چرا علوم انسانی مورد پرسش قرار می گیرند؟

به نام هستی بخش یکتا

 در اینجا لازم می دانم که پیشاپیش اعلام نمایم که هدف از این نوشته به تصویر کشیدن مجموعه پرسشهایی است که در اذهان برخی محققان حوزه های مختلف بوده و مسلم است که دانش اندک اینجانب از عهده پاسخگویی آنها بر نمی آید ولی امیدوارم تا مباحث علمی را در بین علاقمندان جمع ما برانگیزد.

 
وقتی صحبت از "علوم انسانی" می شود بلافاصله در ذهن این مفهوم تداعی می گردد که این علوم طبعا بایستی پاسخگوی مسائل و مشکلاتی باشند که حول و حوش موجودی به نام انسان شکل گرفته اند. رخدادهای زندگی او را تحلیل کرده و خطوطی را نشان دهند که او را به شناخت واقعیتهای پیرامونش رهنمون گردند. اما وقتی که افراد از مکاتب فکری و تحقیقاتی مختلف با محققان این حوزه تعامل می کنند در بسیاری از موارد پرسشهای بیشتری به روی آنها باز می شود که گاها هیچ بارقه ای از امید پاسخگویی در این علوم یافت نمی شود. این مسائل به خصوص در جامعه ما که از همان اوان کودکی با مسائل دینی و معنوی سروکار داشتیم بیشتر است. برخی معتقدند که این علوم هنوز در جامعه ما نوپا هستند و ما راه درازی را برای بالندگی آنها در کشور داریم. اما آیا غیر از این است که ما تاریخ بسیار روشن و پرباری از الهیات، فلسفه (به خصوص فلسفه اسلامی) داریم؟ 

 

شاید یکی از دلایل این امر این باشد که انسانهای امروزی به خصوص کسانی که مثل ما در دنیای شرقی و با پشتوانه عرفان (که در مشرق زمین بسیار بالنده است) با حجمی از پرسشها وارد وادی علوم انسانی می شوند و انسان شناسی عرفانی را آنگونه که مولوی به صورت بسیارزیبا به تصویر کشیده است در ذهن خود به صورت پیش فرض همراه دارند، آثاری از این انسان را در این علوم نمی بینند. گویا انسانی که مولوی به تصویر کشیده است واقعا در این علوم یافت می نشود. همان انسانی که سرشار از پیچیدگیها و رموز است در این علوم بسادگی قابل تجزیه و تحلیل هستند و حامل یکسری رفتارهای عادی، روتین و قابل پیش بینی هستند و به کرات صحبت از رفلکسهایی می شوند که این انسانها در پاسخ به عوامل بیرونی از خود نشان می دهند (مثل یک سیستم فنر و دمپر که اگر شما یک نیرویی به آن وارد شود بسته به انعطاف پذیری و جرم آن و خاصیت میرایی آن جابجایی معینی خواهد داشت). به عبارت دیگر در این علوم با انسانهای متعارف سروکار است. انسانهایی که احساسات وعواطف کمابیش مشترکی دارند و از زندگی هم انتظارات مشابه. همچنین وقتی که به بحث مذاهب (اگر جدای از عرفان بگیریم) می رسیم، می بینیم که آن دنیایی که شریعتهای مختلف به ما رهنمون می شوند و راه رسیدن با بارگاه قدسی را نوید می دهند، همه از وجوه و ابعادی از شخصیت انسانی پرده برداری می کند که علوم انسانی از آن وجوه و ابعاد سخنی نمی گویند و در آنها خبری از اینها نیست. (برای توضیح بیشتر رجوع کنید به "تفرج صنع" دکتر سروش – چاپ ششم).

 

مساله دیگری که پیش می آید این است که اگر علوم انسانی را صرفا علم بنامیم و نه تکنولوژی، که در این صورت هیچ بار ارزشی ندارند. خوب یا بد درآنها نیست. همه جا و در هرفضایی  (CONTEXT) حاکم هستند. سوالی که پیش می آید این است که واقعا آیا می توان انسانی را بدون بار ارزشی تصور کرد و بدون بار ارزشی موارد پیرامون آنرا صرفا تحلیل کرد؟ در اینصورت علم به خاطر خود علم ارزش یافته است نه در خدمت اثبات یا انکار مکتب، مذهب، ایدولوژی و حق و باطل. مثلا جامعه شناس علمش را وسیله قرار نمی دهد تا برای مردم مکتب بسازد، راه حل پیشنهاد کند. چون علم او محدود به این است که واقیعتی را در جامعه یا واقعیتی به نام جامعه را تجزیه و تحلیل کند و چون راه نجات بپرسی می گوید: مسول راهنمایی نیستم. این کار فلسفه است و ایدولوژی و مذهب (رجوع کنید به کتاب "مسولیت شیعه بودن"، دکتر شریعتی).

