور، (عمدتا یا بعضا، نمی دانم) مشاهده می شود که حاشیه ها جای متن را گرفته اند و از این روی یک نهاد علمی به سرعت تبدیل به یک نهاد سیاسی و ... می شود و معیارهای تصمیم در آن عوض می شود. از این روی شاید بتوان به صورت خلاصه گفت؛ نقاط ضعف و حاشیه ها همواره هستند، اما مهم شدت آنها و درجه ای است که به آنها بها داده می شود. البته بعضی ها ممکن است منتقد کلیت این مدل عملکرد جوامع آکادمیک باشند و مدل بومی ای داشته باشند که همه اینها را با هم داشته باشد. الله اعلم... ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| نشریه علمی ترویجی |
| ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ |
|
سلام علیکم نویسنده این سطور مدتهاست که خواننده مطالب وبلاگ شماست اما توفیق نداشته است که با آن همکاری کند. این یادداشت هم نحوی سوء استفاده از محیط دوستانه وبلاگ شماست و امیدوارم که مرا به دلیل این سوء استفاده ببخشید. غرض از مزاحمت این است که اعلام کنم پژوهشکده سیاستگذاری علم فناوری و صنعت یعنی همان پژوهشکده که جدیدا در دانشگاه صنعتی شریف تاسیس شده است قصد دارد نشریه علمی ترویجی در حوزه سیاستگذاری علم، فناوری و صنعت منتشر کند و با این اعلامیه دست یاری به سوی شما دراز کرده است. درآوردن نشریه در حالی که بیشتر دوستان در گوشه غربتی – یا قربتی – دور از ایران افتاده و مشغول تزنویسی یا مقدمات کار هستند چندان ساده نیست و نیازمند همت و کمی عِرق به رشته تحصیلی است تا این نشریه بتواند حرف تازهای بزند و خلاصه نشان دهد طرح بحث سیاستگذاری در دانشگاه شریف منشا اثر و تولید افکار جدیدی شده است. .... به نظر من نیروی بالقوهای در دوستان هست که امروز و فردا منشا اثر خواهد بود و من امیدوارم یکی از جاهایی که این اثرگذاری معلوم شود نشریه پژوهشکده باشد. برای انجام این کار هم با بسیاری از دوستان مشورت شده و تلاش شده است نظر ایشان در کار لحاظ شود و .... خلاصه ما را از دعای خیر و دادن مقاله و راهنمایی دوستانه محروم نکنید. ایمیلی بزنید و احوالی از کار بپرسید یا زنگی بزنید با هم حرف بزنیم و ... حرف آخر هم این که غنای کار نشریه به همکاری دستهجمعی دوستانی نیاز دارد که در این زمینه دانش و تخصص و تعهدی دارند و اگر این همکاری شکل گیرد .... ما را از خود بدانید و ...
موضوعات مورد نظر نشریه 1- متدولوژی سیاستگذاری : شامل مباحثی چون مطالعات بینرشتهای و سیاستگذاری، روشهای مسئلهپژوهی، روشهای تدوین اجرا و ارزیابی سیاستها، الگوهای سیاستگذاری، نظامات نوآوری و ... ) 2- رصد ادبیات جهانی در حوزه سیاستگذاری با هدف توسعه مبانی این دانش و ترویج موضوعات نو 3- موردپژوهی و مطالعه تجارب سیاستگذاری در کشور ( شامل مطالعات سیاستگذاری پروژههای بزرگ، سیاست صنعتی، برنامههای توسعه و ...) 4- مطالعه تجارب خارجی در حوزه سیاستگذاری با رویکرد خاص به کشورهای منطقه چشمانداز 5- مطالعه روندهای تحول علم و فناوری و صنعت در جهان با رویکرد خاص به کشورهای منطقه چشمانداز 6- مطالعه روندهای تاریخی سیاست گذاری علم، فناوری و صنعت در کشور 7- مبانی فلسفی، فرهنگی و جامعهشناختی توسعه علم، فناوری و صنعت در جامعه با هدف استحکام پایگاه فلسفی و فرهنگی توسعه علمی و فناوری 8- آمایش سرزمین و بررسی سیاستهای آمایشی در علم، فناوری و صنعت 9- توسعه دانشبنیان؛ مبانی، تجارب و راهکارهای توسعه آن در جامعه ایران 10- مدیریت تکنولوژی، نظامات توسعه تکنولوژی علم و صنعت مانند نظام نوآوری و روشهای مدیریت و سیاستگذاری تکنولوژی 11- رابطه دین و توسعه علم و فناوری و صنعت با رویکرد ترویج نقش دین در سیاستگذاری این حوزه آدرس دبیرخانه: طرشت، خیابان شهید تیموری، پژوهشکده سیستمهای پیشرفته، طبقه پنجم واحد چهار تلفن: 09124055852 (قیومی) پست الکترونیکی :ab_qaumi@yahoo.com
کلمات کلیدی:
|
|
| نیلیزاسیون خاموش اقتصاد ایران |
| ساعت ٢:٥٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۸ |
|
بعد از مدتی که وبلاگ تعطیل بود و انگار کسی حوصله مطلب نوشتم نداشت، باز هم من از سر بیکاری گفتم یک چیزی نوشته باشم بقیه آدمهایی که مثل من بیکار هستند، سرگرم بشوند! اول کلام به توضیح کلمهها و ترکیبهای تازه بپردازم: نیلیزاسیون اشاره به "فرآیند نیلیگون شدن" دارد. که نیلی گون شدن هم اشاره دارد به همان استاد بزرگ اقتصاد ایران- دکتر مسعود نیلی-عضو هیات علمی دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف. منظور از فرآیند نیلی شدن هم خلاصه همان اجرایی شدن تفکرات ایشان و دوستان گرامیشان است (که از طریق نامه 11 استاد و سلسله سخنرانیهای سال 83-84 دیگه همه آنها را میشناسیم). همین جا تا صدای بعضیها در نیامده عرض کنم که بنده با استفاده از واژه نیلیزاسیون خدای ناکرده قصد اهانت به استاد بزرگ را نداشتهام؛ چه بهرهبرداریهای مشابه از نام افراد زیادی در فضای علمی شده و میشود که هیچیک توهین آمیز نیست: مانند ریگانیسم، تاچریسم،... الغرض...