ابرو را درست کنیم اما چشم را کور نکنیم

نگاههای بازارمحور به "سیاست علم" چند صباحی است که وارد کشور ما شده اند و با شتاب خیره کننده ای در مجامع آکادمیک و محافل سیاستگذاری ما نفوذ پیدا کرده اند. این موضوع از یک نظر باعث خرسندی است.  وقتی که به تاریخ نسبتاً بلند حضور دیدگاههای عرضه محور در کشور می نگریم و می بینیم که برای سالهای طولانی تنها نگاه غالب در سیاست علم در کشور ما نگاه "علم برای علم" بوده از ورود دیدگاههایی که اهمیت کارکردهای اجتماعی و اقتصادی علم را جدی می گیرند خوشحال می شویم.

با این وجود سرعت گسترش دیدگاههای جدید گاه باندازه ای است که گاهی احساس خطر می کنیم، نگران می شویم و در برخی از جلسات همفکری، سمینارها و غیره گاه به این فکر می افتیم که مگر گوینده یا سخنران مثلاً ادبیات مربوط به "استقلال علم" و مجموعه عظیم مباحث و دعواهای شکل گرفته حول و حوش این موضوع را ندیده است؟! آیا محققینی که اینجا و آنجا بطور یکطرفه و بشدت از رویکردهای بازارمحور دفاع می کنند انتقادات وارد شده به این رویکردها را دیده اند و از نواقص این رویکردها باخبرند؟

در سطور زیر فقط به دو نمونه از انتقادات اخیر به آن نوع از سیاست علم که با ذهنیت اقتصادیِ صرف به علم می نگرد اشاره می کنم با این امید که سیاستگذاریهای علمی در کشور ما ضمن استقبال از موجهای جدید جهانی همیشه نیم نگاهی هم به ظرافتهای موجود در پدیدار علم داشته باشد و جنبه های غیر اقتصادی این پدیدار پیچیده را هم درون تصویر خود قرار بدهد.            

نگاه صرفاً اقتصادی به نهاد علم و کارکردهای آن و قرار دادن تمام و کمال سیاست علم در مقام خدمتگزاری برای سیاست نوآوری و سیاستهای رشد اقتصادی که مشخصه جریان اصلی تحولات در دهه های انتهایی قرن بیستم بشمار می رود بطور مثال از سوی دو جریان تحقیقاتی مورد انتقاد قرار گرفته است. جریان اول مجموعه ای است متشکل از تحقیقات تجربی نسبتاً متاخر با هدف بررسی نتایج ناخواسته و منفی سیاستهای بازارمحور بر روی نهاد علم. جریان دوم که نسبت به جریان اول قدمت بیشتری دارد گونه ای مقاومت خودجوش از درون جامعه علمی در برابر نفوذ انتظارات اقتصادی مفرط به درون نهاد علم است. در آنچه بدنبال می آید نمونه هایی از هریک از این دو جریان را بطور خلاصه بررسی خواهیم نمود.

آلدو جنوا محقق جوان مرکز اسپرو در دانشگاه ساسکس در تحقیقی که نتایج آن در سالهای اخیر بصورت جدی توجه محافل آکادمیک و سیاستگذار را مخصوصاً در اروپا بخود معطوف داشته است به بررسی نتایج ناخواسته و بلندمدت تخصیص منابع به دانشگاههای اروپایی از طریق اتکاء بر مدلهای شبه بازاری در دهه های اخیر پرداخته است. سه دسته مهم از آثاری که جنوا مورد اشاره قرار می دهد بدین شرح اند:

اول: اثر ماتیو یا تمرکز شدید منابع مالی در موسسات خاص. اختصاص منابع مالی از طریق اعمال منطق اقتصاد مقیاس (بنگاه بزرگتر = راندمان بیشتر)، تقسیم کاملاً رقابتی بودجه و دست کشیدن کامل از روشهای سنتی اختصاص بودجه (بودجه های ثابت سالیانه) موجب تمرکز شدید منابع مالی در مراکز تحقیقاتی و دانشگاههای خاص شده است. این فرض که فرآیند تولید علم نیز از منطق مقیاس تبعیت می کند فرض تایید نشده ای است و نتیجه این فرآیند پژمرده شدن دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی کوچک خواهد بود. تاثیر منفی دیگر این شیوه از اختصاص بودجه عبارت است از کنار گذاشته شدن محققان جوان و کم سابقه و در عین حال دارای ایده های انقلابی در حوزه تخصصی خود. 

دوم: متوقف شدن تحقیقات بلندمدت، ریسکی و فاقد چشم انداز روشن در زمینه کاربردپذیری. بودجه ریزی با هدف برداشت سریع نتایج تحقیقات، پژوهشهای بنیادی و عمیق  را که تاثیرات شگرفی در لایه های زیرین دانش بشر می گذارند و در بلندمدت موجد نسل های جدیدی از نوآوری می گردند بشدت تضعیف کرده است.

سوم: بروز تنش میان ساختارهای تشویقی. ساختارهای پاداش دهی در بازار و در دانشگاه با یکدیگر تفاوت دارند و تداخل آنها موجب ایجاد تنشهای قابل توجهی شده است. بطور مثال انتشار سریع نتایج تحقیقات در یک فضای آکادمیک امری مرسوم و ممدوح است اما در فضای بازار پنهان کاری و حفظ اسرار پاداش می گیرد.

