طعم Research

چند وقت پیش در رستورانی در لندن با چندتا از دوستان ایرانی مشغول صرف غذا بودیم که یکی از آنها که سابقه ای در کسب و کار دارد پرسید که من نمی دانم درس خواندن و این همه خود را علاف تحقیق و کتاب کردن چه لذتی دارد که این همه آدم را مشغول خود ساخته است و تاکنون نیز کسی پاسخی درخور که مرا اقناع کند نتوانسته ارائه کند، که البته در این میان یکی دیگر از دوستان که خود مدرک دکترا از London business school دارد در پاسخ نکاتی را مطرح کرد و من هم برای اینکه افاضه ای کرده باشم، یک نکته فلسفی به وی یادآور شدم و آن اینکه جنس معرفتی که تو خواهان آنی از جنس وجودی و تجربی است و لذا هرچه قدر هم به تو در این مورد صحبت کنند، تو خود طعم آن را نخواهی چشید و لذا از این تمنای محال صرفنظر کن. و این گفتار من به مثابه جمله قصاری درآمد که حاضرین شیفته گشته و فریادها سر دادند و دوست پاسخ گیرنده اظهار ارادت وافر نمود!!! البته پیش فرض این صحبت من این بود که من این طعم را چشیده ام و تو نچشیده ای ...

اما در هفته اخیر اتفاقی افتاد که من را تشویق به این تمنای محال کرده است و آن سخن راندن از طعم تحقیق است، نه به خاطر آن جلسه، بلکه به خاطر اینکه تازه هفته گذشته طعم دیگری از تحقیق را چشیدم، و نمی توانم خود را از بیان شمه ای از آن نگه دارم. و باید اقرار کنم که این طعم چنان عمیق بود که هیچ گاه فراموش نخواهد شد. شاید به یک نگاه ساده، زیبایی و حلاوت تحقیق در یافتن چیزهای جدید و پاسخ به مسائل حل نشده قبلی باشد که صدالبته کسی نمی تواند منکر این مساله گردد. اما به نظر من این لایه روئین قضیه است در حالیکه طعم اصلی تحقیق چیزی متفاوت است که همچنین به نظر می رسد جامعه تحقیقاتی ما تمایلی به چشیدن این طعم ندارد و خود را به شیرینی اولیه مشغول ساخته است (مسلم است که طبق همیشه استثنائات فراوانی هم وجود دارد).

با تشکر از دوره گرانقدر سیاستگذاری، بالاخره می توانم اذعان کنم که الان یک سالی هست که به صورت متمرکز و جدی بر روی یک موضوع در حال کار هستم و جمع آوری اطلاعات مرحله اول را نیز انجام داده ام و دائم در اسپرو مشغول کار و مطالعه هستم. در این مدت یافتن و کشف مطالب بسیار زیادی در طول این مدت من را قانع می کرد که طعم تحقیق همین حلاوتهاست. کار به جایی رسید که مطلبی را در دوازده صفحه به صورت مختصر آماده کردم که تمام ادبیات موضوع را در عین خلاصه بودن شامل می شد و نکته ای در آن کم نمانده بود. رویکردهای مختلف به معرض نقد گذاشته شده بود و حتی مبانی معرفتی کسانی که در ادبیات مطرح بودند را نیز استخراج کرده بودم. حتی با پیدا کردن رفرنسهای مختلف، بعضا از زیر سنگ، اولین کارهای حوزه را مطالعه کرده بودم و به صورت جامع نشان داده بودم که چطور بعضی از افراد پرآوازه هنگام ارجاع به این رفرنسها دچار اشتباه می شوند، چرا که آنها را دقیق مطالعه نکرده اند. حتی مطمئن بودم که استاد راهنمایم هم بعضی از این رفرنسها را ندیده است. از این روی یک مبنای تئوریک خیلی قوی آماده کردم که از روی آن یک سوال تحقیق کاملا شفاف و علمی استخراج کردم تا برای دور دوم جمع آوری اطلاعات استاد راهنما را قانع سازم. حتی روی نحوه نگارش آن به انگلیسی چنان وقت گذاشته بودم که کلمه ای دوبار در آن تکرار نشده بود و کلمات متنوع و جدید در جای جای آن موج می زد. سرتان را درد نیاورم، خلاصه چنان کار را جلو برده بودم که برای هرگونه سوالی آماده بودم و سرمست از این مزه تحقیق برای روز جلسه با استاد راهنما لحظه شماری می کردم. صحنه جلسه را به مصافی می دانستم که استاد راهنما به مانند یک داور رای به بی عیب و نقصی کار من می دهد و مجوز بازگشت برای جمع آوری دیتا برای بار دوم را همان جا امضا خواهد کرد.