به نظر میرسد آنچه در سالهای اخیر در اقتصاد ایران در حال رخداد است (منظورم همین 2-3 سال است) تا حد زیادی با تفکرات دکتر نیلی و همفکرانشان همخوانی دارد. اول به تشریح شواهد این موضوع میپردازیم: الف) لایحه هدفمند کرده یارانهها: اجرای این لایحه با این روش (شناسایی درآمد افراد از طریق پرسشنامه ملی) و توزیع مستقیم یارانهها از موضوعات مورد علاقه این تقکر بوده که بالاخره بعد از سالهای زیادی بالاخره دارد میرود که اجرایی بشود. ب) ادغام وزارتخانه های صنعت و تجارت: که در استراتژی توسعه صنعتی تدوین شده به دست حضرت استاد آمده بود، آن موقع کسی توجه نکرد، دوباره مطرح شده است. ج) حرکت به سمت آزادسازیها: مانند نرخ ارز (که قرار شده از سال آینده آن هم کم کم آزاد شود) و موارد دیگر که دیگه بحث طولانی میشود... لذا به نظر میرسد جنبههای مهمی از این تفکر در حال حاضر در کشور مورد پذیرش هیات حاکمه است. اولین چیزی که در این مرحله میتوان گفت این است: چه جالب! از سویی جهتگیری سیاسی این گروه (که در شدیدترین حالت آن را در دانشگاه در فاصله دو دوره انتخابات سال 84 شاهد بودیم) و از سویی نوعی از گرایشات مذهبی هیات حاکمه خیلیهارا به این تصور رسانده بود که احتمالا دولت رویکردی متفاوت خواهد داشت...اما خب این شده دیگه! در این یادداشت نمیخواهم به علل این موضوع که خودش خیلی جالبتر است بپردازم، اما علم و تکنولوژی چه میشود: برای اینکه بتوانیم در ادامه اتفاقات مخصوصا در حوزه علم و تکنولوژی نظر دهیم، بهتر است این تفکر را بهتر بشناسیم: 1. علاقه به محاسبات ریاضی و ساده سازی/مدلسازی 2. درنظر گرفتن دانش و تکنولوژی به عنوان یک جعبه سیاه تهدید مورد اول این است که به قول Geoffry Hodgson، دانشمند Mathematical beauty را به جای Economic reality میگیرد. این تهدید در شرایط موجود با ذائقه مجریان که خیلی هم مهندس هستند، جدی به نظر میرسد؛ یعنی فقدان درک درست از مجموعه اقتصاد. دومین نکته این است که در نظر گرفتن دانش و تکنولوژی به عنوان یک بسته: عدم توجه کافی به سیاستگذاری علم و تکنولوژی را به همراه خواهد داشت. این کم لطفی با توجه به غلبه نگرشهای سیاسی در نهادهای متولی علم و فناوری عملاً امید به اینکه علم و تکنولوژی (با پارادایم توسعه صنعت در بخش خصوصی) در کشور جان بگیرد، بسیار کمرنگ میشود. و خلاصه تا مدتها... و علی العلم و تکنولوژی...السلام... یادآور میشود این یادداشت فکرهای بلندبلند نگارنده است...کامنت بفرمایید بحث کنیم یاد بگیریم! با تشکر- محمد پاکنیت
کلمات کلیدی:
|
|
| نجات علم از طریق غیر بومی سازی! |
| ساعت ٥:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ |
|
اپیزود اول: ساعت هنوز دقیقا 9:30 نشده است و تصمیم می گیرم که وارد اتاق بشوم. میزها کنار هم قرار داده شده اند به شکلی که افراد بتوانند به صورت کنفرانسی رو در روی یکدیگر بنشینند. برخلاف انتظار می بینم که سمت راست پروفسور اشتینمولر با لباس رسمی و روبرو پروفسور بن مارتین با لباس معمولی نشسته است. فکر می کردم که مدتی اینجا می مانم تا یکی یکی سروکله اشان پیدا شود در حالیکه آنها زودتر از وقت آنجا حاضر بودند. قاعدتا اشتینمولر باید رئیس جلسه باشد چون لباس رسمی بر تن دارد. از من می پرسد استاد راهنمایت کجاست؟ و من به یاد گذشته می افتم که اساتید را یکی یکی پیدا می کردیم تا به جلسه بیایند می گویم: نمی دانم، می خواهید بروم پیدایش کنم. اشتینمولر می گوید که لازم نیست و توضیح می دهد که پروتوکل ما این است که ابتدا ما با استاد راهنمای شما تنها صحبت می کنیم، سپس از شما می خواهیم که وارد شوید و سوالات خود را می پرسیم و در نهایت شما مجددا خارج شده و ما تصمیم خود را می گیریم. یاد داستان صمد در شهر می افتم و اینکه چقدر به وضعیت الان من شبیه است. تلاش می کنم ذهنم را جمع و جور کنم که پروفسور میلستون، یعنی استاد راهنما نیز وارد می شود، راس ساعت مقرر. اپیزود دوم: مجددا وارد اتاق می شوم. اشتینمولر پیشنهاد می کند که کنار استاد راهنما بنشینم چون از نظر روانی اثر مثبتی دارد. تلاش می کنم اضطرابم را پنهان کنم، چون این اولین تجربه من بدین شکل است. کاری را انجام داده ام و اینک بزرگان دنیا و کسانی که این فیلد را توسعه داده اند می خواهند راجع به این کار از من سوال بپرسند. از همه بیشتر از بن مارتین می ترسم چون واقعا نمی دانم چه در سر می پروراند در حالیکه با تفکرات اشتینمولر بیشتر آشنا هستم. صحبت آغاز می شود و اشتیمنولر می گوید که ما یک سری concern نسبت به کار شما داریم که مطرح می کنیم. البته پروتوکل ما به این شکل است که ما پروپوزال