تکنولوژی، فلسفه و دین
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
هر چند از اواخر قرن بیستم تا کنون بازار نظرات پست مدرنی داغتر و داغتر می شود و متاعهای آن را در ویترین بیشتر دانشکده های فلسفی دنیا می توان به سادگی پیدا نمود؛ هنوز راه زیادی باقی است تا بزرگان فلسفه تن به شنا در این رودخانه کم عمق بدهند. مسلما منظور از جمله فوق پذیرفتن بی چون و چرای یک نگاه کوهنی (1962) مبنی بر رد عقلانیت در سویچ میان پارادیمها و نیاز به یک گشتالت روانشناسانه در این پذیرش نیست، بلکه جدال معرفتی فسلفی میان دو نظام تئوریک رقیب حول شاخصه های خاص هر کدام است. دور از واقعیت نیست اگر به این رقبا رقیب دیرینه همیشگی یعنی سنت را نیز اضافه کنیم، نگرشی که هنوز به دنبال بازیابی جایگاه از دست رفته خود از بعد از رنسانس در دنیای جدید است.

اما ضعف جایگاه سنت در دنیای مدرن به میزان دنیای در حال توسعه (مبتنی بر تعریف ادبیات امروزی) نیست، بلکه به عکس سنت هنوز پایه های محکم خود را در بسیاری از این جوامع حفظ کرده است؛ مخصوصا جوامعی که پایه های مذهبی محکمی در طول تاریخ برای خود دست و پا کرده اند. سنت گرایان با تاکید بر ضعفها و کاستی های دنیای مدرن از یک طرف، و نواقص آشکار نگاه های پست مدرن از طرف دیگر، تاکید بر کارآتر بودن نظام پیشنهادی خود مبتنی بر ایمان و اعتقادات سنتی به عوض شاخصه شکاکیت و سوال پرسی دائم دنیای مدرن می کنند (اشخاصی نظیر دکتر نصر و یا تفکرات فلسفی در قم نظیر حجت الاسلام پارسانیا).

با این وصف، تکنولوژی جدید با شاخصه ویرانگر خود (نه نگاه هایدگری به معنای ذات بد آن، بلکه قدرت نفوذ بی شائبه آن در جوامع مختلف)، چه سنتی و چه مدرن، به فرسودن پایه های سنت در جوامع سنتی همت گماشته است. ظهور تکنولوژی اطلاعات و به تبع آن گسترش هر چه بیشتر اطلاعات، نمایش آسان و بدون هزینه مطالب و صحنه هایی که سالیان سال دیدن و یا حتی فکر کردن به آنها در دنیای سنتی منع گردیده بود، طرح سوالات عقلی مختلف (نظیر آنچه شومپیتر 1942 به مثابه ظهور طبقه روشنفکر عقل گرا پیش بینی کرده بود) و زیر سوال بردن پایه های ایمان یکی از تاثیرگذار ترین متغیرها در راستای تطور جوامع است (پارادایمهای تکنولوژیک، اقتصادی اجتماعی فریمن 1987 یکی از نمونه های این نوع نگاه است).

اثر این تکنولوژی های جدید را شاید در دو دنیای سنتی و مدرن بتوان به دو گونه متفاوت برشمرد با توجه به این شاخصه در هر دو جهان که قاطبه انسانها در یک فرآیند اجتماعی به قشر خاصی طبقه پیشرو در جامعه اعتماد کرده و زمام خود را کما بیش به دست آنها سپرده بودند. این طبقه پیشرو در جوامع سنتی رهبران مذهبی و آموزگاران آموزه های دین بوده و هستند در حالیکه مردم در جوامع مدرن تور اعتماد خود را به طرف دانشمندان و مدعیان کشف واقعیت با ابزار آزمایش و تجربه سپرده بودند. اکنون به نظر می رسد که هر دوی این جوامع با مشکل عدم اعتماد، به دو شیوه متفاوت روبرو شده اند.