هنگامی که روبروی دو استاد راهنمای خود نشستم، به ناگاه میدان دگرگون شد. وی خیلی ساده شروع کرد: کار خیلی خوبی آماده کرده ای، اما من فکر می کنم می توان راجع به آن بحثهایی را مطرح ساخت و سپس دغدغه خود را آغاز کرد. بحث که شروع شد، سه نفری به همراه استاد راهنمای دوم شروع به اظهار نظر کردیم و جنبه های مختلف را مورد موشکافی قرار دادیم. شدت هیجان چنان بالا رفت که استادراهنما ناهار خوردن خود را به تعویق انداخت و جلسه به جای یک ساعت، دو ساعت ادامه پیدا کرد. وی با جدیت ابراز می کرد که بحث مورد نظر و سوال پیش رو حتی خیلی از کارهای جاسانوف هم جالب تر است. ساعت به نزدیک دو می رسید که وی از ما اجازه گرفت تا جلسه بعدی خودش را نیز به تاخیر بیندازد و لذا نیم ساعت دیگر هم جلسه ادامه پیدا کرد. در انتها به یک سری گزینه هایی رسیدیم که واژه های fascinating و amazing اوصافی بود که وی برای آنها به کار می برد، اما راه حلی پیدا نشده بود. اما در عوض نتیجه این بحث نقادانه پس از یک سال تحقیق و جمع آوری اطلاعات این بود: ایجاد سوالات جدیدی که تا قبل از آن به آنها بر نخورده بودیم و بحث نقادانه ما را این سمت رهنمون کرده بود.

و لذا طعم جدید این بود: مزه یافتن سوالات جدید و افزوده شدن بر درجه تحیر نه مزه یافتن پاسخ و افزوده شدن ادعای علم و دانش... مزه دانستن ندانستن، مزه تواضع علمی و طعم خوش سوال، طعمی که تا قبل از آن اینچنین تجربه اش نکرده بودم. تجربه پیدا کردن سوالات جدید بعد از یک سال تحقیق، مزه ای که احساس می کنم به سادگی به دست نمی آید و شاید فضای تحقیقاتی کشور ما نیز تمایلی به چشیدن این طعم ندارد چرا که طعم شیرین پاسخ، ولو پاسخهای نادرست و مقطعی را به عنوان استاندارد پذیرفته است و از همین روی نیز دانشجو فردی پاسخگوست، نه فردی سوال کننده... و الان می فهمم که چه بسیار از ما هستیم که از نمودار پوپر تنها چند علامت را حفظ کرده ایم غافل از اینکه همه تاکید وی در متدولوژی علم یافتن سوالات جدید است از طریق نقادی، نه پاسخهای جدید. کافی بود استاد راهنما برای راحتی کار اوکی را می داد و کار تمام بود، ولی وی نگاهی نقادانه داشت و دغدغه خود را مطرح کرد و حاصل بحث نقادانه این شد که من آن شب را تا صبح نتوانستم بخوابم در فکر به سوالی که خودم ایجاد کننده آن بودم...

