اسپرو

(یک عذر خواهی از همین اول از همه دوستان بکنم، چونکه مطلب را به صورت درد دلی نوشتم و لذا ترجیح دادم که دیگر آن را زیاد پالایش نکنم. در همین راستا از نارسائی متن و خوب ساخته و پرداخته نشدن آن پوزش می خواهم. همچنین شاید اسمی که برای این مطلب انتخاب کردم در نهایت زیاد به محتوای آن مربوط نباشد، اما بالاخره مربوط است)

 یکی از مباحث مهم و جالبی  که در وبلاگ در گذشته مطرح شده بود (حتی از این منظر که کامنت های زیادی هم در مورد آن نوشته شده بود)، مساله اهمیت نرمهای آکادمیک و اینکه این نرمها چرا در خارج وجود دارد، ولی در ایران پیاده نمی شود بود. تا جایی که ذهن من یاری می کند، مسائل مختلفی پیرامون این مساله مطرح شد و یکی از مثالهایی که به عنوان یک نوشته کوتاه ذکر شده بود، زمانی بود که تانزلمن (Tunzelmann) از اساتید مطرح اسپرو (SPRU: Science Policy Research Unit; University of Sussex) وارد جلسه ای شده و وقتی دیده صندلی ها پر است صاف رفته آن آخر ایستاده است (اکنون مجال این نیست که راجع به تانزلمن توضیح دهیم که کیست) و مطلب را تا ته گوش کرده است و بعد دستش را بالا برده و سوال هم پرسیده است (فکر کنم حسین مطرح کرده بود). این مساله عینا هفته پیش برای من هم تکرار شد، یعنی تانزلمن آمد توی یک controversy و آن ته ایستاد، چند نفر هم تعارف زدند که محل نداد تا اینکه من یک صندلی که اونطرف بود و دیده نمی شد آوردم گذاشتم و خلاصه نشست ...

در حالیکه حداقل همه بچه های دوره سیاستگذاری علم و تکنولوژی شریف یک دور اسپرو رفته اند و سرکلاسها حاضر شده و با اساتید به بحث نشسته اند و در این زمینه تجربیات کمابیش مشترکی وجود دارد، فکر کنم کمتر دوستانی باشند که طبقه دوم نشسته باشند و مثل سایر محققان آنجا از صبح تا شب به تحقیق پرداخته باشند، مساله ای که من و مهدی الان در حال تجربه جدید آن هستیم. از نگاه یک طبقه دومی که دیگر با کلاس و دانشجویان فوق لیسانس و مدرسان رسمی و معروف کاری ندارد، بلکه تقریبا با تمامی محققان طبق دوم، از ریز و درشت، گروه بیوتک، گروه انرژی، اونطرف centrim ای ها، تا دانشجویان دکترا و پاره وقت و نیمه وقت و غیره سروکله می زند و سروکله اش هم به ندرت پائین پیدا می شود، فکر می کنم که مسائل جالب دیگری قابل طرح کردن باشد (مخصوصا که اینجا الان چائی و قهوه و نسکافه با شکر و شیر مجانی است و جای شما خالی، به جای همه اتان می خوریم).

سمت چپِ جایی که ما می نشینیم، البته کمی جلوتر، یک چندتا کارمند نشسته اند که کارهای مختلفی از تنظیم وقت و نمی دانم هماهنگی کارهای داخلی و انجام کارهای دفتری و منشی گری (مثل منشی های دانشکده) بعضی ها مالی و تدارکاتی و مدیریت و مواظبت از کامپیوتر ها (مثلا آقای محمودی دانشکده) و غیره انجام می دهند (عکس را گذاشته ام که برای همه ملموس باشد). همانگونه که مشاهده می شود، نه دیواری و نه اتاقی و نه سلسه مراتبی، به صورت سلول سلول، همه یک کامپیوتر دارند و هم به یک نوع امکانات نیز دسترسی دارند (دستشویی، چائی و نسکافه و غیره، و ...) و در هر سلول چهار نفر در چهار گوشه آن نشسته اند.