از یک طرف در جوامع مدرن، همانگونه که گیدنز (1990) موشکافی می کند، یکی از نتایج مدرنیزم بالارفتن ریسکهای اجتماعی ناشی از برساخته های بشری است، نظیر تکنولوژی های نو، به گونه ای که علم به عنوان ابزار شناخت و تکنولوژی به عنوان ابزار کنترل قادر به رهگیری و خنثی سازی این اثرات نیستند (نظیر مشکلات جنون گاوی، غذاهای ژنتیکی، لقاح های مصنوعی و نظایر آن) و این امر رفته رفته مشروعیت و مقبولیت علم به عنوان سمبل دنیای مدرن را زیر سوال برده است (این نکته یکی از مدعاهای قوتمند پست مدرنها و ساختار گرایان برای زیر سوال بردن علم به عنوان فعالیتی برای کشف واقعیت است. نگاه کنید به جاسانوف 1990 و سایر تالیفات وی در زمینه رابطه علم و حکومتگری و عدم کارآیی علم به عنوان متغیر تصمیم گیری). در واقع اکنون اعتماد به قابلیت علم در زمینه کشف و پرده گشایی از رازهای اثرات تکنولوژی های نو در جهان مدرن از بین رفته است (مثلا نووتنی و سایرین 2005، یا جاسانوف 2000 در تاکید بر فرآیند ایجاد اعتماد میان مردم و تصمیم گیران به عنوان مهمترین متغیر سیاستگذاری در عوض تلاش برای یافتن واقعیت بیرونی. جاسانوف 2005 در تحلیلی علم را در برابر دموکراسی قرار می دهد چرا که به زعم وی توجه به علم حرکت به سمت تکنوکراسی است. در این جدال، وی دموکراسی را به عنوان گزینه قابل قبول درمقایسه با ضعف مفرط علم پیشنهاد می دهد). البته نویسنده در این مقام قائل به نظرات پست مدرنی نیست و امید دارد که در آینده نیز نباشد.

اما از طرف دیگر به نظر می رسد چالش جوامع سنتی از سنخ دیگری است چرا که دیوار اعتماد گذشته میان مردم و رهبران مذهبی از جنس عقلانیت نبوده که با زیر سوال رفتن عقلانیت کنونی در دنیای مدرن به لرزه افتد، بلکه از جنس ایمان و اعتقاد به آموزه های دینی مذهبی و زدودن شک و دودلی در باور به زندگانی آن دنیا و معنا بخشی برای کل خلقت بوده است. در واقع مشکل این جوامع از سنخ همان مشکلی است که در ابتدای رنسانس برای غرب به وجود آمد، یعنی چالش جدی میان عقل و مذهب و سکولاریزاسیونی که به عنوان دوای این درد در آن زمان پیشنهاد شد، یعنی فرستادن دین به حوزه های شخصی و غیر علمی و فرصت دادن به علم و عقلانیت به عنوان متغیر پیشرو در عرصه های اجتماعی. همانگونه که قبلا مطرح شد، تکنولوژی و به خصوص تکنولوژی اطلاعات در ویران کردن این پایه ها نقش بارزی بازی می کند.

اکنون به نظر می رسد که جامعه ایران بعد از انقلاب به تدریج با این درد بیشتر خو می گیرد به گونه ای که عقلانیت رو به گسترش در میان قاطبه مردم باعث سلب اعتماد آنان از رهبران مذهبی پیشین خود و آموزه های ایمانی اعتقادی آنان شده است. از طرف دیگر رهبران مذهبی نیز هرگز سکولاریزاسیون را به عنوان راه حلی مناسب برای این درد نمی پندارند، خواه به دلایل یا علتهای گوناگون. همچنین تکنولوژی و جهانی سازی نیز در سر راه خود دوست و آشنا نمی شناسد و دترمینیزم مدرن تکنولوژیک (جاسانوف 1995) به معنای پیشرفت مداوم و بدون توقف تکنولوژی بر این جهان حکم فرما شده است و در نتیجه نمی توان در برابر روند عقل گرایی ناشی از آن در ظرف و زمینه داخلی به سادگی مخالفت ورزید (تا چه میزان می توان جلوی اطلاعات را گرفت؟)