و اکنون می فهمم که اگر کسی یک بار این طعم را بچشد، به راحتی حاضر به ترک آن نیست و اینکه چرا پیرمردهایی که نمی توانند یک پاکت چای نپتون را باز کنند (صحنه ای که سال 2007 راجع به ریچارد نلسون دیدم) حاضر به دوری از فضای آکادمیک نیستند.

البته دوستانی شاید باشند که طبق سنت مالوف این مساله را هم به دین و عدم بهره ما از دنیای مدرن نسبت دهند، ولی بنده سنخیت وافری بین این تجربه و شعر ابوعلی سینا در هزار سال قبل می بینم که می گوید:

تا بدان جا رسید دانش من                                                          که بدانم همی که نادانم

ابراهیم

 

/ 5 نظر / 24 بازدید
محمد پاک نیت

با سلام به ابراهیم عزیز راستش کم کم دلم داشت برای وبلاگ و دوستان (به خصوص خود ابراهیم!) تنگ میشد. متن زیبایی بود! من خودم بارها به این فکر کرده ام که نمیتوانم هبچوقت ثروتمند شوم! چون نمیتوانم همیشه در کارم کاملا اقتصادی رفتار کنم!!! خیلی وقتها علاقه به سئوالی یا جوابی مسیر کارم را تغییر می دهد. به هر حال برای شما و سایر دوستان(علی-علی-مهدی-محمد حسین) از صمیم قلب آروزی موفقیت دارم[لبخند][قلب]

آرش میم

صادقانه و صمیمی بود. لذت بردم و امیدوارم که دوستان دیگر هم همه از تجربیات خود بنویسند. نوشته اگر صادقانه نوشته شود بر دل می نشیند.

مهدی میم

اول از همه منم خدمت محمد عزیز سلام عرض کنم. بعدش هم به نظرم باور به ناقص بودن دانش بشری در هر زمان خود سرمنشا فضایل اخلاقی زیادی است. یعنی مقوله اینکه انسان بداند که همواره دانشش در مورد پدیدهای عالم ناقص است و "البته در عمل هم پیاده کند" در نهایت تعالی پایدار را به همراه دارد. ممکن است که بگوییم مثلا در کشور ما این سیاست درستی نیست و اگر چنین کنیم پروژه نمی گیریم، رئیس نمیشویم و ... اما این موضوع توجیهی برای تکرار یک رویه نادرست نیست. باور به تطور دانش انسان با گذشت زمان، هر روز انسان را به یادگیری بیشتر تشویق می کند. چه کسی می تواند ادعا کند که پدیده ها را دوسال قبل بهتر از حالا می توانست تحلیل می کند (بگذریم از بحث پیچیده فراموشی فعال که محمدحسین بهتر است توضیح دهد) اما به نظر می رسد که ورود به میدان دانش آموزی نیز همچون سایر حوزه ها با این رویکرد همواره به انسان کمک می کند و حتی شکوفایی سایر فضیلت ها را نیز به همراد دارد.

محمد حسين رضازاده مهريزي

سلام بر همه دوستان و مخصوصا ابراهيم من هم به ابراهيم و همه دوستان تبريك مي گم و خوشحالم كه بالاخره هركسي كو دور ماند از اصل خويش، باز (يا حداقل كم كم دارد) جويد روزگار وصل خويش! اميد كه دوباره اين محفل مجازي جاني تازه بگيرد و رونقي دوباره! كيست كه اين پير قديمي را ياري كند (منظورم وبلاگ است نه ريچارد نلسون!)[چشمک][چشمک]

ابراهيم

با سلام خدمت دوستان حداقل فكر كنم كه حسن جان ما مدت هاست نوشته اي از شما اينجا نديديم. يك كمي لا اقل از حال و هواي كاتالونيا، برف و سرما و البته تحقيق تقرير كن و اين پير قديمي را ياري. البته احتمالا بعد هم نوبت آرش است كه با بستر نوشتن را به جاي ديكري منتقل كرده است ...