سیاست علم آنچنانکه باید باشد
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سیاستگذاری ، سیاست علم

نقدی بر سخنرانی دکتر علی پایا (قسمت دوم)

در بخش پیشین این گفتار نشان دادیم که فلسفه علم از یک نقطه نظر توصیفی و با نگاه به واقعیت دنیای پیرامونمان از موقعیتی محوری در حوزه سیاست علم برخوردار نیست. در آنچه که از پی خواهد آمد از منطقه توصیف به قلمرو تجویز سفر خواهیم کرد و نقش فلسفه را در سیاست علم "آنچنانکه باید باشد" مورد سوال قرار خواهیم داد. این جستجو را با سوالی کلیدی و مهم آغاز می کنیم:    

آیا کندوکاو فلسفی درباب هدف علم و روشهای دستیابی بدان هدف "باید" نقشی "محوری" و "منحصربفرد" در سیاست علم بعهده داشته باشد؟

پاسخ کوتاه من به این پرسش اینست که: خیر!

پیش از اینکه برای این پاسخ کوتاه خود استدلال قانع کننده ای دست و پا کنم اجازه بدهید سوال مشابهی را مطرح کنم: آیا داشتن یک موضع فلسفی درباب کارکرد علم برای سیاست علم ضروری است؟ پاسخ من به این سوال اخیر که ممکن است در بادی امر با سوال پیشین یکسان پنداشته شود اینست: بلی!

راز این دو پاسخ ظاهراً متناقض و پارادوکسیکال همانطور که احیاناً از دیدگان دقیق خواننده محترم پنهان نمانده تنها در تفاوتی کلیدی نهفته است میان دو واژه کلیدی: هدف و کارکرد.

جامعه شناسان به ما آموخته اند انسانهایی که  نهادها و نقشهای اجتماعی را اشغال می کنند هم هدف دارند و هم کارکرد (مثلاً کارهای رابرت مرتون را ببینید: 1949، 1968) و میان این دو مفهوم تفاوت ظریفی وجود دارد که نادیده گرفتن آن گاه باعث اغتشاشات جدی در تحلیل می گردد. آن تفاوت ظریف در اینجاست که هدف (objective)  مفهومی عمدتاً مطلق و ضرورتاً آگاهانه است در حالیکه کارکرد (function) مفهومی ضرورتاً نسبی (relational)  و گاه ناآگاهانه (unintended)  می باشد (نگاه کنید به رادکلیف براون، 1935، و نیز دورکیم، 1895). بطور مثال یک بنگاه را در نظر بگیرید. بنگاه هدفی دارد که مثلاً ممکن است حداکثر کردن سود خود باشد. برای در نظر آوردن هدف این بنگاه نیازی به درآوردن و بمیان کشیدن نام هیچ نهاد اجتماعی، شخص و یا بنگاه دیگری در بیرون مرزهای آن نیست. بعبارت دیگر برای درک انگیزه های یک بنگاه منطقاً نیازی به شناخت دو موجود در دو سر یک رابطه (relation)  وجود ندارد. علاوه بر این، بنگاه از هدف خود آگاهی دارد و نسبت به آن باخبر است. در نقطه مقابل، این بنگاه کارکردهایی دارد که یکی از آنها مثلاً ممکن است کاهش نرخ بیکاری در شهر باشد و نکته اینجاست که اولاً این کارکرد "در مقابل مردم شهر" و در نسبت و رابطه با آنان است که معنادار می شود (نسبی بودن) و علاوه بر این ممکن است بنگاه مورد نظر ما از این کارکرد خود بی خبر باشد (مرتون این نوع کارکرد را کارکرد پنهان نامیده است). نکته دیگری که باید به نکات فوق بیفزاییم اینست که کارکرد و هدف یک نهاد اجتماعی گاه ممکن است بر هم منطبق شوند. بعنوان مثال یک فرد ثروتمند و خیرخواه ممکن است بنگاهی را صرفاً با هدف کاهش میزان بیکاری در شهر تاسیس کند و پس از چندی بنگاه با موفقیت مواجه شده و تعداد زیادی از افراد بیکار شهر در آن مشغول به کار گردند.

شناخت و تفطن بر تمایز ظریفی که میان دو مفهوم هدف و کارکرد وجود دارد اکنون بما اجازه می دهد تا بسراغ مساله اساسی خود برویم: چرا داشتن موضعی فلسفی درباب هدف علم ضرورتاً پیش نیاز سیاست علم نیست اما داشتن موضعی فلسفی درباب کارکرد علم پیشنیازی ضروری برای سیاست علم بشمار می رود؟ پاسخ روشن است: سیاستگذاری اولاً و بالذات امری ناظر بر کارکرد است نه هدف. دولت مدرن نهادی است که علی الاصول مسئول کارکردهاست و وظیفه اساسی اش مدیریت کردن کارکردها می باشد. نظرگاه دولت نظرگاهی است ناظر و معطوف بر کارکردها. در جامعه مدرن افراد محق هستند که اهداف خود را آزادانه و بدون نیاز به دخالت دولت انتخاب کنند. افراد برای رسیدن به اهدافشان تلاش می کنند و این تلاشها کارکردهایی (گاه غیرعامدانه) برای جامعه بزرگتر دارد و در این نقطه است که دولت مسئولیت پیدا می کند و وارد عمل می شود. در ارتباط با نهاد علم نیز موضوع از همین قرار است. پیش فرضی که در محور یک سیاست علم موجه قرار دارد، موضعی فلسفی درباب کارکرد علم است نه موضعی تجویزی درباب اهداف و انگیزه های دانشمندان (برای مطالعه بیشتر درباب تمایز هدف و کارکرد علم مراجعه کنید به هابرماس، ۱۹۷۸). 

