"باید" از "است" برنمی آید (2)
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

دانشجویان رشته اقتصاد، دانشجویان علوم مدیریت، دانشجویان سیاستگذاری علم و تکنولوژی و بطور خلاصه تمام دانشجویانی که بنا بر ضرورت برنامه درسی شان با مبانی اقتصاد خرد آشنایی پیدا می کنند و این مبانی را بدرستی درک می کنند، معمولاً بصورت نیمه آگاهانه (و البته گاهی اوقات کاملاً آگاهانه) در برابر وسوسه عبور از "توصیف" به "تجویز" قرار می گیرند. آنچه در این عبور رخ می دهد عبارتست از مبنا قرار دادن نظریه های توصیف کننده رفتار آحاد اقتصادی و بعد استنتاج یک اصل تجویزی از این مبانی: من هم باید در زندگی ام به بیشینه کردن مطلوبیت شخصی خود بپردازم. در قسمت اول این نوشتار تلاش کردم نشان بدهم که این عبور وسوسه انگیز بدون استفاده از پاره ای از فروض کمکی منطقاً ممتنع است. در این قسمت از بحث خواهم کوشید به کوتاهی دو فقره از این فروض کمکی را که رایج تر هستند مورد اشاره قرار بدهم.

فرض کمکی اول: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

این فرض کمکی در حقیقت اصل رایجی است که بصورت نیمه آگاهانه در ذهن اکثر ما وجود دارد و بسیاری از تصمیمات اخلاقی زندگی ما "عملاً" با استفاده از همین اصل صورتبندی می شود. شکل منطقی (Logical) این اصل صورت کاملاً ساده ای دارد: الگوهایی از اعمال که اکثریت قریب باتفاق آدمیان در انجام آنها مصرند، الگوهایی هستند که بلحاظ اخلاقی "درست" اند. بعبارت بهتر و در زمینه مورد بحث ما، اگر مشاهدات ما نشان دهند که اصل هدایت کننده رفتار انسانها بیشینه ساختن مطلوبیت شخصی خودشان است، پس می توانیم نتیجه بگیریم که این اصل بلحاظ اخلاقی درست است و بنابراین می تواند مبنای رفتار ما هم باشد.

این فرض کمکی البته فرض رایجی است و همانطور که اشاره شد بسیار از آن استفاده می شود. منتها بنظر می رسد که استفاده از آن برای تصمیمات استراتژیک زندگی اندکی محل اشکال است.

فرض کمکی دوم: این فرض که نسبت به فرض کمکی اول از عمق بیشتری برخوردار است می گوید که: معیار درست بودن یک عمل اینست که آن عمل چه مقدار خوشی یا لذت برای فرد بارمغان می آورد و چه مقدار از رنج او می کاهد. این فرض بظاهر ساده در واقع یک نظریه بزرگ و باسابقه اخلاقی است که ریشه های مدرن آن را می توان در آثار دو متفکر بزرگ قرن نوزدهم، جرمی بنتام و جان استوارت میل یافت. استدلالهایی که میل و بنتام بنفع این اصل اخلاقی کرده اند، استدلالهایی فوق العاده قوی و دست کم شنیدنی هستند. با این وجود خود همین اصل در ظاهر خود چنان جذابیتی دارد (مخصوصاً در روزگار کنونی) که گاه استدلالهای حمایت کننده خویش را تحت الشعاع قرار می دهد. بنابراین اجازه می خواهم که بخاطر رعایت اختصار این گفتار را تنها با اشاره به یکی از رقبای دیرین این نظریه اخلاقی بپایان برم.

مهمترین رقیب رویکرد اخلاقی ای که در سطور فوق مورد اشاره قرار گرفت، نظریه ای است که با نام ایمانوئل کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی، گره خورده است. از نظر کانت درست یا غلط بودن یک عمل ربطی به اینکه آن عمل چه نتایج و پیامدهایی ببار می آورد، ندارد. یک عمل انسانی، می خواهد خوشی ببار بیاورد یا رنج، نه از طریق عواقب آن بلکه از طریق قرار دادن آن در یک ترازوی اخلاقی غیرشخصی و مقایسه آن با قواعدی کلی است که صفت درست یا غلط را بخود می گیرد. در درستی یک عمل فقط اراده خیر انجام دهنده آن عمل است که مدخلیت دارد و اراده خیر از نظر کانت اراده ای است که معطوف به تکالیف و قوانین کلی اخلاقی باشد. ردپای نظریه کانت را در فرهنگ سنتی خودمان هم می توانیم پیدا کنیم آنجا که برخی از بزرگان بما می گویند: آنچه از یک عمل نتیجه می شود مهم نیست. مهم اینست که به تکلیف خود عمل کرده باشیم.

در مورد اینکه آیا نتیجه گرایانی همچون بنتام و میل حق دارند یا فریضه گرایانی همچون ایمانوئل کانت، مقالات و کتب بی شماری نگاشته شده اند (و بعضی ها هم گفته اند که هر دو حق دارند!). آنچه در مجموعه این دو قسمت تلاش کردم نشان بدهم این بود که استفاده از یادگیریهای درسی و نظریه هایی که می آموزیم در زندگی شخصی مان (موضوعی که بارها در این وبلاگ مورد توجه و اشاره قرار گرفته) موضوعی است که پیچیدگیها و ظرافتهای خاصی دارد. البته معمولاً جامعه راه خود را بدون در نظر گرفتن این ظرافتها باز می کند و مسیر خود را طی خواهد کرد. اما تصور من بر اینست که اوقاتی هم باید وجود داشته باشند که صرف کنکاش در این ظرایف و پیچیدگیها شوند.

 

آرش میم