سلول اول و دوم را که کارمندان اشغال کرده اند، سلول سوم می رسد به محققان و شاید با کمال تعجب، کسی که در یک گوشه این سلول نشسته است کسی نیست جز گوردون مک گراون رئیس گروه انرژی، که در حال حاضر از مشاوران اصلی دولت انگلستان در زمینه انرژی است و طبق اخبار موثق بیشترین پول اسپرو در دست وی است. پروفسوری کاملا مسلط و مجرب که اینجا باز جای باز کردن بحث وی نیست. سه گوشه دیگر این سلول اشخاص دیگری نشسته اند که یکی از آنها نیز اتفاقا یکی از همین کارمندان اسپرو است (Andy Wilson که البته فکر کنم کارش مربوط به گروه انرژی می شود). بدین ترتیب جناب گوردون نه اتاقی دارد، نه دفتر دستکی و نه هیچ چیز دیگر. تا همان ته که بروید، و ردیفهای طرفهای دیگر، چشمتان به افراد دیگری نظیر پری پتل (Pari Patel) که با پویت (pavit) کلی مقاله و کتاب نوشته است، جان بسنت (Bessant) که کتاب managing innovation وی را همه خوانده ایم، اندی استرلینگ که در زمینه ریسک و مسائل مرتبط با آن شهرت جهانی دارد، و سایر اشخاص ریز و درشت می خورد. برای اینکه حقیقت را کتمان نکنم، تنها کسی که اینطرف اتاق دارد اریک مایلستون است که نمی دانم چرا، شاید به خاطر یک سری مسائل امنیتی نظیر فایلهایی که دارد و یا هرچیز دیگر. البته ما روزی چندبار همدیگر را می بینیم چون که هم وی زیاد اهل قهوه و چائی است و هم من و همیشه آنجا چند دقیقه ای هم راجع به تزم باهاش صحبت و گپ و گفت می زنم (چون وی شده supervisor تز) و بعضی اوقات که چیزی لازم است همانجا با هم به اتاقش می رویم و روی کامپیوترش یا مطلب را نشان می دهد یا همانجا برایم ایمیل می کند و از این قصه ها. بحث را طول ندهم، اینها همه مال ضلع شمال است (north wing)، و ضلع جنوب که centrim ها هستند و مایکل هابدی و غیره آنجایند را خبر چندانی ندارم و آنها هم زیاد اینطرف نمی آیند (یک توضیح شاید تکراری را هم اضافه کنم که اسم کل ساختمان freeman centre است. طبقه دوم، نصفش اسپرو است که روی مسائل سیاستگذاری کار می کند و نصفش centrim که بیشتر روی بحثهای بنگاهی متمرکز است).


در این وضعیت، آبدارچی که ندارند، منشی ها هم که بغل دست آنهایند، نظافتچی هم ندارند، چرا که هر روز هفت صبح مسئول نظافت از طرف دانشگاه قبل از اینکه کسی بیاید و وی را ببیند آنجا را تمیز می کند و می رود (من چون معمولا کله سحر می روم، وی را می بینم). سرما و گرما هم که برای همه مشترک است. دستشویی هم که همین طور. دانشجو و محقق و استاد که همه یک جا نشسته اند. آدرس ایمیل آنها هم هیچ گونه تبعیضی ندارد و همه به Sussex.ac.uk ختم می شود، توی سایت هم که همه را در یک صفحه گذاشته اند و معرفی کرده اند، توی خود اسپرو به در و دیوار عکس اعضای اسپرو را که زده اند، باز همه اسمشان قاطی است به ترتیب حروف الفبا (استاد و کارمند و منشی و ...)، عکسهای یادگاری این ده سال اسپرو هم که تازه به board زده اند، از پویت و فریمن دارد تا جانت (Janette) و کارمن لانگ و این بابا پورتر(porter) دم در. پست و منصب ها هم که همه به صورت Director است، از Director اسپرو تا Director آموزش و تحقیقات و ... در این شرایط کمی لایه لایه کردن و تشخیص آدمها از هم دشوار است (لااقل به نظر من که اینطوری می رسد). خلاصه فکر کنم اینجا به نوعی همه آدم محسوب می شوند.

حال بیائیم سراغ دانشکده خودمان. فکر کنم می توان پنج شش لایه را از هم جدا کرد. بخش اول: رئیس دانشکده و معاونان آنها که جایشان جداست. بخش دوم: اساتید دانشکده که اتاقهایشان مشخص است. بخش سوم: منشی های این اساتید که بیرون می نشینند. بخش چهارم: یک سری کادر اداری باکلاس تر نظیر آقای محمودی و قهرمانی. بخش پنجم: افراد دون پایه نظیر نظافت چی ها و آبدارچی ها و از این قبیل. بخش ششم هم که دانشجویان طفلکی...