شما را خوانده ایم و لذا ارائه پاورپوینت و این چیزها وجود ندارد. سوالات خود را مبتنی بر متن شما خواهیم پرسید. سپس از بن می خواهد که شروع کند... چهل دقیقه ای گذشته است. برخلاف انتظار بحثهای بن زیاد بنیادی نبود ولی اشتینمولر سوالات مفهومی عمیقی را پرسیده بود و من تمام تلاش خودم را کردم تا نشان دهم که به بحث مسلط هستم و اگر ایرادی نیز وجود دارد، خودم به آنها وافقم. سوال آخر خود را که می پرسد، یک لحظه کپ می کنم. هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که چنین سوالی بتواند مطرح شود. عدم پاسخگویی به آن به منزله این است که کل کار از اساس خراب است. استاد راهنما نیز تاکنون کلامی حرف نزده است، گویی که نیست. به خودم سعی می کنم مسلط شوم. سوال را از اول در ذهن مرور می کنم. با این فرضیاتی که وی مطرح کرده است، کل کار به یک مساله روانشناسانه تقلیل پیدا می کند و دیگر جایگاهی در مطالعات سیاستگذاری نخواهد داشت. آرام شروع به پاسخ دادن می کنم. فکر کنم اولین قدم در پاسخ دادن این است که یک چیزی بگویی، یک جمله آغاز گر، تا بتوانی ادامه دهی... پاسخ که تمام می شود، اشتینمولر می گوید: that is a satisfactory and adequate answer اپیزود سوم: بیرون اتاق نشسته ام و منتظر که مرا مجددا به داخل فرا بخوانند. وارد اتاق می شوم و چشمم به پارچ آبی می افتد که بخش عمده ای از آن را در طول جلسه نوشیده بودم. اشتینمولر می گوید: ما تشخیص دادیم که کار شما پیشرفت خوبی داشته است و به زعم ما قابلیت بالایی برای تبدیل به یک تز دکترا را دارد. شما با موفقیت به سوالات پاسخ دادید و ما علاوه بر این به جمعبندی رسیدیم که شما می توانید برای مطالعات میدانی خود به ایران سفر نمائید. ما ایراد یا دغدغه جدی نسبت به این کار نداریم ... و بن مارتین ادامه می دهد: ما سوالات خیلی سختی از شما پرسیدیم که شما به نظر ما به خوبی از عهده پاسخگویی برآمدید. یاد جلسه ای مشابه می افتم که در آن دکتر پایا (استادی که تا آخر عمر خود را شاگرد ایشان می دانم)، به من توصیه کرده بود که در آخر جلسه خود را متواضع و در حال یادگیری نشان بده. البته سوای اینکه در آن جلسه مشابه و هنگامی که من این تواضع را به خرج دادم به نام عدم تسلط به بحث قلمداد شد و اساتیدی بعد از آن به من اعتراض کردند که چرا این حرف را زدی، تو باید تمامی چم و خم کار را می دانستی و ... اما اینجا فرق داشت. چون هم من درون جلسه یادگرفته بودم، هم هر روز در حال یادگیری بودم، و هم بسیاری از مطالب هست که باید یاد بگیرم. لذا تشکر می کنم و می گویم که من آمده ام که یاد بگیرم، و همیشه و در همه حال خوشحالم که از شما مطالب مختلفی را بیاموزم. نتیجه گیری محتوایی: جدای از نحوه و شکل برگزاری چنین جلساتی، که در جای خود حاوی نکات ارزشمندی است، نظیر نحوه برخورد با دانشجو، عدم ارائه پاورپوینت و خوانده شدن مطلب از قبل، و ... مطلبی که برای من از همه مهمتر بود و به دنبال پاسخی برای آن بودم این بود که معیار ارزیابی آنها چیست؟ بر چه اساس و مبنایی آنها تصمیم گیری می کنند و این اساس و تصمیم چه فرقی با نهادهای کشور ما دارد؟ به عبارت دیگر، آنها چه زمانی می گویند که یک کار قابل است و ما چه زمانی می گوییم که یک کار قابل است؟ من پاسخ این سوال را با توجه به دو تجربه مشابه، یکی در ایران و دیگری که در بالا شرح آن رفت به صورت خلاصه در اینجا بیان می کنم. البته مبانی تئوریکی برای این جمع بندی دارم که فکر کنم طولانی تر از حوصله این نوشته باشد. خلاصه نتیجه من این است که در ایران، مساله ای که مهم است قطعیت است و اینکه شما با چه درجه قطعیتی یک حرفی را مطرح می کنید. هرچه درجه قطعیت کمتر باشد، به نظر که شما کمتر کار کرده اید و لذا مطلب شما ایراد دارد. برای این منظور، عمدتا لازم است که نظریات دیگران را به صورت پهلوان پنبه ارائه کرده و سر آنها را ببرید تا بتوانید حرف خود را به پیش ببرید. عبارتهایی به شکل: ادبیات در این زمینه ساکت است، به وفور به چشم می خورد. به عبارت دیگر، مساله ای که از همه مهمتر است خود ادعای شماست و هر چه ادعا بزرگتر بهتر. اما در اینجا بحث متفاوت است. چیزی که در اینجا اهمیت دارد این است که شما این حرف را در مقایسه با کدامین حرفها می زنید. نظر شما به صورت دقیق راجع به سایرین چیست و آیا آنها را خوب فهم کرده اید؟ سپس نظر شما راجع به نظر خودتان چیست و چقدر از ملاحظات ادعایی که مطرح می کنید خبر دارید؟ تا چه حد به ایرادات و اشکالات آن واقف هستید؟ در واقع خیلی مهم است که شما می دانید در چه فضایی دارید صحبت می کنید و سپس اینکه چه صحبتی را مطرح می کنید. به عبارت دیگر، مساله ای که از همه مهمتر است آگاهی از عدم قطعیتهای ادعای شماست. البته اینکه چه میزان این مساله در نهادهای علمی کشور صادق است را نمی دانم، و شاید مشاهدات من اصلا نمونه خوبی از فضای کشور نباشند. اما اگر بدین گونه باشد، این نتیجه چندان بی راه نیست که ما با نوعی از علم در ایران سروکار داریم که واقعا (یا از جنبه های خاصی واقعا) بومی است و لذا شاید به جای تلاش صرف برای بومی کردن محتوای علم که امروزه دغدغه بسیاری است(و راجع به درستی و نادرستی آن در این وبلاگ قبلا مفصل بحث شده است)، لازم است تا کمی تلاش در راستای غیر بومی سازی نهادهای آن نیز برداریم، چرا که این نهادها به نوبه خود حداقل بر معیارهای رد و قبول محتواهای علمی در جوامع علمی اثر می گذارند (نه از منظر فلسفی، بلکه از منظر جامعه شناختی)... ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| تاملی در تولید مقاله و نظام علمی کشور |
| ساعت ٩:۳٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۸ |
|
چندی پیش از احوال یکی از دوستانی که در ایران دکترا می خواند باخبر شدم که فعلا مشغول کار بر روی دو مقاله ایست که باید بر طبق قوانین دکترای داخل در مجلات معتبر بین المللی به چاپ برسد. در شرایط کشور ما که تحقیق، مخصوصا در حوزه علوم انسانی، معنای چندانی ندارد و به تازگی قصد برداشتن پایان نامه از دوره های فوق لیسانس را نیز دارد، این شرط می تواند نکته مثبتی باشد چرا که لااقل چاپ دو مقاله در مجلات معتبر نشان دهنده این مساله است که تزهای دکترا زیاد هم از مساله دور نبوده اند (هرچند قطعا به این معنی نیست که کل کار خوب بوده است). اما تاکید بیش از حد بر تولید علم با معیار سنجش مقالات (که خوب البته خیلی از آنها محصول همین قوانین داخل هستند) را می توان تا حدی ساده اندیشی قلمداد کرد. برای این منظور، خوب است چند مثال، هرچند کوچک، از فضای اسپرو بیاورم و خودمان را درگیر بحثهای پیچیده نظامهای علمی و کارکردهای آنها نکنم: 1- در اوایل کار که با استاد راهنمای دومم گفتگو می کردم، از وی پرسیدم که چرا مقاله مرتبط با تز خود را که در سال 1996 دفاع کرده بود را در سال 2000 چاپ کرده است؟ وی در پاسخ یادآور شد که چون اینجا شرطی برای مقاله وجود ندارد، من نیز وقت نداشتم و ترجیح دادم که کار کنم تا اینکه پس از چهار سال توانستم مقاله ای را به همراه استاد راهنمایم بنویسم (بعد از اینکه دکترای خود را گرفته بود). قابل توجه است که مقاله وی در حوزه خود بسیار مهم است. 2- یکی دیگر از دانشجویانی که در سال 2005 دفاع کرده، و البته الان وی نیز دکتر است، به من می گفت که مقاله نوشتن کار وقت گیری است و وی به هیچ روی حوصله نوشتن مقاله را ندارد. جالب است که وی در حالیکه در اسپرو کار می کند، اصلا مقاله ای چاپ نمی کند و لذا به نظر می رسد که اسپرو نیز شرط مقاله برای جذب ندارد. به زعم وی، کسانی که تند و تند مقاله چاپ می کنند زندگی ندارند... 3- هنگامی که از استاد راهنمایم (اریک میلستون، که اتفاقا استاد راهنمای هر دو فرد ذکر شده در بالا نیز بوده است) راجع به مقاله ای که در ذهن می پروراندم پرسیدم، با پاسخ عجیبی روبرو شدم: "این مقاله را برای چه مخاطبی می خواهی بنویسی و چه هدفی از نوشتن این مقاله داری؟" وقتی گفتم که بنابر معیارهای ایران، نوشتن مقاله در مجلات معتبر بین المللی برای رزومه شخصی مهم است با تعجب نگاهی کرد و گفت من اینها را نمی دانم، اما در هر صورت بسته به مطلبی که در ذهن داری و مخاطبانت، ژورنال فلان برای سیاستگذاران خوب است... ژورنال فلان برای قشر آکادمیکی که جامعه شناسی بلدند... ژورنال فلان برای سیاست عمومی و ... بنابراین بسته به مخاطبت باید تعیین کنی که چه میزان محتوای علمی وارد بحث می کنی و چه میزان از مطالب تجربی را بیان می کنی و ... 4- چند وقت پیش مهدی می گفت که به استادش جیم واتسون پیشنهاد نوشتن یک مقاله مشترک داده است که در پاسخ جیم به وی گفته که اصولا اینجا رسم نیست استاد و دانشجو مقاله بدهند مضاف بر اینکه اینها عمدتا حاصل تلاش توست و اگر من دخیل در این مساله شوم یک نوع سوء استفاده به حساب می آید... 5- در اسپرو آدمهایی هستند که ماشین تولید مقاله اند. اندی استرلینگ و پل نایتینگل یک نمونه از این آدمهایند. اینقدر مقاله می نویسند که مخ آدم سوت می کشد... اما چرا اینها را مطرح می کنم؟ ادبیات وافری وجود دارد که تولید مقاله در مجلات معتبر به هیچ وجه معیار مناسبی نیست و فقط می تواند یکی از معیارها باشد، اما بحث ادبیاتی وقت مفصلی می برد و در این مجال نمی گنجد. یک سیستم فعال و پویا نظیر اسپرو که در سطح بین المللی بسیار شناخته شده است، کارکردهای اصلی دیگری دارد که یکی از اثرات جانبی این کارکردها تولید مقاله است. بحث جالبی راجع به نشانه های سلامت و بیماری وجود دارد که با توجه به بحث بالا می توان آن را توسعه داد. وقتی یکی از اثرات جانبی یک سیستم پویا این است که تولید مقاله در حد و کیفیت بالایی دارد، این شاخص را نمی توان نشانه سلامت سیستم قلمداد کرد چرا که می توان سیستم هایی ایجاد کرد که تولید مقاله دارند (مثل ایران؟)