 پس سوال پیش می آید که این علوم سخن از کدام انسانها به میان می آورند و چه مجهولاتی را برای چه نوع انسانهایی می خواهند آشکار کنند؟

آیا اگر بپذیریم که علوم انسانی علوم انسانی اند، نه فلسفه و عرفان و اخلاق و ... پس قاعدتا نباید از آنها انتظار داشت که همه روابطی را که بین اطوار و شئون انسانها و جامعه و سایر عوامل جهان است تبیین کنند و اگر تبیین نکردند علم نباشند (آنگونه که دکتر سروش در همان کتاب اشاره می کند). در این صورت آیا این معنی تداعی می کند که علوم انسانی، انسان شناسی تجربی اند و روشهای تحقیق آنها نیز مشابه علوم تجربی هستند. البته این نتیجه قاعدتا ما را به سرزمین پوزیتیویستی می برد که نتایج خاص خودش را دارد.

آنچه که بنده در اینجا به اختصار بدان پرداختم صرفا بیان پرسشهایی است که در جامعه آکادمیک در این حوزه وجود داشته و اصلا به معنای زیر سوال بردن این حوزه نیست (که بنده نیز هم اکنون یک عضواین حوزه هستم) کمااینکه پرسشهای مشابه برای حوزه های دیگر نیز ممکن است مطرح گردد.  

مهدی مجیدپور

/ 9 نظر / 15 بازدید
آرش میم

جای بسی خوشحالی است که ايده ها، کتابها و پرسشهای فلسفی جای خود را در اين حلقه هر روز بیشتر باز می کنند. نوشته مهدی بنظر من بسيار منسجم و روشن بنگارش درآمده و علاوه بر اين به مساله ای محوری در فلسفه علوم اجتماعی اشاره می کند. جدای از پاسخهایی که نحله های مختلف فلسفی برای اين پرسش فراهم کرده اند و مهدی هم اشاره خوبی به برخی از آنها کرده است، مساله ای که برای ما شاغلين به علوم انسانی در ايران از اهميت برخوردار است مشخص کردن نسبت ميان اين علوم و دانش های بومی (indigenous Knowledge) خودمان است. تجربه دهه های اخیر نشان داده که در اين زمینه دچار افراط و تفریطهای بسیاری شده ایم. بنظر من یکی از تم هایی که در این خانه مجازی می توانیم بطور عمیق و جدی روی آن کار کنیم همین موضوع است و اکنون نوشته مهدی مقدمه خوبی برای آن فراهم آورده است.

با سلام و تشكر از آقا مهدي به خاطر متن ارزشمندي كه نوشته‌اند. براي اينكه اين بحث را كمي بيشتر جلو ببريم، پيشنهاد من اين است كه اين سوالات را هم مد نظر قراردهيم: 1- اساسا علوم انساني علم است يا تكنولوژي 2- آيا تصويري كه ما در متون كهن خود (مانند مثنوي) از انسان داريم، اساسا موضوع و در حوزه بحث علوم انساني در ادبيات امروز جهان است؟ 3- در حوزه‌هايي كه اشتراك موضوع داريم، آيا واقعا تصويري كه در متون كهن ما از انسان است، با هم سازگاري دارد؟ مثلا تصويري كه مولانا در مثنوري از انسان دارد، با تصويري كه عطار يا امام محمدعزالي از انسان ارايه مي كند سازگار است؟ 4- اگر حداقلي از مشتركات بين متون كهن در خصوص نگاهشان به انسان يافت مي‌شود، ين مشتركات كدامند؟ 5- چگونه مي‌توانيم اين مشتركات را در فرآيند علمي وارد كنيم، نقد كنيم و مورد تحليل قرار دهيم؟

محمد حسين رضازاده مهريزي

با عرض پوزش، متن قبلي مال من بودم،اسمم فراموش شد!!! [لبخند]

ابراهیم

با سلام به همه دوستان باید اعتراف کنم که قرارگرفتن چنین نگاه های ارزشمندی از زوایای کاملا متفاوت به بحث واقعا به غنای وبلاگ کمک می کند. به نظر می رسد که باب بحث جالب و جدیدی باز شده است و اینکه تا چه میزان می توان در این حوزه ها کار کرد و جلو رفت. یک پیشنهاد دیگر نیز این است که این بحث را مطرح کنیم که چقدر مسائل مطروحه چه در متون کهن و چه در متون جدید تجویزی و تا چه میزان توصیفی است. آیا تصویری که مثلا مولوی ارائه می کند انسانی است بالفعل یا بالقوه؟ آیا وی دارد به ظرفیتهای نهان وجود انسان اشاره می کند یا یک تحقیق میدانی از آدمهای دور و برش انجام داده و به این نتیجه رسیده است؟ بر این مبنا به نظر می رسد که بحثهای کهن جنبه های نهفته ای را آشکار می سازد که موضوع تحقیق تجربی نیست چرا که آنها اصلا بالفعل نیستند که بتوانند مورد کاوش تجربی قرار بگیرند، هر چند بحثهایی واقعی هستند (البته نه کاملا واقعی، ولی به واقعیت اشاره دارند). از این جنبه شاید بتوان آنها را در دسته فلسفه و انسان شناسی جای داد تا علوم تجربی امروزی که زندگی انسانی که محصور در شرایط فرهنگی، اجتماعی و ... زمانه خود است را بررسی می کند. و آنگ