همه جا دیوار که دارد و کسی نمی داند استاد توی اتاقش چه می کند، دستشویی اساتید و دانشجویان که جداست (باز جای شکرش باقی است که کارمندان می توانند استفاده کنند) و قفل دارد، در همین راستا اساتید نمازشان را در اتاقشان می خوانند و پائین با دانشجویان مخلوط نمی شوند، آدرس ایمیل ها مشخص می کند چه کسی دانشجو و چه کسی استاد است، سرما که بشود منشی ها سرما می خورند، اساتید گرما می خورند (یادم است زمانی که خیلی سرد شده بود، منشی ها دیگر تاب نداشتند، در حالیکه توی اتاق یکی از اساتید که رفته بودم از گرما داشتم خفه می شدم)، روی دیوار فقط هیات علمی را زده اند، به دانشجویان دکترا حاضر نیستند حتی یک برد بدهند که رویش چیزی بنویسند، برای تاسیس سایت باید اجازه بگیرند (در مقایسه با SPRUGLOBAL)، از القاب رئیس و معاون استفاده می شود (Dean) و سایر مسائلی که خودتان می دانید و تا الان هم زیادی نوشتم و نمی خواهم راجع به دانشکده بیشتر هم بنویسم.

اما از تمام این اوصاف که بگذریم، یک چیزی توی گلوی من گیر کرده است و می خواهم اینجا بنویسم، و آن اینکه: درست است که این نوع ساختار از عوامل مهم این است که آنجا اسپرو بشود با این هم تولید علم جهانی و ژورنال و غیره و دانشکده ما خیلی هنر کند سالی یک مقاله بین المللی بدهد؛ اما آیا می توان این فرضیه را مطرح کرد که شکل گیری خود این ساختار معلول یک نگاه متفاوت به انسان و جهان است؟ به عبارت دیگر، کسانی که این ساختار را در اسپرو شکل داده اند (از فریمن و پویت بگیرید در آن اوایل تا بن مارتین که زمانی که وی Director اسپرو بود ساختمان جدید را به این شکلی ساختند که از نظر فیزیکی تمام این مسائل در آن دیده شده است)، فرضیات متفاوتی نسبت به انسان و جامعه داشته اند؟ یا از جنبه دیگر اگر بخواهیم بحث را مطرح کنیم، آیا صرف یک توجیه پراگماتیستی کفایت می کند که بگوئیم تجربه به آنها نشان داده که این ساختار به منظور تولید علم کار می کند و لذا به دلایل صرفا پراگماتیستی، نه نگاه متفاوت به انسان و جهان (که انسان را انسان ببینند، لااقل در این مورد خاص اسپرو اگر نخواهیم گرفتار ایرادات تعمیم بشویم)، این کار را انجام داده اند و می دهند؟ (طبیعی است که بخشی از کار پراگماتیزم است. مثلا اینکه کتابخانه را همان پائین جلوی در گذاشته اند به دلیل این است که همه با کتاب کار دارند، اما دانشکده ما که کتابخانه آن بالاست به این دلیل است که کسی کاری با کتاب ندارد و اگر داشته باشد هم حوصله اش نمی آید این همه پله را بالا برود)

بگذارید کمی بیشتر توضیح بدهم. چرا ما توی دانشکده دائم باید سرمان پیش اساتید کج باشد (که ...) در حالیکه اینجا من با تانزلمن و مایلستون و غیره و غیره با سربالا و به راحتی صحبت می کنم، حتی از مسائل و مشکلات خانوادگی؟ به عنوان مثال، چرا اینجا وقتی ایمیل می زنند که می خواهیم دور دانشگاه از توی طبیعت به گردش برویم، از کارمن لانگ (منشی آموزشی دانشکده)، تا منشی کتابخانه و دو سه تا کارمند بالا، دانشجویان، محققان و شخصی مانند اریک مایلستون هم می آیند و در این اثنا همه با هم خوش و بش می کنند و اریک از من راجع به بچه هایم و زندگی در اینجا و همه چیز می پرسد؟ در این صورت چه دلیل پراگماتیستی وجود دارد که مایلستون و چند دکتر دیگر که اسمشان را نمی دانم، هم به چنین گردشی بیایند در حالیکه این گردش در تحقیق آنها که اثری ندارد، از طرفی برایشان امکان گردشهای فوق العاده بهتری نیز فراهم است؟ (البته از حق نگذریم که من خودم به دلیل پراگماتیستی رفتم، چون دیدم اریک عصایش را دستش گرفته و دارد می رود، گفتم من هم بروم که توی راه یک سری اطلاعات غیر رسمی راجع به وضعیت غذاهای ژنتیکی توی انگلیس از وی بگیرم. لذا فکر نکنید وی آمده بود که از من اطلاعات بگیرد چون او اول رفت!). آیا پذیرفتنی است که حتی گردش رفتن را هم به پراگماتیزم ربط دهیم؟