، در حالیکه کارکردهای اصلی خود را دربرندارند و لذا بیمار هستند. اما کمبود کیفیت و تعداد مقاله را حتما می توان به عنوان نشانه بیماری یک سیستم قلمداد نمود چرا که سیستم سالم یکی از اثرات جانبی اش مقاله است و هنگامی که این شاخص کم باشد، باید به دنبال بیماری این سیستم گشت. بنابراین، شاخص تولید مقاله نشانه خوبی و کارکرد سیستم نیست، بلکه فقدان آن نشانه بدی و بیماری آن است و از این منظر این شاخص مانند درجه تب بدن انسان است. هنگامی که درجه تب کسی متعادل است بدین معنی نیست که حتما سیستم بدن سالم است، اما هنگامی که درجه آن نامتعادل است، نشانه ای از بیماری درون سیستم را می دهد. خاتمه: چند وقت پیش در اینترنت بحث کتاب "ما چگونه ما شدیم" را دیدم که نوشته دکتر زیباکلام است. البته من به این کتاب دسترسی ندارم، ولی در اینترنت خواندم که یکی از دعاوی آن این است که تاکید بیش از حد بر میزان تولید علم و دانش در کشور خود نشانی از این مساله است که ما عقب مانده هستیم و گرنه دلیلی ندارد که اینهمه بر این مساله تاکید شود. مگر کشورهای پیشرفته دائم در بوق و کرنا می کنند که ما اینقدر پیشرفت کرده ایم و تولید مقالاتمان اینقدر است؟ البته من کتاب را ندیده ام و راجع به محتوای کلی آن هم نظری ندارم، اما به نظرم با توجه به بحث بالا تعبیر فوق را اینگونه می توان بهتر اصلاح کرد: این همه تاکید بر نوشتن مقاله و ارائه آمارهای ریز و درشت از تولید علم نه به این معنی است که ما پیشرفته هستیم (همانگونه که آمار دهندگان ادعا می کنند) و نه به این معنی است که ما عقب مانده هستیم (بنا به نظر زیباکلام)، بلکه در حقیقت به این معنی است که درجه تب ما در قیاس با گذشته آنقدر هم بالا نیست که قبلا هر کسی از دور می دید با نگاهی به شاخص مقالات (درجه تب) متوجه می شد که این سیستم بیمار است ... به نظرم بیشتر شبیه این حالت است که با استامینوفن درجه تب را پائین آورده ایم ... ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| سیاست تکنولوژی (follow up) |
| ساعت ۸:٢٥ ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٧ |
|
البته مدتی است که پیرو کامنتهای مطلب محمد مساله را از اشتینمولر پرسیده ایم، اما وقت نشده بود که آن را اینجا مطرح کنیم. لازم به ذکر است که پروفسور اشتینمولر استاد اقتصاد اسپرو است که دکترای خود را از دانشگاه استانفورد گرفته و تا سالها در آنجا نیز تدریس می کرده است. در ابتدا باید توجه نمود که مطالب ذیل فهم من از صحبتهای وی است که چندین بار تلاش کردم تائیدیه وی را از فهم خودم در حین صحبت بگیرم. شاید مهدی مسائل دیگری را نیز به خاطر بیاورد. حاصل کار این است: 1- با فرض قبول اهمیت ثبات اقتصاد کلان، باید توجه کرد که خانم آمسدن این فرض را برای کشورهایی مبتنی بر اقتصاد بازار مطرح کرده است. در این کشورها ثبات فضای اقتصاد کلان مهم است چرا که به بنگاه ها این اطمینان خاطر را می دهد که می توانند به صورت بلند مدت سرمایه گذاری کنند. در اقتصادی نظیر ایران که دولتی است و عمده برنامه های توسعه علم و تکنولوژی نیز به وسیله این نهاد پیاده سازی می شود، فضای اقتصاد کلان آنقدر مهم نیست. 2- به طور خاص در کشور ما که نفتی است و همواره می توان بخشی از این پول را به این مساله اختصاص داد، اهمیت دولت پررنگ تر می شود. 3- در عوض به نظر می رسد که ثبات فضای سیاسی، و یا انسانهای مهم سرکار عامل اصلی در سیاست علم و تکنولوژی کشور باشند. اگر یک دوره هشت ساله ریاست جمهوری را در نظر بگیریم، آن گاه به نظر می رسد که هشت سال زمان کافی برای شروع تا اختتام یک سیاست تکنولوژی باشد. لذا در ایران به جای اینکه اقتصاد کلان در سیاست تکنولوژی تاثیر بگذارد، مسائلی نظیر جابجایی افراد در سیستم دولتی مهم ترند. 4- اگر نهادهایی خاص این مساله ایجاد شوند، نظیر معاونت فناوری که ساختار آن نیز به تصویب رسیده است، در این صورت امید وافری می توان به اثرگذاری این سیاستها داشت. 5- اما در هر صورت، به زعم وی موفقیت در تکنولوژی بستگی به حرکت به سمت سیستم بازار و تعامل با جهان خارج دارد. در دوره کنونی، دولت نمی تواند دیگر متولی توسعه مقوله های فراوانی باشد و این مساله را باید به سمت بازار هدایت کند. از طرف دیگر، به دلیل گستردگی و تنوع دانش تکنولوژیک در سرتاسر دنیا، دیگر نمی توان تا مدت زیادی ارتباط با خارج را قطع کرد و نیازمند تعامل با دنیا هستیم. به زعم وی، مدل توسعه تکنولوژی هسته ای نمی تواند الگوی خوبی برای همه بخشها باشد چون مستلزم هزینه فراوان و شانس موفقیت کم است. وی مدل روسیه را مدل مناسبی برای الگو برداری می دانست به این معنی که ایران باید از شکست مدل روسیه درس بگیرد. 