در این میان دو گزینه مطرح دیگر باقی می ماند: اول، بروز انقلابی رادیکال در سطح جهان که کل روند موجود را به هم زده و طرحی نو در اندازد، اتفاقاتی نظیر جنگ های هسته ای، بلاها و بیماری های فراگیر که موجب تغییر ساختار جوامع شود، و یا اتفاقات دیگری نظیر ظهور امام منتظر. با توجه به دور از انتظار و خارج از کنترل و پیش بینی بودن اتفاقات از جنس اول و زمینه هایی که برای اتفاق دوم، لااقل از منظر تئوریک به چشم می آید، حرکت در سمت تحقق حکومت جهانی یکی از گزینه های مطرح خواهد بود. گزینه ای که بعد از انقلاب اسلامی قوت گرفته و در زمان کنونی رگه هایی از حرکت جدی در این جهت به چشم می آید.  

دوم تن دادن دین به عقلانیت دنیای مدرن با در نظر گرفتن احتمال زیر سوال رفتن همین عقلانیت شاید در آینده ای نه چندان دور، و تلاش در راستای ارائه تصویر عقلانی از دین که این گزینه نیز با توجه به متون و قرائتهای دینی نظیر "کل ما حکم به العقل، حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل" نیز گزینه ناهمخوانی به نظر نمی رسد. مسلما پذیرفتن چنین قاعده بازی مستلزم زیر سوال رفتن بسیاری از پایه های مسلم و پذیرفته شده دینی در طول قرنها، و به معرض عقل و نقادی گذاشتن آنها خواهد بود، اتفاقی از جنس ادعای اخیر دکتر سروش در مورد اثر جنبه های انسانی پیامبر در کلام و متن قرآن.

اتخاذ هرکدام از این رویکرها تبعات خاص خود را به همراه خواهد داشت به گونه ای که می تواند مسیر آینده دین را از یک سیر کاملا قهقرایی تا یک سیر کاملا صعودی  عوض کند. در این میان تجربه مسیحیت نیز پیش روی طلایه داران نظریه پردازی دینی است، حرکت و تحولی در دنیای غرب به سمت عقلانی کردن دین و تلاش برای آشتی برقرار کردن میان عقل و شرع. قطعا تصمیم فوق تصمیم ساده ای نیست، آینده ای که برای دین در یک دنیای مدرن و شاید پست مدرن به وسیله زمامداران و مدعیان دین داری و در این مورد خاص اسلام تصویر خواهد شد.

نگارنده در چالش فرارو قائل به این نیست که زمام مملکت خویش خسروان دانند، چرا که دین مملکت شخص و یا قشر خاصی نیست. لذا در این فرآیند تصمیم گیری و تصمیم سازی شاید این رویه را کارآتر می داند که باب مذاکره و گفتگو میان سردمداران هر دو نوع نگاه بیش از پیش گشوده شود و در یک فرآیند نه چندان دموکراتیک، بلکه تکنوکراتیک متکی بر عقل نقاد روزنه هایی از راه حلهای پیشرفته تر و مثمر ثمر بخش تر باز شود؛ اتفاقی از جنس دیالوگ معنا دار اخیر میان مدعیان روشنفکری دینی نظیر دکتر سروش و بزرگان حوزوی نظیر آیت الله سبحانی (البته در این مقام من این نسبت را به آیت الله سبحانی نمی دهم که طرفدار گزینه اول است، چونکه از چند و چون تفکرات ایشان آگاهی ندارم، ولی ایشان را برآمده از نگاه سنتی می پندارم)، هر چند با محتوایی متفاوت. به این معنا، در حالیکه بحثهایی از جنس زیر سوال بردن پایه های پذیرفته شده دینی و پاسخ به آنها بر غنای نظریات هر دو قشر خواهد افزود، نگارنده بر این باور است که کشاندن بحث به سمت و سوی گزینه های فراروی دین و راهکارهای پیش روی آن به عنوان یک بحث مرتبه دومی و استراتژیک نه تنها اثر بخش تر خواهد بود، بلکه ضرورت بلامنازع این برهه از زمان است.

 (نویسنده بر خود لازم می داند تا از نظراتی که دکتر پایا بر این نوشته مرقوم داشته اند تشکر نماید)

ابراهیم سوزنچی کاشانی