ابراهیم

و آنگاه این سوال مهم که: علوم امروزی که به یک معنا به ظرفیتهای نهان انسان توجهی ندارند چگونه (با چه مجوزی) می توانند وارد تجویز در عرصه زندگی انسان بشوند؟ و همچنین این بحث مغفول دیگر که تا چه میزان شناختی که این علوم از انسان ارائه می کنند در شکل گیری همان رفتار میان آدمیان موثر است (به این معنا که شما وقتی تبلیغ می کنید که انسان اقتصادی فکر می کند و به دنبال منافع شخصی است می رود و در سیاستهایتان نیز این را اعمال می کنید به گونه ای که ساختار جامعه نیز عوض می شود، خود به خود افراد جامعه به این سمت می روند که اینگونه عمل کنند، چرا که موجوداتی نسبتا مختار هستند). حال آیا مثلا تئوری های اقتصادی و یا ساختار جامعه انگلیس ما را بیشتر مجبور نمی کند که بیشتر اقتصادی فکر کنیم تا کشوری مانند ایران (هر چند روند در همه جای دنیا به سمت اقتصادی رفتن است)؟

محمد حسين رضازاده مهريزي

به نظر من بايد كمي ديدگاهمان را نسبت به "علوم امروز" دقيقتر كنيم. خيلي از حوزه‌هاي علمي هستند كه من خودم تا چند ماه پيش اصلا فكر نمي كردم كه توي دانشگاه هاي بسيار خوب دنيا در حال بررسي هستند، اصلا نمي‌دانستم كه برايشان دكترا وجود دارد. مثلا مباحث بسيار عميق و دقيق و بسيار نزديكي به مسايل معرفت نفس را شما مي توانيد در رشته هايي مثل فلسفه ذهن پيدا كنيد. حالا شايد با اسمهايي ديگر. خلاصه اينكه موظب باشيم كه خدايي نكرده به خاطر اينكه ما نمي دانيم دنياي علم چيست و در چه وضعيتي است، آنرا محكوم نكنيم.

ابراهيم

ممنون از تذكر حسين البته علم با فلسفه خيلي متفاوت است و شايى مجبور شويم مته بيشتري به خشخاش بكذاريم

مهدی میم

با سلام خدمت همه دوستان عزیز. بسیار ممنونم از کامنتهای خوب که به غنای بحث افزود. فکر می کنم که به قول آرش راه طولانی داریم تا به این مسائل مهم جوابی را پیدا کنیم و شاید این بحثهای مقدماتی به شکلگیری فکرهای جدیدی در این حوزه بیانجامد. حقیقتا فکر می کنم که ما باید به نوعی جای این مباحث را پیدا کنیم. مسائل ایدولوژی با علوم انسانی که ما درگیر آنها هستیم چه رابطه ای باهم دارند و اصلا به قول ابراهیم آیا این علوم مجوز تجویز دارند؟ اگر که جدا بدانیم که در آن صورت نظریات برخی نحله ها (مثل پوزیتیویست ها) چه در مقام تئوری و چه در عمل موضوعیت پیدا می کند و حتی روشهای تحقیق آنها نیز مصداق دارد اما اگر که مرتبط باهم بدانیم که فعلا در علوم انسانی حاضر هیچ بارقه ای از امید پاسخگویی به آلام بشر امروزی پیدا نمی شود و خود توسعه دهنده گان این تئوری ها (حداقل بسیاری از نحله ها) به جدایی مطالب ایدولوژی از این علوم اصرار می ورزند و هرگونه انتظار از تجویز از این علوم را بیجا ذکر می کنند.

مهدی میم

به نظرم تئوریهای جدیدی را بایستی بسط داد تا جایگاه هرکدام از این مباحث روشنتر گردد. ÷یشنهاد ابتدایی من این است که این تئوریها با کارکرد در سطوح تبیین گردند. همانطور که ما در اقتصاد داریم که برخی تئوریها در سطح خرد بهتر جواب می دهند و برخی ها در سطح کلان، در جمع بندی و پیدا کردن جایگاه علوم (تجربی و انسانی)، مسائل فلسفی، ایدولوژی و مذهب نیز بایستی بر مبنای یک تئوری یکپارچه ساز موقعیت و کارآمدی هر یک از این مباحث را پیدا کرد. در آن صورت دیگر می توان از هر نحله ای در سطح خود انتظار کارکرد داشته باشیم. به هرحال فکر می کنم که برای کارآمدی در وادی سیاستگذاری یافتن جایگاه این مباحث به خصوص در متن کشور ما بسیار حائز اهمیت می نماید.