نگاه اقتصادی و ابزاریِ صرف به علم از درون جامعه علمی نیز مورد انتقادهای شدید قرار گرفته است. بطور مثال جان زیمن فیزیکدان بلندآوازه انگلیسی تحولات اخیر را در آثار متعدد خود نوعی جریان "ضد علمی" ارزیابی می کند و معتقد است که "علم در روزگار ما تحت حمله و تعرض قرار گرفته است."  زیمن برآنست که نهاد علم درست مثل نهادهای دیگر اجتماعی همچون نهاد دین یا نهاد هنر نوعی موجودیت منحصربفرد و یکتا دارد، شامل ارزشها، رویه ها و سنتهای درونی خاص خویش است و بنابراین بطور کامل تن به نگاههای تحویل گرایانه ای از جمله نگاه های اقتصادی که تمایل به یکسان سازی دارند و همه نهادهای اجتماعی را بصورت بازیگرانی یک شکل بتصویر می کشند، نخواهد داد. از نظر زیمن نهاد علم کارکردهای غیر ابزاری و غیراقتصادی مهمی دارد که مهمترین آنها عبارتند از تولید جهانبینی ها و سناریوهای انتقادی در قبال جهان پیرامون، تشویق و ترویج فرهنگ عقلانیت و پاسداشت خرد در جامعه و پرورش روشنفکران و متخصصان مستقل. این کارکردها بنا بر اعتقاد زیمن با فضای جدیدی که از طریق نفوذ بی مهار انتظارات اقتصادی بدرون علم ایجاد شده، از این نهاد برنخواهد آمد. زیمن بویژه برآنست که عینیت (Objectivity)  موجود در فعالیتهای علمی با رفتار بر مبنای منافع اقتصادی بکلی ناسازگار است.

تحولات تاریخی البته برگشت ناپذیرند و انتقاداتی از آندست که در سطور فوق بدان اشاره شد توانایی تغییر مسیر تاریخ را ندارند. این انتقادات با این وجود می توانند آثار ناخواسته و منفی تحولات را تعدیل کنند و از در غلطیدن افراطی به یک سمت و غافل شدن از سویه های دیگر جلوگیری بعمل آورند. سیاست علم در کشور ما نیاز دارد تا ابروی نخبه گرایانه خود را درست کند و دانشمندان برج عاج نشین را وادار سازد تا به پایین هم نظری بیفکنند. این موضوع اما نباید بقیمت کور کردن چشم کنجکاو علم و سلب توانایی از دانشمند برای نگاه به دور دست تمام بشود.

آرش میم  

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
محمد حسين رضازاده مهريزي

سلام بر آرش عزيز و تشكر از متن بسيار جالبش به نظرم يك نكته اي كه شايد به اين دعوا اندكي چاشني صلح اضافه كند، اين است كه منظور از نگاه‌هاي بازار محور چيست؟ به نظرم يكي از ريشه‌هاي اصلي شكل گيري نگاه‌هاي بازار محور اين است كه محققان ودانشمندان بي هيچ دغدغه واقعي و بدون توجه به مشكلات عيني، به خيال بافي‌هاي بلندپروازانه نپردازند. به عبارت دقيقتر نوعي "نياز محور" بودن را براي علم ضروري مي دانند. حالا به اشتباه مساله بيشتر شده است "بازار محور" بودن! لذا بسياري از مواردي كه منتقدان اين جريان هم گفته اند، در نگاه "نياز محور" قابل تفسير است. به اين معني كه وقتي واقعا نياز به نقد پيرامون و تقويت جهان‌بيني‌هاي عميق وجود دارد، پس فعاليت علمي در اين جهت توجيه دارد.

آرش میم

کاملاً درست است البته بشزط اینکه "نیاز" را مساوی با Demand در اقتصاد نگيريم. یعنی نياز را بشکل موسع تفسیر کنیم تا شامل تمام نيازهای غیراقتصادی هم بشود.

ابراهیم

متن و پیغامی که آرش در این نوشته به آن اشاره کرده است، به نظرم مرتبط با یکی از تحولات قلمروهای علم در اواخر سده 20 است. همانگونه که در بحثهای مختلف دیده و شنیده ایم، یکی از تحولات اواخر قرن بیستم حرکت به سمت معرفتهای چندرشته ای و میان رشته ای است. البته برای این مساله دلایل و علتهای مختلفی می توان ذکر کرد که شاید اختصاص یک مطلب جدا به این مقوله خالی از لطف نباشد. اما در هر صورت، بشر به این نتیجه رسیده است که رویکردهای رشته ای خاص، هنگامی که وارد عمل و تجویز می شوند معمولا نتیجه ای مشخص به بار می آورند: (برای درست کردن ابرو چشم را کور کردن). دلیل این مساله هم تا حدودی روشن است، معرفتهای رشته ای تا زمانی که در کتابها تدریس می شوند و مبنای امتحان و مدرک دهی، مشکلی ایجاد نمی کنند اما همینکه وارد عرصه تجویز و عمل می شوند، به دلیل محدودیتهای فوق العاده ای که در شناخت سایر جنبه های پدیده و همچنین پیش بینی unwanted outcomes تجویزهای خود در قلمروهای مختلف دارند، کار را با مشکل مواجه می کنند. بنابراین شاید این نتیجه را از نوشته آرش بتوان اخذ کرد که توجه روز افزون به مباحث میان رشته ای و بین رشته ای، از نیازهای مه

ابراهیم

بنابراین شاید این نتیجه را از نوشته آرش بتوان اخذ کرد که توجه روز افزون به مباحث میان رشته ای و بین رشته ای، از نیازهای مهم حوزه عمل است، نکته ای که شاید در کشور ما بیش از سایر دنیا مغفول مانده است.