مدلی برای سياستگذاری علمی

همواره در بحثهای مختلف مطرح می شود که مدلها از جهتی ذهن را به واقعیت نزدیک می کنند در حالیکه ممکن است از جهات دیگر ذهن را از واقعیت دور کنند. به همین اعتبار، مدلی که در زیر می آید نیز تا حدود زیادی می تواند واجد این خصلت باشد.

همانگونه که شکل نیز نشان می دهد، این مدل جوامع علمی را از سایر اجزای جامعه بیرون کشیده است و سعی در تحیل آن دارد. این جوامع یک ساختار درونی دارند که به همراه کنشگران، نهادها و روابط میان آنها یک یا چندین کارکرد اصلی را دنبال می کنند. به طور سنتی کارکردی که مدنظر این جوامع بوده است شناخت واقعیت بوده است، حال شناخت واقعیت مستقل از ذهن انسان در علوم طبیعی یا واقعیتهای اجتماعی در علوم انسانی. به طور معمول، فلاسفه هستند که راجع به چیستی علم، کارکرد آن و روشی که علم در پیش می گیرد تا به این کارکرد دست یابد صحبت می کنند.

اما از جنبه دیگر، کارکرد این جوامع صرفا به کارکرد اصلی آنها محدود نمی شود و آنها می توانند کارکردهای دیگری نیز داشته باشند، خواه به صورت مستقیم به دنبال آنها بروند و خواه اثر جانبی فعالیتهای آنها باشد. مثلا علم همواراه از منظر اقتصادی مدنظر بوده است و اینکه چه کارکردهای اقتصادی می تواند داشته باشد، بحثی که در اسپرو نیز به صورت جدی دنبال می شود. همچنین می توان راجع به کارکردهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و غیره علم نیز سخن گفت و آنها را بررسی کرد. معمولا جامعه شناسان علم، اقتصاددانان علم و کسانی که بیشتر به اثرات و متغیرهای خارجی می پردازند در این زمینه تحقیق می کنند.

همچنین رابطه میان علم و جامعه یک رابطه دو سویه است، به این معنی که جوامع علمی تحت تاثیر محیط جامعه خود قرار دارند و این محیط اثرات مهمی بر ساختار درونی آنها و در نتیجه کارکرد آنها دارد. مثلا در جامعه ای که محیط کلان جامعه فوق العاده سیاسی باشد، می توان انتظار داشت که دانشکده های آن هم کم و بیش رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرند. این حوزه مطالعه نیز بیشتر به جامعه شناسان و اقتصاددانان علم مربوط می شود.

316655.jpg

بخش قدرت در بالا مجزا شده است به عنوان نهادی که توان اثر گذاری بر بخشهای مختلف این سیستم را دارد (علی الاصول و بالقوه). روشن است که بخش قدرت خود متاثر از جامعه است، ولی برای سادگی و وضوح این روابط نشان داده نشده اند. طبیعی است که در موارد مختلف سیاستگذاران دغدغه های مختلفی راجع به علم در جامعه داشته باشند و بخواهند بر بخش یا بخشهایی از این سیستم تاثیر بگذارند. به جمله این اقدامات می توانیم نام سیاستگذاری علم اطلاق کنیم. سیاست گذار ممکن است بخواهد بر رابطه میان جامعه و نهاد علمی تاثیر بگذارد (مثلا بین دانشگاه و حوزه سیاست تفکیک ایجاد کند)، ممکن است کانون توجه خود را سایر اثرات این نهاد قرار دهد (مثلا تلاش کند که نقش علم در اقتصاد را پررنگ تر کند مانند تقویت رابطه میان دانشگاه و صنعت) و یا علاقه مند باشد که در مورد کارکرد اصلی نهاد علم اقداماتی را انجام دهد (بحثی که امروزه در کشور ما داغ است).

برای هر کدام از این اقدامات، طبیعی است که سیاستمدار نیازمند است که از وضع و حال کنونی سیستم آگاهی داشته باشد و برای این کار مشخصا نیازمند دانش و تئوری های تولید شده در رشته مربوطه است. به نظر نابخردانه به نظر می رسد که سیاستگذار بخواهد راجع به کارکرد اصلی علم اعمال نفوذ کند در حالیکه با فلاسفه علم مشورت نکرده باشد و یا اینکه بدون در نظر گرفتن مباحث جامعه شناسی و یا اقتصاد علم انتظار موفقیت سیاستهایش را داشته باشد.