نکته ای که باید در کنار مجموعه نکات فوق مورد تاکید قرار گیرد اینست که در بسیاری از مواقع هدف و کارکرد یک نهاد اجتماعی در جهان واقعی با هم بده بستان دارند و بر هم تاثیر می کنند. نوع هدفی که یک فرد یا یک سازمان برمی گزیند گاه در نوع خدمتی که به جامعه ارائه می دهد تاثیری تعیین کننده دارد. نتیجه این بده بستان برای یک سیاستگذار هوشمند آنست که با شناخت و تاثیرگذاری بر روی فرآیند هدفگیری افراد و سازمانها می تواند متغیر کارکرد را متاثر سازد و در جهت مقاصد سودمند اجتماعی هدایت کند. در ارتباط با موضوع مورد بحث ما در این نوشتار این نکته واجد اهمیت است که شناخت اهداف بازیگران در نهادی همچون نهاد علم قطعاً به مدیریت کارکرد آن یاری خواهد رساند. با این وجود باید بهوش باشیم که آنچه در اینجا در محور توجهات سیاستگذار قرار دارد اولاً و بالذات "کارکرد" علم است و سایر متغیرها از جمله هدف علم به تبع همین کارکرد است که اهمیت پیدا می کنند. اگر بخواهیم موضوع را با زبانی فلسفی بیان کنیم باید بگوییم که کارکرد علم در قلمرو سیاستگذاری متغیری اصیل و متقدم است در حالیکه هدف علم (و سایر عوامل موثر بر کارکرد علم) متغیری تبعی و متاخر بشمار می رود. مطالعه نحوه تاثیر این متغیرهای تبعی بر کارکرد علم همان موضوعی است که سیاست علم را تبدیل به دانشی میان رشته ای کرده است. پاره ای از این متغیرها از خصلت اقتصادی برخوردارند، برخی از آنها جامعه شناختی یا روانشناختی و تعدادی هم سیاسی اند. البته در این میان متغیرهایی هم وجود دارند که باید با ابزار فلسفه مورد تحلیل قرار بگیرند و اکنون دیگر باید روشن شده باشد که چرا مطالعه این متغیرهای اخیر در محور سیاست علم قرار ندارد بلکه موضوعی مهم است در کنار موضوعات مهم دیگر.

از مجموعه مباحث فوق نکته مهم دیگری نیز بجای می ماند. دیدیم که داشتن موضعی فلسفی درباب کارکرد نهاد علم در محور سیاست علم قرار دارد. این بدین معناست که سیاست علم بدون برخورداری از یک نظرگاه مشخص درباب کارکرد و نقش اجتماعی نهاد علم امکان جلوتر رفتن و پرداختن به مباحث دیگر را نخواهد داشت. با این وجود باید توجه داشت که داشتن یک موضع فلسفی درباب یک موضوع با داشتن یک موضع "منقح" فلسفی درباب همان موضوع کاملاً متفاوت است. دانشهای بشری چه آنها که کاملاً توصیفی اند چه آنها که از وجهی تجویزی برخوردارند (همچون سیاست علم) "همیشه" بر پیش فرضها و مواضعی فلسفی بنا می شوند. آگاهی داشتن نسبت به پیش فرضهای فلسفی موجود در بن مایه یک حوزه از دانش برای دانشمندان مشغول به تحقیق در آن حوزه البته مفید و بغایت روشنگر است اما فریضه نیست. مورخان بزرگی همچون آرتور کوستلر (خوابگردها، 1968) و آرتور برث (مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین، ترجمه: 1995) بما نشان داده اند که دانشمندان نامداری همچون کوپرنیک، کپلر، گالیله، دکارت، نیوتون و غیره همگی علم خویش را بر مبانی و مواضعی فلسفی بنا نهاده بودند که خود درک روشنی از آن مبانی نداشتند و همچون کسانی که در خواب گام بر می دارند تاریخ علم بشری را درنوشتند.

سیاست علم نیز از آنهنگام که به خودآگاه محافل آکادمیک راه یافته است (سی الی چهل سال قبل) گویی که در خواب راه خود را پیموده و به این نقطه رسیده است و در آینده نیز راه خود را ادامه خواهد داد. با این وجود اکنون فلسفه می تواند به سیاست علم بیداری و آگاهی ببخشد. فلسفه علم و معرفت شناسی می تواند پیش فرضهای ناپیدای این حوزه از دانش بشری را بر آفتاب بیفکند و متدولوژی تحقیق در سیاست علم را تدقیق کند. فلسفه سیاسی و اجتماعی (Political & Social Philosophy) می تواند به ما کمک کند تا درکی روشن تر از نقش نهاد دولت و کارکرد نهاد علم فراچنگ آوریم و . . . سیاست علم مساوی با فلسفه نیست اما می تواند دست خود را بسوی آن دراز کند.
 

آرش میم

پی نوشت: مجموعه دو قسمت اول و دوم این نوشتار را در نظر دارم تا در هیات یک مقاله مستقل برای چاپ آماده کنم. به همین خاطر نقدهای مشفقانه و مستدل دوستان را بر دیده منت خواهم نهاد.