نجات علم از طریق غیر بومی سازی!
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

اپیزود اول:

ساعت هنوز دقیقا 9:30 نشده است و تصمیم می گیرم که وارد اتاق بشوم. میزها کنار هم قرار داده شده اند به شکلی که افراد بتوانند به صورت کنفرانسی رو در روی یکدیگر بنشینند. برخلاف انتظار می بینم که سمت راست پروفسور اشتینمولر با لباس رسمی و روبرو پروفسور بن مارتین با لباس معمولی نشسته است. فکر می کردم که مدتی اینجا می مانم تا یکی یکی سروکله اشان پیدا شود در حالیکه آنها زودتر از وقت آنجا حاضر بودند. قاعدتا اشتینمولر باید رئیس جلسه باشد چون لباس رسمی بر تن دارد. از من می پرسد استاد راهنمایت کجاست؟ و من به یاد گذشته می افتم که اساتید را یکی یکی پیدا می کردیم تا به جلسه بیایند می گویم: نمی دانم، می خواهید بروم پیدایش کنم. اشتینمولر می گوید که لازم نیست و توضیح می دهد که پروتوکل ما این است که ابتدا ما با استاد راهنمای شما تنها صحبت می کنیم، سپس از شما می خواهیم که وارد شوید و سوالات خود را می پرسیم و در نهایت شما مجددا خارج شده و ما تصمیم خود را می گیریم. یاد داستان صمد در شهر می افتم و اینکه چقدر به وضعیت الان من شبیه است. تلاش می کنم ذهنم را جمع و جور کنم که پروفسور میلستون، یعنی استاد راهنما نیز وارد می شود، راس ساعت مقرر.  

 اپیزود دوم:

مجددا وارد اتاق می شوم. اشتینمولر پیشنهاد می کند که کنار استاد راهنما بنشینم چون از نظر روانی اثر مثبتی دارد. تلاش می کنم اضطرابم را پنهان کنم، چون این اولین تجربه من بدین شکل است. کاری را انجام داده ام و اینک بزرگان دنیا و کسانی که این فیلد را توسعه داده اند می خواهند راجع به این کار از من سوال بپرسند. از همه بیشتر از بن مارتین می ترسم چون واقعا نمی دانم چه در سر می پروراند در حالیکه با تفکرات اشتینمولر بیشتر آشنا هستم. صحبت آغاز می شود و اشتیمنولر می گوید که ما یک سری concern نسبت به کار شما داریم که مطرح می کنیم. البته پروتوکل ما به این شکل است که ما پروپوزال شما را خوانده ایم و لذا ارائه پاورپوینت و این چیزها وجود ندارد. سوالات خود را مبتنی بر متن شما خواهیم پرسید. سپس از بن می خواهد که شروع کند...

چهل دقیقه ای گذشته است. برخلاف انتظار بحثهای بن زیاد بنیادی نبود ولی اشتینمولر سوالات مفهومی عمیقی را پرسیده بود و من تمام تلاش خودم را کردم تا نشان دهم که به بحث مسلط هستم و اگر ایرادی نیز وجود دارد، خودم به آنها وافقم. سوال آخر خود را که می پرسد، یک لحظه کپ می کنم. هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که چنین سوالی بتواند مطرح شود. عدم پاسخگویی به آن به منزله این است که کل کار از اساس خراب است. استاد راهنما نیز تاکنون کلامی حرف نزده است، گویی که نیست. به خودم سعی می کنم مسلط شوم. سوال را از اول در ذهن مرور می کنم. با این فرضیاتی که وی مطرح کرده است، کل کار به یک مساله روانشناسانه تقلیل پیدا می کند و دیگر جایگاهی در مطالعات سیاستگذاری نخواهد داشت. آرام شروع به پاسخ دادن می کنم. فکر کنم اولین قدم در پاسخ دادن این است که یک چیزی بگویی، یک جمله آغاز گر، تا بتوانی ادامه دهی... پاسخ که تمام می شود، اشتینمولر می گوید: that is a satisfactory and adequate answer

 اپیزود سوم:

بیرون اتاق نشسته ام و منتظر که مرا مجددا به داخل فرا بخوانند. وارد اتاق می شوم و چشمم به پارچ آبی می افتد که بخش عمده ای از آن را در طول جلسه نوشیده بودم. اشتینمولر می گوید: ما تشخیص دادیم که کار شما پیشرفت خوبی داشته است و به زعم ما قابلیت بالایی برای تبدیل به یک تز دکترا را دارد. شما با موفقیت به سوالات پاسخ دادید و ما علاوه بر این به جمعبندی رسیدیم که شما می توانید برای مطالعات میدانی خود به ایران سفر نمائید. ما ایراد یا دغدغه جدی نسبت به این کار نداریم ... و بن مارتین ادامه می دهد: ما سوالات خیلی سختی از شما پرسیدیم که شما به نظر ما به خوبی از عهده پاسخگویی برآمدید.