چرا این همه سلسه مراتب میان انسانها و دیوارها و حصارها و پزها و شخصیتها و مقامها و غیره و غیره به حداقل کاهش پیدا کرده است در حالیکه ما با چندین حصار و لایه دور انسانهای دور و برمان سروکار داریم و تا به خود آنها برسیم یک چندسالی زمان نیاز است که بفهمیم طرف کیست و چه کاره است و چه در چنته دارد؟ (حداقل در محیط آموزشی و پژوهشی، هر چند به نظرم در محیط بنگاهی هم می توان چنین مقایسه ای را بین بعضی بنگاه های ایران و همتایان آنها در بعضی دیگر نقاط دنیا انجام داد. محیط سیاسی هم که بحثش متفاوت است). آیا این همه حصار و در و دیوار فیزیکی و لایه لایه کردن ها معلول یک نگاه ترسناک به انسان نیست که هیچ کس خودش را حاضر نیست نشان دهد و تمام اینها ابزارها و وسایلی برای قایم شدن پشت آنهاست؟ چرا اریک مایلستون که نه من او را می شناسم و نه او من را می شناسد به همین زودی به من اعتماد می کند و به راحتی از مسائل خانوادگی و تحصیل فرزندان و عوض کردن خانه اش در برایتون و این چور چیزها همان روز گردش برای من تعریف می کند و ابایی هم از مطرح کردن این مسائل ندارد مبنی بر اینکه شخصیتش خراب شود یا نمی دانم ابهتش کم شود و از این حرفها؟

همه ما بالاخره کم یا زیاد در این شرایط توی ایران زندگی می کنیم. قطعا جاهایی توی ایران هست که خیلی بهتر است و جاهایی هم اینطرف هست که خیلی بدتر است. لذا بیائید فعلا فکر هم نکنیم که ایرانی جماعت بد است و خارجی جماعت خوب است و از این قصه ها یا مقایسه میان دنیای مدرن و دنیای سنتی و یا توسعه یافته و نیافته و و و . فعلا فقط دانشکده را با اسپرو مقایسه کنیم با اذعان به اینکه خیلی از خوبی های دانشکده و بدی های اسپرو هم مطرح نشده است (نظیر اینکه در افواه عمومی اسپرو این عقیده وجود دارد که centrim ای ها خودشان را می گیرند، یا مغرورند. من که هنوز برخورد نکردم. والله اعلم). یا در یک لایه بالاتر از مقایسه دو دانشگاه استفاده کنیم و یا اگر بخواهیم خیلی تعمیم بدهیم، جامعه آکادمیک اونور را با اینور مقایسه کنیم (که به نظر تعمیم چندان بیراهی هم نیست).

اگر بخواهم این بحث را به مسلمان بودن خودمان ربط بدهم که واویلا می شود چونکه از یک طرف بعید است که اسلام چنین چیزی گفته باشد و پیغمبر خدا با همه روی زمین می نشست و غذا می خورد و کار می کرد و الخ؛ از طرف دیگر ما اسم خودمان را مسلمان گذاشته ایم و دائم به دیده بالا پائینی و از پشت چندین حصار و لایه شخصیت به همدیگر نگاه می کنیم و کنار هم گذاشتن این دو شاید یک نتیجه اش این باشد که احتمالا ما مسلمان نیستیم. اگر بخواهم به عوامل ایرانی اجتماعی ربط بدهم، لااقل در زمانهای قدیم نظیر هخامنشی اشخاصی مانند کورش کبیر هرگز اینگونه رویکردها را نداشته اند و اسناد آن هم موجود است. حالا اگر بگوییم که تلفیق ایران و اسلام این نتیجه را داشته است که کمی عجیب به نظر می رسد، هر چند از همان زمانها شاید شروع شده باشد.