6- وی همچنین معتقد بود شانس موفقیت خصوصی سازی بدون تعامل با جهان اندک است. 7- البته اینها نظر وی بود، ولی احتمالهای دیگر را نمی توان رد کرد. مثلا اینکه ایران در خصوصی سازی موفق شود و در عین حال پس از پیروزی در مساله هسته ای به عنوان بازیگر جهانی شناخته شود و همه چیز به خوبی و خوشی تمام گردد... نتیجه: فعلا سیاست تکنولوژی جواب می دهد چون در دولت متمرکز است و کار زیادی به فضای اقتصاد کلان ندارد، اما در هر صورت موفقیت همه چیز در گرو حرکت به سمت خصوصی سازی است در یک افق بلند مدت تر (مثلا بعد از تمام شدن پول نفت؟ یا بعد از اینکه یک روزی بتوانیم بگوئیم ما هم بخش خصوصی داریم؟)... ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| "سیاست تکنولوژی" که من میبینم- ما کی به کار میآییم؟ |
| ساعت ۱:٥٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٧ |
|
مطالب مختلفی با پسوند "من میبینم " منتشر شده است: مانند "دنیایی که من میبینم" نوشته آلبرت انیشتین، یا "آمریکایی که من میبینم" نوشته سید قطب فیلسوف معاصر. اما این بار من میخواهم با عنوان "سیاست تکنولوژی که من میبینم" وقت دوستان را بگیرم! منظورم از سیاست تکنولوژی که من میبینم، بخشهای نظری سیاست تکنولوژی نیست (احتمالاً علی عزیز یا ابراهیم عزیز در مورد - مانند سایر موارد - خیلی بهتر از من میتوانند اظهار نظر کنند). سیاست تکنولوژی که میخواهم برایتان توصیفش کنم در واقع آن بخشی از سیاست تکنولوژی است که در کشور در حوزه عمل اتفاق می افتد. اولاً این سئوال مطرح می شود که آیا ما اصلا می توانیم سیاست تکنولوژی داشته باشیم؟ یعنی شرایط اقتصادی ما طوری است که برای توسعه تکنولوژی فکر کنیم (منظورم از تکنولوژی، تکنولوژیهای استراتژیک که دولت سعی می کند به هر قیمتی به آنها برسد و مزیت اقتصادی ایجاد نمیکنند نیست). من فکر میکنم اینطور نیست. آلیس آمسدن از متفکرین توسعه در کتاب "طلوع سایرین" (The Rise if the Rest) ثبات فضای اقتصاد کلان را از ضروریات توسعه می داند که بدون آن اعمال سیاستهای صنعتی و تکنولوژی نتیجه ای نخواهد داشت. اما آیا روزی خواهد آمد که ما با ثبات فضای اقتصاد کلان روبرو باشیم؟ ممکن است!؟ ممکن است داستان مردی که می خندد در ماههای آتی به سر برسد و بعد از او دیگر کسی نباشد که تجربه کشورداری نداشته باشد! و در نتیجه می توان به دولتی امید داشت که حتما تجربه اداره فضای اقتصاد کلان را داشته و میتواند ثبات فضای اقتصاد کلان را به همراه داشته باشد. اما ممکن است گروه با تجربه ای باز هم نتوانند فضای مناسب رشد تکنولوژی را فراهم کنند! ممکن است مثلاً بیشتر به فکر سیاستهای اقتصاد آزاد باشد! یا هر چیز دیگر! به علاوه، با حضور نفت در ساختار اقتصاد کشور و با نظام تصمیمگیری موجود به نظر نمیرسد امکان ایجاد فضای با ثبات اقتصاد کلان مهیا باشد. خب پس چه؟ ما (جسارتاً منظورم عزیزانی است که در حوزه سیاست تکنولوژی فعالیت می کنند) بیکار میمانیم؟ یا فقط برایمان پروژههای تحقیقاتی کتابخانه ای تعریف میکنند که نرخ اشتغال جوانان تحصیل کرده خیلی پایین نیاید؟ یا ناچار می شویم در هر زمینه بی ربطی (مثل سایر گرایشهای مدیریت) کار کنیم تا بالاخره از گرسنگی نمیریم؟ یا آنچنان که "من میبینم" همه اینها! من فکر میکنم هنوز اقتصاد ما به بلوغی نرسیده است که در آن از سیاست تکنولوژی حرف زد (منظورم حرفی است که تا اجرا نافذ باشد). Stefano Breschi که در زمینه نوآوری بخشها و حقوق مالکیت با Franco Malerba کارهایی انجام داده است، یکبار به من گفت: من فکر میکنم امروز زمان مناسبی است تا ایتالیا قانونی مشابه قانونی که 20 سال قبل در آمریکا به اجرا درآمد ، اجرا نماید. در ادامه افزود " ما در اروپا معمولاً همه کارهایمان با20 سال تاخیر نسبت به آمریکا انجام میشود" داشتم فکر می کردم موضوع سیاست تکنولوژی و نوآوری در دهه 1990 در اروپا بطور جدی مطرح شد؛ احتمالاً چقدر زمان نیاز دارد تا بطور جدی در ایران مطرح شود؟ به عنوان سئوالی برای مدیران- مساله روز سیاستگذاران- دغدغه مسئولان و راه حلی برای نجات صنعت و اقتصاد؟ 20 سال بعد (2010)؟ به نظر نمیرسد تا آن زمان اتفاق خاصی بیفتد! 30 سال بعد؟ 50 سال بعد؟ یا 100 سال بعد؟ من فکر میکنم موضوع "سیاست تکنولوژی" اگرچه برای برخی دوستان-یا لااقل برای خود من- موضوعی جذاب و دوست داشتنی است، اما طرح آن در کشور در شرایط کنونی، مانند طرح سئوالی در مورد محاسبه انتگرالهای دوگانه برای دانش آموز دوم راهنمایی است. خلاصه اینکه: فکر میکنم عجله کردیم- شاید محمد حسین (آقازاده علی آقا) یا امیر علی و محمد (آقازاده های آقا ابراهیم) بتوانند روزی در مورد سیاست تکنولوژی کاری صورت دهند.