یکی از دغدغه هایی که فلاسفه مطرح می کنند این است که هنگامی که سیاستگذاران در حال تصمیم گیری برای اثر گذاری روی سایر حوزه های این سیستم هستند، تا چه میزان به کارکرد اصلی نهاد علم که تجویز آنان است توجه می کنند و نگران این مساله هستند که اقدامات سیاستگذاران تناقضی و تعارضی با کارکرد اصلی آن نداشته باشد. مثلا رئالیستها که خیلی به مقوله شناخت اهمیت می دهند همواره نگرانند که اقدامات سیاستگذاران جنبه های پراگماتیستی علم را تقویت کند و کارکرد اصلی آن مغفول بماند. از طرف دیگر جامعه شناسان و اقتصاد دانان علم نیز همواره این بحث را مطرح می سازند که در نظر نگرفتن متغیرهای واقعی که از خارج بر این نهاد اثر می گذارد پیشنهادات فلاسفه را به سمت انتزاعی شدن سوق می دهد.

به این معنی، به عنوان یک سیاستگذار علم همواره نیازمند آگاهی از تئوری ها و مدلهای همه این رشته ها هستیم. همچنین به یک معنای دیگر، پایان نامه من تلاشی است در جهت ایضاح این مساله که در نظر نگرفتن متغیرهای فلسفی در تصمیمهای سیاستگذاران منجر به چه خروجی هایی شده است (در دو سه مورد case study) و چگونه دخیل کردن این متغیرها می توانست به تصمیمات بهتری بیانجامد.

شما تا چه میزان با این مدل موافقید؟

ابراهیم

/ 7 نظر / 13 بازدید
حسين

با سلام و تشكر از ابراهيم. قبل از هر چيز من خوشحالم كه اين وبلاگ به عنوان محفلي براي تبادل نظر در خصوص مسايل جدي‌اي همچون پايان‌نامه‌هاي ما هم تبديل شده است. انشاء الله كه اين مسير ادامه يابد. اما در خصوص مدل ابراهيم، بايد بگويم كه سادگي و كلان بودن مدل به نظر جالب است، اما بدون معلوم كردن اينكه اين مدل براي چه هدف تحليلي توسعه يافته است، نمي‌شود خيلي راحت آنرا نقد كرد. به صورت خاص بگويم اگر اين مدل بخواهد موانع توسعه علم در ايران را مدل كند، به نظرم بايد يك چيزي كاملا متفاوت از چيزي باشد كه هدف ابراهيم در پايان‌نامه‌اش است. خلاصه اينكه به نظرم بهتر است ابراهيم دقيقا بگويد كه هدف از اين مدل مدل كردن چيست و نوع اين مدل توصيفي است ياتجويزي

حسين

(ادامه) اما نكته ديگر اين است كه در خصوص پايان نامه ابراهيم، همواره من اين دغدغه راداشته‌ام كه مسايلي به اين كليت و غير ملموس بودن را (يعني ميزان تاثير ديدگاه‌هاي فلسفي سياستگذاران بر نحوه تغييرات عيني نهاد علم) خيلي سخت است كه مورد تحليلِ علي-معلولي قرار بگيرد. به صورت خلاصه مشكل attribution در اين چنين موضوعاتي خيلي خيلي جدي است و من حسابي نگران اين مساله هستم كه دست آخر ابراهيم چگونه مي‌خواهد حرف خود را پشيباني كند كه مثلا توجه نكردن به فلان نگاه فلسفي، باعث شد كه مثلا علم در فلان كشور به اين ترتيب توسعه يابد و به روش ديگري توسعه نيابد!

آرش ميم

اين نوع مطالب اميد به آينده وبلاگ و تبديل شدن آن به يك نشريه درست و حسابي را افزايش مي دهد. سوال تحقيق سوالي است ساختارشكنانه و بنظر من فوق العاده مهم و اساسي. ساختار سياستگذاري علم و تكنولوژي بصورت سنتي و بدلايل تاريخي ساختاري مبتني بر نگاه ابزارانگارانه به علم بوده است حال آن كه دنياي درون علم داستاني دگر دارد. حالا اگر يك محقق بخواهد اين ساختار را مورد انتقاد قرار بدهد، اين هم جسارت مي خواهد و هم صبر و كار زياد. مدل ارائه شده "علي الاصول" چارچوب خوبي براي شروع است منتها هنوز مي شود آن را بيشتر پرداخت كرد. مثلا بلحاظ نظري توجه به تفاوت ميان كاركردهاي "آشكار" و كاركردهاي "پنهانِ" يك نهاد (كارهاي رابرت مرتون را در نظريه جامعه شناسي اش ببينيد: كتاب جرج ريتزر اينها را مرور كرده است)،‌ مي تواند اين مدل را صيقلي بدهد. از نظر تجربي مقاله درخشان Aldo Guena در سال 2001 در مورد عواقب منفي رواج رشنالهاي اقتصادي در سياست علم مقاله ايست فوق العاده روشنگر. همينطور نظريه اي در روانشناسي اجتماعي وجود دارد بنام Role Theory كه بسيار بكار اين تحقيق مي آيد . . .

