شما کجایید؟

1- یکی از استدلالهایی که لیوتارد در کتاب POSTMODERN CONDITION برای ورود به دوره پست مدرن برمی شمارد این است که در گذشته دانشمندان به صورت فردی و تکی به دنبال کشف واقعیت و پرده برداری از رازهای نهفته آن بودند در حالیکه امروزه با شکل گیری جوامع علمی و مجلات بین المللی و به خصوص تکنولوژی اطلاعات، آن انگیزه های فردی برای کشف واقعیت تحت الشعاع نرمها و هنجارهای این جوامع قرار گرفته است و این عوامل خارجی سوق دهنده فعالیتها شده اند. لذا نگاه به علم به عنوان تلاشی برای شناخت واقعیت در این زمانه صحیح به نظر نمی رسد و صدق مفهوم قبلی خود را از دست داده است...

2- پوپر در کتاب UNENDED QUEST هنگامی که بحث نظریه سه جهان را مطرح می کند، چنین می گوید: "من نیز مانند بولزانو برای مدت مدیدی در این زمینه شک داشتم و لذا در این زمینه مطلبی منتشر نکردم (صفحه 214)". همچنین وی چند سالی از انتشار کتاب THE LOGIC OF SCIENTIFIC DISCOVERY امتناع می کرد چون مساله صدق برای خودش جا نیفتاده بود...

دو موردی که مطرح شده اند را می توان دو سر یک طیف قلمداد کرد. در یک سر طیف، و به صورت حداکثری، تصویری است که لیوتارد مطرح می کند (سوای از میزان صحت آن) مبنی بر اینکه وارد جوامع علمی شده و نرمهای آنان را بپذیریم و تند و تند مطلب چاپ کنیم و برای خودمان روزمه درست کنیم و به طور خلاصه تحت تاثیر عوامل اجتماعی در حوزه آکادمیک فعالیت کنیم. اما در سر دیگر طیف، نگاه پوپر جالب است که نرمهای اجتماعی را حداقل می کند و دنبال واقعیت و کشف حقیقت می رود و در درون خودش تا یک مساله از ابعاد مختلف حل نشود، اقدام به انتشار مطلبی نمی کند. مسلما پوپر در حوزه تحلیل منکر اثر عوامل اجتماعی نیست (همانگونه که در منطق موقعیت پیشنهاد می دهد کنشگر را باید در موقعیت اجتماعی بررسی کرد).

به عبارت دیگر، به نظر می رسد ما در موقعیتی قرار داریم که نرمهای اجتماعی در جدال با یک نگاه اخلاقی به انتشار مطلب و مقاله قرار گرفته اند (فکر کنم همگی مصداقهای مختلفی را در ذهن داریم و نیاز به واگویه نیست). در اینجا این سوال مطرح می شود که تا چه حد ما مجاز هستیم که برای رزومه پر کردن و سایر اهداف پراگماتیستی بر روی فهم و رضایتهای درونی سرپوش بگذاریم؟ در این طیف گسترده، ما چه جایگاهی را برای خودمان تصویر کرده ایم؟ آیا کارهای ژورنالیستی و حبابهای توخالی را ترجیح می دهیم (که نمونه هایش مخصوصا در جامعه ما کم نیست) یا به سمت نقطه ای با چگالی فوق العاده بالا حرکت خواهیم کرد؟

ابراهيم سوزنچي

/ 2 نظر / 15 بازدید
آرش ميم

در هنگام مشاهده دعواي فيلسوفان و جامعه شناسان بر سر ماهيت علم هميشه نكته اي در ذهن من جولان مي كرده است. آن نكته اينست كه من فكر مي كنم جامعه عالمان موجوديتي يكريخت و متجانس نيست. چيزي شبيه به يك هرم است. در راس هرم افرادي هستند مثل اينشتين، نيوتون و . . . كه عاشقانه بدنبال كشف حقيقت بوده اند. اما در بدنه هرم كه اكثريت دانشمندان و محققين را تشكيل مي دهد قضيه متفاوت است. در اينجا انگيزه ها بيشتر از جنس انگيزه هاي مادي يا دستيابي به شهرت حرفه اي و امثالهم است. بنابراين آنچه كه فيلسوفان (جريان غالب فلسفه) بدان پرداخته اند راس هرم بوده است و آنچه جامعه شناسان يا روانشناسان را بخود مشغول كرده بدنه هرم بوده است. و من فكر مي كنم كه ما به هر دوي اينها نياز داريم. جامعه شناسان بما كمك مي كنند تا رابطه خود را با واقعيت از دست ندهيم و فيلسوفان بما كمك مي كنند تا رابطه خود را با ايده آل حفظ كنيم.

امين

من هنوز جايگاه دقيقي را براي خودم تصوير نكرده ام. فكر مي كنم به دنبال رضايت دروني هستم. در واقع همه به دنبال اين رضايت دروني هستند. برخي اين رضايت را در اين مي بينند كه براي ديگران قيافه بگيرند و برخي در اين مي بينند كه براي خودشان قيافه بگيرند. براي اينكه به كنه مطلب برسيم پيشنهاد مي كنم با دوستاني كه مطالعات و تجارب فراوان روانشناختي دارند ( بخصوص كساني كه روانكاوي شده اند و روانكاوي را مي دانند ) صحبت كنيم. براي اينكه بخواهيد كار بزرگي بكنيد لازم است تا مريض باشيد. ما همه مريضيم. شك نكنيد.