شاید بهتر آن باشد که این را به عقب ماندگی ربط بدهیم، یعنی همان توسعه نیافتگی و اینکه ما از نظر درک و فهم عقب هستیم و هنوز نگاهمان به انسان، مدرن نیست (هر چند در زمان قدیم از پیغمبر و کورش و غیره این نگاه بوده است و شاید کلمه مدرن کلمه درستی نباشد)، که این خودش دور می شود، یعنی از علت عقب ماندگی شروع کردیم و دوباره به خود عقب ماندگی رسیدیم (شاید نگاه essentialistic افلاطونی این نحوه استدلال را بربتابد!).

البته یک گزینه خیلی خوب دیگر نیز وجود دارد، و آن اینکه بی خیال این موضوع شویم و درسمان را بخوانیم و مدرکمان را بگیریم، اصلا اسپرو هم نرویم چون که خیلی حالیشان نیست نه از نظر علمی نه از نظر دین و ایمان و مسلمانی، چونکه اینجا شریف است و نرم خودش را دارد و دانشجو تو سری خور است، هرکس نمی خواهد به سلامت!

 در حالیکه مشتاق نظرات دوستان راجع به این مطلب هستم، اگر به ذهنتان اسم خوبی هم برای این چندخط رسید دریغ نکنید!

 ابراهیم سوزنچی

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی میم

با تشکر از ابراهیم عزیز که همواره متنهای عمیقی را می نویسد. فکر می کنم که دوستان کمتر به مطالب جالب این متن اشاره کردند و باز هم مثل همیشه بحث بر سر این کلاس پرسروصدای روش تحقیق است که ایکاش ما چند نفر بر سر آن به یک تفاهم کلی می رسیدیم و بیشتر از اینکه درصدد متهم کردن همدیگر باشیم قدری هم به رفتارهای خودمان نگاه کنیم. حتی در جلسات داخلی ما زیاد اتفاق می افتد که وقتی کسی صحبت می کند فرد دیگری یا به هوا نگاه می کند یا با موبایلش بازی می کند یا اینکه لپ تاب مبارک خود را شخم می زند. ولی وقتی که ما این رفتار را در دیگری می بینیم سریع واکنش های تند و گزنده را نشان می دهیم و در جایی که جایش نیست کامنت می دهیم! بگذریم از این کسی هم که جدیدا با شکلک های مختلف سروکله اش در وبلاگ ما پیدا شده است و جای بسی تاسف است که سعی دارد تا محیط کودکستانی را بر این وبلاگ حاکم کند.

مهدی میم

نکته ای که در متن ابراهیم بسیار مهم می نماید بحث ریشه ای فرهنگی است. فرهنگ درست شاید زیادی هم به مسئل ایدولوژیک نداشته باشد اما نکته مهم آن احترام به حریم همدیگر و محترم شمردن حقوق تمام افراد به عنوان یک انسان است. وقتی بحث حقوق انسانی مطرح می شود دیگر فرقی نمی کند که تانزلمن باشد یا کارمن لانگ یا ما دانشجوی جهان سومی.نکته ای که ابراهیم با عنوان "انسان بودن" در متن اشاره کرده و واقعا جای تامل بسیار دارد. اما شاید نکته مهم دیگر که ما به عین در اسپرو شاهد بودیم عدم لابی کردن باند بازی یا چاپلوسی های بی مورد بود که بنده به شخصه هیچگاه در جلسات شاهد آن نبودم. هیچگاه ندیدم که کسی شخصی بیش از حد و با بازی با کلمات از دیگری تعریف کند و کس دیگری را هم به دلایل شخصی سعی کند تخریب کند. رفتاری که ما حتی در محیطهای آکادمیک خودمان شاهد آن هستیم چه برسد به محیطهای کاری. امیدواریم ما که حداقل این محیطها را دیده ایم و وظیفه ما سنگین تر است بتوانیم این نکات را در رفتارهای خودمان رعایت کنیم.