آرش ميم

يك نكته ديگر كه به ذهن من مي رسد اينست كه من فكر مي كنم رابطه ميان يك دانشجوي PhD در كار تحقيقاتي اش با استاد راهنماي خود رابطه ظريفي است و بايد با دقت بدان بپردازيم. تحقيق دكتري همانطور كه مي دانيم نوعي حركت و جستجو در لبه هاي ناشناخته دانش بشري است. درجه اين ناشناختگي براي رشته هايي مثل STP فوق العاده بالاست. ما حقيقتا مثل خوابگردهايي هستيم كه در تاريكي گام برمي داريم. استادان ما هم همينطور هستند و البته تجربه و اطلاعات بسيار بيشتري دارند. نكته اي كه من هميشه به خودم سفارش مي كنم اينست كه مبادا "رابطه انتقادي همراه با احترام" خودم با استاد راهنمايم را فراموش كنم. بنظر من استاداني كه ما در انگليس خواهيم داشت (چه ايراني چه انگليسي) ظرفيت چنين رابطه اي را دارند و از فهم و شعور بالايي برخوردارند. يادمان باشد كه ارسطو شاگرد افلاطون بود منتها تمام بزرگي خود را و همه نوآوريهايش را هنگامي به جهان عرضه كرد كه شروع كرد به انتقاد كردن از استاد خود و مخالفت كردن با افلاطون بزرگ! . آرزوي موفقيت براي ابراهيم مي كنم و براي ديدن نتيجه كار روزشماري مي كنم.

رضا

با سلام و تشكر از ابراهيم به نظر من در رابطه قدرت با سياست گزاري علم و تكنولو‍‍ ژي بايد دقت كرد. به زعم من قدرت كاري با علم ندارد به جز استفاده از آن براي تثبيت قدرت. بايد به نحوي آن را در مدل لحاظ كرد

ابراهیم

با سلام و تشکر از دوستان در حالیکه می رویم محمل علمی را شکل دهیم، خوب است که سایر دوستان هم انتقادات خود را به صورت کاملا جدی مطرح کنند. از آرش به خاطر منابع خوبی که معرفی کرده متشکرم و حواسم به مطلبی که راجع به استاد راهنما گفته است خواهد بود (ان شاءالله). اما همانطور که خودت هم اشاره کردی موضوع تحقیق در وهله اول کمی نچسب به نظر می رسد و با اشخاص مختلف که مطرح می کنم به نوعی خود را کنار می کشند و شاید احساس خطر می کنند از اینکه فلسفه چگونه بحثی است. اما همانگونه که شکل هم نشان می دهد، بخش اعظم بر روی پژوهشهای تجربی صرف خواهد شد و جمع آوری شواهد مختلف برای این منظور...

ابراهیم

... این در واقع همان مطلبی است که حسین به نوعی احساس ترس از آن دارد. در واقع تمام این شواهد جمع آوری می شوند تا در نهایت بتوان بر مبنای انها attribution را انجام داد. این در واقع مساله اصلی متدولوژی علم است که از میان فاکتورهای بیشماری که وجود دارد، شما چگونه تاثیر را به یک یا چند متغیر خاص نسبت می دهید؟ اینها همه ناشی از مشاهدات و شواهدی است که جمع آوری می شود که در انتها مبتنی بر استدلال اجازه نسبت دادن را می دهد و زمانی که شواهد کافی نباشد، به قول معروف under determination of theory by data داریم. مثلا در حوزه اقتصاد، شما چگونه تورم را به افزایش نقدینگی نسبت می دهید و نه مساله ای دیگر؟ شما چگونه اتفاقات بعد از رنسانس و پیشرفت غرب را به مذهب پروتستان وابسته می دانید؟ شما چگونه نوآوری را عامل رشد اقتصادی می دانید؟ و مثالهای فراوان که همه آنها attribution است. در واقع منطق موقعیت پوپر متدولوژی است برای حل این مساله که شما موقعیت را احصا می کنید و سپس تلاش می کنید که اثر متغیرهای مختلف را در این میان بررسی کنید (چه متغیرهای درونی نظیر اهداف کنشگران، دانش آنها و غیره، چه متغیرهای بیرونی نظیر نهاد