محمد پاک نیت
کلمات کلیدی:
|
|
| اگر لذت ترک لذت بدانی... |
| ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٧ |
|
مطلب اخیر دوست عزیزم جناب اقای ابراهیم مرا بر آن داشت تا به مسالهای که ایشان بدان پرداخته از زاویه دیگری بپردازم. واقعیت این است که همه کسانی که مزه علم و دانش و تحقیق و پژوهش را یافتهاند به حلاوت و شیرینی پرسش و پژوهش واقف و مشرف هستند. منتهی قدما می فرمودند علوم دو دسته اند : علوم غایی و علوم الی. مراد از علوم غایی ان دسته از علوم اند که نفس دانستن آنها در سازندگی و کمال انسان موثر است و علوم آلی آن دسته از علوم هستند که علم به معلومات آنها به خودی خود ارزش ندارد بلکه فایده و اثری که ازکاربست و به کارگیری آنها در خدمت خلق خدا حاصل میشود موضوعیت و مطلوبیت دارد. از این دیدگاه مشخص است که مباحث حوزه سیاستگذاری علم و تکنولوژی در دسته دوم قرار میگیرند. دانستن آنها و بحث و فحص از ظرائف و طرائف مندرج در این شاخه از علم زمانی ارزشمند است که ظرف به کارگیری آن دانستهها وجود داشته باشد. نگاهی نه از سر بدبینی و تعصب بلکه از روی واقع بینی و تدبر به خوبی نشان میدهد که اگر هدف عزیزانی که گزینه تحصیل این قبیل رشتهها را در خارج از کشور و در فضایی گل و بلبل انتخاب میکنند، کاربست آتی آن دانستهها در بستر اجرایی و عملیاتی داخل کشور است، مسیر به شدت ناهموار و صعب العبور است و با قاطعیت میتوان گفت ظرفیت و قابلیت به کارگیری حجم عمده این قبیل معارف در فضای واقعی کشور وجود ندارد. برای این که عزیزان مشغول به تحصیل در خارج بتوانند پس از تحصیل و کسب علم و بهره مندی از لذات تحقیق، علم خود را به کار گیرند باید قبل از آنان قهرمانانی چند این راه ناهموار را به قدرت و سرسختی بکوبند و آن را هموار سازند. این عزیزان اگرچه از درک لذت چالش با اساتید متوغل در علوم سیاست گذاری بی بهرهاند و فضای ارام و جذاب بلاد راقیه را برای تحصیل و تحقیق انتخاب نمی کنند، اما این ترک لذت، حلاوت و شیرینی مضاعفی دارد. لذت چالش با کاربران واقعی این علوم و بدیهیات و امهات مسایل علمی این حوزه را قطره قطره به کام جان آنان فروریختن و راه را برای هنرنمایی و میدان داری عزیزان از غربت بازگشته فراهم آوردن. اینها را گفتم و نوشتم تا مبادا کسانی گمان کنند که اگر در این عرصه و جولانگاه و علیرغم استطاعت، گزینه تلاش و کوشش علمی و عملی توامان را در داخل کشور برگزیدهاند، در فضیلت جهاد علمی و درک حلاوت لذات مجرد عقلی از دانشجویان کوشای بلاد راقیه چیزی کم دارند. در هفته ای که گذشت همت و تلاش دوستی جوان و کوشا که مدتی است به حوزه سیاستگذاری تکنولوژی علاقمند شده است و در این مسیر دانستنی های سودمندی اندوخته است، و جد و جهد و اجتهاد او برای چالش با مدیران حوزه انرژی نتیجه داد و توانست جمع قابل توجهی از عالی ترین سطوح سیاستگذاری حوزه انرژی کشور را به ضرورت توجه به مقوله نفوذ تکنولوژی در سیاستگذاری تقاضای انرژی متوجه سازد و آنان جملگی پس از تلاشی یک ساله در نهایت به ضرورت این امر مذعن گردیدند. من حلاوت و شیرینی این پیروزی درخشان را پس از چالشی یک ساله کمتر از حلاوت تحقیق و پژوهش در فضای آرام و آرامش بخش اسپرو نمی بینم. هادی
کلمات کلیدی:
|
|
| طعم Research |
| ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧ |
|
چند وقت پیش در رستورانی در لندن با چندتا از دوستان ایرانی مشغول صرف غذا بودیم که یکی از آنها که سابقه ای در کسب و کار دارد پرسید که من نمی دانم درس خواندن و این همه خود را علاف تحقیق و کتاب کردن چه لذتی دارد که این همه آدم را مشغول خود ساخته است و تاکنون نیز کسی پاسخی درخور که مرا اقناع کند نتوانسته ارائه کند، که البته در این میان یکی دیگر از دوستان که خود مدرک دکترا از London business school دارد در پاسخ نکاتی را مطرح کرد و من هم برای اینکه افاضه ای کرده باشم، یک نکته فلسفی به وی یادآور شدم و آن اینکه جنس معرفتی که تو خواهان آنی از جنس وجودی و تجربی است و لذا هرچه قدر هم به تو در این مورد صحبت کنند، تو خود طعم آن را نخواهی چشید و لذا از این تمنای محال صرفنظر کن. و این گفتار من به مثابه جمله قصاری درآمد که حاضرین شیفته گشته و فریادها سر دادند و دوست پاسخ گیرنده اظهار ارادت وافر نمود!!! البته پیش فرض این صحبت من این بود که من این طعم را چشیده ام و تو نچشیده ای ... اما در هفته اخیر اتفاقی افتاد که من را تشویق به این تمنای محال کرده است و آن سخن راندن از طعم تحقیق است، نه به خاطر آن جلسه، بلکه به خاطر اینکه تازه هفته گذشته طعم دیگری از تحقیق را چشیدم، و نمی توانم خود را از بیان شمه ای از آن نگه دارم. و باید اقرار کنم که این طعم چنان عمیق بود که هیچ گاه فراموش نخواهد شد. شاید به یک نگاه ساده، زیبایی و حلاوت تحقیق در یافتن چیزهای جدید و پاسخ به مسائل حل نشده قبلی باشد که صدالبته کسی نمی تواند منکر این مساله گردد. اما به نظر من این لایه روئین قضیه است در حالیکه طعم اصلی تحقیق چیزی متفاوت است که همچنین به نظر می رسد جامعه تحقیقاتی ما تمایلی به چشیدن این طعم ندارد و خود را به شیرینی اولیه مشغول ساخته است (مسلم است که طبق همیشه استثنائات فراوانی هم وجود دارد). با