یاد جلسه ای مشابه می افتم که در آن دکتر پایا (استادی که تا آخر عمر خود را شاگرد ایشان می دانم)، به من توصیه کرده بود که در آخر جلسه خود را متواضع و در حال یادگیری نشان بده. البته سوای اینکه در آن جلسه مشابه و هنگامی که من این تواضع را به خرج دادم به نام عدم تسلط به بحث قلمداد شد و اساتیدی بعد از آن به من اعتراض کردند که چرا این حرف را زدی، تو باید تمامی چم و خم کار را می دانستی و ... اما اینجا فرق داشت. چون هم من درون جلسه یادگرفته بودم، هم هر روز در حال یادگیری بودم، و هم بسیاری از مطالب هست که باید یاد بگیرم. لذا تشکر می کنم و می گویم که من آمده ام که یاد بگیرم، و همیشه و در همه حال خوشحالم که از شما مطالب مختلفی را بیاموزم.

 نتیجه گیری محتوایی:

جدای از نحوه و شکل برگزاری چنین جلساتی، که در جای خود حاوی نکات ارزشمندی است، نظیر نحوه برخورد با دانشجو، عدم ارائه پاورپوینت و خوانده شدن مطلب از قبل، و ... مطلبی که برای من از همه مهمتر بود و به دنبال پاسخی برای آن بودم این بود که معیار ارزیابی آنها چیست؟ بر چه اساس و مبنایی آنها تصمیم گیری می کنند و این اساس و تصمیم چه فرقی با نهادهای کشور ما دارد؟ به عبارت دیگر، آنها چه زمانی می گویند که یک کار قابل است و ما چه زمانی می گوییم که یک کار قابل است؟ من پاسخ این سوال را با توجه به دو تجربه مشابه، یکی در ایران و دیگری که در بالا شرح آن رفت به صورت خلاصه در اینجا بیان می کنم. البته مبانی تئوریکی برای این جمع بندی دارم که فکر کنم طولانی تر از حوصله این نوشته باشد.

خلاصه نتیجه من این است که در ایران، مساله ای که مهم است قطعیت است و اینکه شما با چه درجه قطعیتی یک حرفی را مطرح می کنید. هرچه درجه قطعیت کمتر باشد، به نظر که شما کمتر کار کرده اید و لذا مطلب شما ایراد دارد. برای این منظور، عمدتا لازم است که نظریات دیگران را به صورت پهلوان پنبه ارائه کرده و سر آنها را ببرید تا بتوانید حرف خود را به پیش ببرید. عبارتهایی به شکل: ادبیات در این زمینه ساکت است، به وفور به چشم می خورد. به عبارت دیگر، مساله ای که از همه مهمتر است خود ادعای شماست و هر چه ادعا بزرگتر بهتر. اما در اینجا بحث متفاوت است. چیزی که در اینجا اهمیت دارد این است که شما این حرف را در مقایسه با کدامین حرفها می زنید. نظر شما به صورت دقیق راجع به سایرین چیست و آیا آنها را خوب فهم کرده اید؟ سپس نظر شما راجع به نظر خودتان چیست و چقدر از ملاحظات ادعایی که مطرح می کنید خبر دارید؟ تا چه حد به ایرادات و اشکالات آن واقف هستید؟ در واقع خیلی مهم است که شما می دانید در چه فضایی دارید صحبت می کنید و سپس اینکه چه صحبتی را مطرح می کنید. به عبارت دیگر، مساله ای که از همه مهمتر است آگاهی از عدم قطعیتهای ادعای شماست.

البته اینکه چه میزان این مساله در نهادهای علمی کشور صادق است را نمی دانم، و شاید مشاهدات من اصلا نمونه خوبی از فضای کشور نباشند. اما اگر بدین گونه باشد، این نتیجه چندان بی راه نیست که ما با نوعی از علم در ایران سروکار داریم که واقعا (یا از جنبه های خاصی واقعا) بومی است و لذا شاید به جای تلاش صرف برای بومی کردن محتوای علم که امروزه دغدغه بسیاری است(و راجع به درستی و نادرستی آن در این وبلاگ قبلا مفصل بحث شده است)، لازم است تا کمی تلاش در راستای غیر بومی سازی نهادهای آن نیز برداریم، چرا که این نهادها به نوبه خود حداقل بر معیارهای رد و قبول محتواهای علمی در جوامع علمی اثر می گذارند (نه از منظر فلسفی، بلکه از منظر جامعه شناختی)...

 ابراهیم