سعيد

سلام به همه و علي الخصوص ابراهيم و مهدي در برايتون خلاصه عرض كنم كه من هم در ابتدا همين نگاهي را به اسپرو داشتم كه شما. دلم هم خيلي واسه خودم و دوستام و دانشكده و ايران سوخت. گفتم شايد آموزششان است كه اين طور تربيتشان ميكند. ديدم به صورت مستقيم و غير مستقيم اين تبليغ ميشود كه آقا هيچ كسي با هيچ كسي فرقي ندارد. همه با هم برابرند. عين همان بند چندم پروتكل قلعه حيوانات. در تلوزيون در قانون در مطبوعات خلاصه همه جا ميگويند كه هيچ كسي بر هيچ كسي برتري ندارد. در هايت پارك هم كه رفتي به هركسي خواستي هرچي هوس كردي بگو. فقط به ملكه فحش نده. همين. در آنجا مدير و كارگر هيچ تفاوت حقوق شهروندي ندارند. اجتماع هم كامل با آن كنار آمده. كارگر ميتواند شكايت كند كه رييسم به من تبعيض ميورزد يا تحقير آميز نگاه ميكند. قانون هم يقه اش را ميگرد كه اي فلان مگر تو برتر از اويي كه اينطور نگاهش كردي. و قس علي هذا.

سعيد

خيلي هم گويا خلاصه نشد. تصويري بود كه در آن سه زوج مرتبي توسط كودكي كشيده شده بود. يك مرد و زن،‌ دو مرد و دو زن. هر يك نماينده نوعي از ازدواج در انگلستان بود. با خط كودكانه زيرش نوشته بود كه " همه شما محترميد" يا چيزي توي همين مايه ها. بله ابراهيم جان. يك چنين نگاهي به ماهيت انسان و اجتماع بهترين خروجي اش اين است و قابل مطالعه. در فرهنگ ما چون داشتن اشتباه نه به اين دنيا فقط و بلكه به آخرت مربوط ميشود و اگر شخصي عيبش فاش شود در اذهان آدمي عاقبت به شر محسوب ميشود،‌ عمده افراد يا بيخيال اين حرفهاي ايدئولوژيك ميشوند و يا اينكه خودشان را در حصاري قرار ميدهند تا لو نروند. نگاه ارزشي فعلا به اين گزاره ها ندارم. ولي از آنجا كه دولت ما ايدئولوژيك است در داخل بدنه دولت كه دانشگاه و اعضاي رسمي آن جزوي از دولت محسوب ميشود،‌نميتوان انتظاري جز اين داشت كه افراد خودشان را قايم كنند،‌ و لا اقل به ظاهر هم كه شده عليه السلام جلوه كنند. دلمون تنگتون شده. عكس از خودت هم برامون بفرست. يا علي

ابراهیم عزیز سلام متن جالبی بود اما شاید بهتر باشد فکر کنیم زمانیکه ما به یک سیستم جدید با نرمها و استاندارهای جدید رفتاری وارد می شویم رفتار خود ما چگونه تغییر می کند به عنوان مثال آیا ما در محیط ایران و انگلستان یکسان رفتار می کنیم اما با رفتارهای متفاوت از سوی مخاطبان مواجه می شویم؟! به نظر من در ایران ما مدام در حال قضاوت بر روی نیات افراد (نه رفتار و عملکرد بیرونی و نتایج آن هستیم) به عنوان مثال برداشت دوست عزیز آقای رضازاده از دلیل رفتار یکی دیگر از دوستان به همین دلیل همیشه در یک فضای سوتفاهم قرارداریم و بر همین اساس ارتباط خود را با دیگران تنظیم میکنیم. اما در محیط جدید (انگلستان) سیستم موجود انسانها را بسیار از هم مستقل کرده است

آرش میم

من خواهش می کنم از دوستان بزرگوار که اون قضیه رو دیگه تموم کنیم. حسین خودش گفته که تعمیم نمی ده و بعد از اون هم بنظر من حرف واقعا باارزشی زده: از خودمون شروع کنیم. بنظر من پذیرفتن بعضی چیزها قدم اول شروع کردن از خود است. شخصا فکر می کنم که در موقعیتهای مختلف زندگی هم حسودی کرده ام هم گاهی قیافه گرفته ام و . . . و این خلاصه خصلت همه ما انسانها است و بعضی وقتها حتی ایرانی و انگلیسی هم نداره. من صداقت حسین رو همیشه تحسین می کنم و البته فکر می کنم که در این مورد مثال و اشاره مستقیمش یک کمی برخورنده بود. یک خواهش هم از همه دوستان دارم که حتی المقدور یادشان نرود که اسمشان را بالای کامنتشان بنویسند. مخلص همه/ آرش