تشکر از دوره گرانقدر سیاستگذاری، بالاخره می توانم اذعان کنم که الان یک سالی هست که به صورت متمرکز و جدی بر روی یک موضوع در حال کار هستم و جمع آوری اطلاعات مرحله اول را نیز انجام داده ام و دائم در اسپرو مشغول کار و مطالعه هستم. در این مدت یافتن و کشف مطالب بسیار زیادی در طول این مدت من را قانع می کرد که طعم تحقیق همین حلاوتهاست. کار به جایی رسید که مطلبی را در دوازده صفحه به صورت مختصر آماده کردم که تمام ادبیات موضوع را در عین خلاصه بودن شامل می شد و نکته ای در آن کم نمانده بود. رویکردهای مختلف به معرض نقد گذاشته شده بود و حتی مبانی معرفتی کسانی که در ادبیات مطرح بودند را نیز استخراج کرده بودم. حتی با پیدا کردن رفرنسهای مختلف، بعضا از زیر سنگ، اولین کارهای حوزه را مطالعه کرده بودم و به صورت جامع نشان داده بودم که چطور بعضی از افراد پرآوازه هنگام ارجاع به این رفرنسها دچار اشتباه می شوند، چرا که آنها را دقیق مطالعه نکرده اند. حتی مطمئن بودم که استاد راهنمایم هم بعضی از این رفرنسها را ندیده است. از این روی یک مبنای تئوریک خیلی قوی آماده کردم که از روی آن یک سوال تحقیق کاملا شفاف و علمی استخراج کردم تا برای دور دوم جمع آوری اطلاعات استاد راهنما را قانع سازم. حتی روی نحوه نگارش آن به انگلیسی چنان وقت گذاشته بودم که کلمه ای دوبار در آن تکرار نشده بود و کلمات متنوع و جدید در جای جای آن موج می زد. سرتان را درد نیاورم، خلاصه چنان کار را جلو برده بودم که برای هرگونه سوالی آماده بودم و سرمست از این مزه تحقیق برای روز جلسه با استاد راهنما لحظه شماری می کردم. صحنه جلسه را به مصافی می دانستم که استاد راهنما به مانند یک داور رای به بی عیب و نقصی کار من می دهد و مجوز بازگشت برای جمع آوری دیتا برای بار دوم را همان جا امضا خواهد کرد. هنگامی که روبروی دو استاد راهنمای خود نشستم، به ناگاه میدان دگرگون شد. وی خیلی ساده شروع کرد: کار خیلی خوبی آماده کرده ای، اما من فکر می کنم می توان راجع به آن بحثهایی را مطرح ساخت و سپس دغدغه خود را آغاز کرد. بحث که شروع شد، سه نفری به همراه استاد راهنمای دوم شروع به اظهار نظر کردیم و جنبه های مختلف را مورد موشکافی قرار دادیم. شدت هیجان چنان بالا رفت که استادراهنما ناهار خوردن خود را به تعویق انداخت و جلسه به جای یک ساعت، دو ساعت ادامه پیدا کرد. وی با جدیت ابراز می کرد که بحث مورد نظر و سوال پیش رو حتی خیلی از کارهای جاسانوف هم جالب تر است. ساعت به نزدیک دو می رسید که وی از ما اجازه گرفت تا جلسه بعدی خودش را نیز به تاخیر بیندازد و لذا نیم ساعت دیگر هم جلسه ادامه پیدا کرد. در انتها به یک سری گزینه هایی رسیدیم که واژه های fascinating و amazing اوصافی بود که وی برای آنها به کار می برد، اما راه حلی پیدا نشده بود. اما در عوض نتیجه این بحث نقادانه پس از یک سال تحقیق و جمع آوری اطلاعات این بود: ایجاد سوالات جدیدی که تا قبل از آن به آنها بر نخورده بودیم و بحث نقادانه ما را این سمت رهنمون کرده بود. و لذا طعم جدید این بود: مزه یافتن سوالات جدید و افزوده شدن بر درجه تحیر نه مزه یافتن پاسخ و افزوده شدن ادعای علم و دانش... مزه دانستن ندانستن، مزه تواضع علمی و طعم خوش سوال، طعمی که تا قبل از آن اینچنین تجربه اش نکرده بودم. تجربه پیدا کردن سوالات جدید بعد از یک سال تحقیق، مزه ای که احساس می کنم به سادگی به دست نمی آید و شاید فضای تحقیقاتی کشور ما نیز تمایلی به چشیدن این طعم ندارد چرا که طعم شیرین پاسخ، ولو پاسخهای نادرست و مقطعی را به عنوان استاندارد پذیرفته است و از همین روی نیز دانشجو فردی پاسخگوست، نه فردی سوال کننده... و الان می فهمم که چه بسیار از ما هستیم که از نمودار پوپر تنها چند علامت را حفظ کرده ایم غافل از اینکه همه تاکید وی در متدولوژی علم یافتن سوالات جدید است از طریق نقادی، نه پاسخهای جدید. کافی بود استاد راهنما برای راحتی کار اوکی را می داد و کار تمام بود، ولی وی نگاهی نقادانه داشت و دغدغه خود را مطرح کرد و حاصل بحث نقادانه این شد که من آن شب را تا صبح نتوانستم بخوابم در فکر به سوالی که خودم ایجاد کننده آن بودم... و اکنون می فهمم که اگر کسی یک بار این طعم را بچشد، به راحتی حاضر به ترک آن نیست و اینکه چرا پیرمردهایی که نمی توانند یک پاکت چای نپتون را باز کنند (صحنه ای که سال 2007 راجع به ریچارد نلسون دیدم) حاضر به دوری از فضای آکادمیک نیستند. البته دوستانی شاید باشند که طبق سنت مالوف این مساله را هم به دین و عدم بهره ما از دنیای مدرن نسبت دهند، ولی بنده سنخیت وافری بین این تجربه و شعر ابوعلی سینا در هزار سال قبل می بینم که می گوید: تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم ابراهیم
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همه کسانی که به نوعی دغدغه توسعه علم و تکنولوژی دارند، این وبگاه را می توانند محملی برای مطرح کردن درد دلهای خود بدانند، از سطح خرد انسانی گرفته تا بنگاه و صنعت و دولت. توسعه علم و تکنولوژی یک اتفاق نیست، هدیه ای از بهشت هم نیست، نیاز به شناخت دارد... پروفایل مدیر : سیاستگذاری علم و تکنولوژی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|