محمد حسين رضازاده مهريزي

سلام بر همه دوستان. ظاهرا نوشتار من باعث شده است كه برخي از دوستان ناراحت شوند، از اين بابت پوزش مي‌طلبد. اساسا روي صحبتم با خودم بود، من كه از كسي اسم هم نياوردم (به غير از خودم)! در خصوص نيات دوستان هم اگر اظهار نظري كرده ام، اشتباه كرده‌ام. به هر حال اصل حرف من اين بود كه بايد "از خودمان شروع كنيم"!!! همين! [قلب]

ابراهیم

با تشکر از همه دوستان به خاطر کامنتهایی که گذاشته اند. امیدوارم این روند نگاه نقادانه که رو به شکل گیری است همچنان ادامه یابد و بتوانیم از زاویه نقد آکادمیک وارد مسائل بشویم. تعریف نقد آکادمیک هم خیلی روشن است، یعنی به جهان 3 یکدیگر تاخت و تاز کنیم نه جهان 2. متاسفانه خیلی مواقع این دو با یکدیگر اشتباه گرفته می شوند و به جای اینکه جهان 3 را هدف قرار دهیم، جهان 2 را چنان نابود می کنیم که دیگر چیزی نمی ماند. تاخت و تاز قرار دادن جهان 3 هم اثرش این است که به قول پوپر نامسلمان به جای اینکه خودمان از بین برویم، تئوریهایمان از بین می روند و این خیلی بهتر است ... این مساله ای است که در کشور ما متاسفانه بیشتر مشاهده می شود در حالیکه من جایی در اسلام چنین چیزی ندیده ام. اما در کنار بحثهای خوبی که مطرح شده است، از نظیر کاستی های متن که من هم اعتراف می کنم، یک مساله را شاید خوب باشد که به آن اینجا پرداخته شود.

ابراهیم

سعید در مطلب جالبی که گذاشته است، روی صحبتش این است که در انگلیس نتیجه این نگاه این شده که همجنس بازی و همه چیز محترم شده است. به نظرم در اینجا باید چندین مساله را از یکدیگر تفکیک نمود. مساله اول این است که بالاخره آدم همجنس باز آدم است یا نیست؟ مثلا پیغمبر خدا به مشکران و یا به یک همچنس باز به شکل یک آدم می نگریست که احترام دارد یا نه؟ من که هرچه مطالعه داشته ام نتیجه اش این بوده که بله. در تمام آنات تلاش آنها برای هدایت انسانها بوده است فقط و فقط به این دلیل که انسانند و لذا از گوهر انسانیت بهره می برند. شاید به همین دلیل است که یاس از رحمت خدا بدترین گناه هاست که اگر به زبان دیگری بخواهیم معنی کنیم این می شود که همه انسانها قابل هدایت هستند چون که انسانند. اما یک بحث دیگر این است که آیا جامعه لیبرال که در آن این ظرفیت نهفته است که همجنس بازی و غیره آزاد شوند را تجویز می کنیم یا نه؟ از نظر فلسفی بعضی جاهایی که من دیده ام نظیر کتابهای راچر تریگ، نشان می دهند که لیبرالیزم ریشه اش آخر سر به نسبی گرایی می رسد و این را به عنوان رئالیست قبول نمی کنند. مثلا نسخه ای که جان رالز پیچیده است ته آن به نسبی گرایی می

ابراهیم

می انجامد... مطلب سوم این است که بحث دنیا و آخرت و نیت در این مساله وارد شده است و اینجا این سوال مطرح می شود که آیا اگر این را بپذیریم (که شاید پذیرفتن این مطلب به اینجا منتهی شود که ما مسلمان نیستیم و این هم زیاد دور از واقعیت نباشد)، آن وقت می توان به این نتیجه رسید که پس شفافیت علمی که حول جهان 3 می گذرد با اسلام منافات دارد و به این معنا علم اسلامی نداریم؟ یا اینکه این مساله درست نیست چرا که شفافیت جهان 3 ربطی به نیت انسانها ندارد و انسانها نباید این دو مقوله را با هم خلط کنند و شاید به همین دلیل است که تجویز شده اطلب العلم ولو فی السین؟ بالاخره ما می خواهیم برویم چین که به نیت آدمها گیر دهیم و دور خودمان حصار بکشیم و از این حرفها که کسی نیت ما را متوجه نشود و یا اینکه دنبال فهم عالم از طریق تئوری های ذهنی و عقلی هستیم؟ یا شاید هم هر دو و یا شاید هم هیچ کدام؟ والله اعلم