معرفت شناسی روش تحقیق!

در ابتداي شکل گيري موضوع تز دکترا، جمله و متدولوژي معروف پوپر مدنظرم بود: "هنگامي که يک تئوري را پيشنهاد مي دهيد، يا فرضي را نسبت به عالم فرامي افکنيد، به جاي اينکه تلاش کنيد آن را اثبات کرده و يا نشان دهيد، تمام تلاش خود را به کار گيريد تا آن را ابطال نمائيد" (پوپر 1934). اين جمله قديمي بسيار در حوزه علم اثر گذار بود و يک روند جديد را در فلسفه علم ايجاد کرد. تاکيد دکتر پایا نيز همواره بر اين بود که اين جمله لب کلام است و تو بايد آن را دنبال کني و خودت را درگير بسياري از مباحثي که اشخاص مختلف بدون فهم مباني متافيزيک و معرفت شناسي مطرح کرده اند، منجمله در عمده اي از کتابهاي روش تحقيق، نکني. ناگفته نماند که معنی این جمله برای من مبهم باقی مانده بود.

در يک فهم ساده، اين جمله به ابطال پذيري تعبير مي شود و بسياري انتقادات و يا تمجيدات نيز از آن به عمل مي آيد. در طول فرآيند تحقيق، تصميم گرفتم چندين کتاب روش تحقيق را هم نگاه کنم و در ميان بحثهايي که ميان دوستان مطرح شد، grounded theory نيز به صورت فوق العاده اي جلوه مي کرد، روشي که در آن از ميان اطلاعات موجود تئوري مي سازيم. مطرح شدن اين بحث به همراه روشهاي تحقيق موردي (case study)، من را به اين سمت سوق داد که ترکيبي از اينها را به کار بگيرم، يعني هم تست تئوري، و هم ايجاد تئوري به گونه اي که در وهله اول فرض مي کنم که پيش فرضهاي فلسفي بر سياستها اثر مي گذارند و در وهله دوم در پي نشان دادن اين مساله مي روم که چگونه اثر خود را نشان داده اند. اگر نتوانستم این مطلب را نشان دهم، فرض اولیه من ابطال می شود، در غیر اینصورت نشان داده ام که چگونه مبانی فلسفی اثر گذار بوده اند...

در واقع من از بحث پوپر فراتر رفتم و کار خود را گسترش دادم. در همين راستا، همچنين پيشنهاد دادم که در مطالعه موردي، تمام جهان هاي ممکن را تصوير مي کنم و و تمام گزینه های بدیل را ابطال مي کنم و نشان مي دهم که چرا اين جهانهاي ممکن امکان پذير نمي باشد و در نتيجه جهاني که من پيشنهاد کرده ام (فرضيه خودم، يعني اثر فلسفه روي سياستها) جهان واقعي و ممکن بوده است. مثلا در مثالي که مطالعه مي کنم، نشان مي دهم که چرا عوامل خارجي، به هر گونه اي که امکان پذير است، اثر نداشته اند و لذا فلسفه اثر گذار اصلي بوده است...

در ذهن خودم، اين نگاه در واقع عکس نگاه پوپر بود، به اين معني که به جاي ابطال فرضيه خودم، تمام فرضيه هاي رقيب را ابطال مي کنم و تفاوتي در اين ميان وجود ندارد. همچنين کار ماکس وبر در مورد پروتستان را که مشاهده کردم، چنين رويکردي در ذهنم قوت گرفت که وي نيز تلاش کرده نشان دهد چرا عوامل بيروني و اجتماعي اثر نداشته اند، بلکه پذيرفتن مذهب پروتستان عامل اصلي و اثر گذار بوده است. اما پس از مطرح کردن اين مساله در جلسه دفاع از پروپوزال و سوالاتي که مطرح شد، دکتر پايا دو تا کامنت داد که تمام جهان ذهني من متحول شد و من متوجه دو ايراد فوق العاده جدي در اين رويکرد شدم که یکی از آنها معرفت شناسانه و ديگري متافيزيک بوده است.

1- از نظر متافيزيک، اين نگاه مبتني بر اين پيش فرض است که پديده هاي جهان تک عليتي عمل مي کنند. اين بدان معني است که در هر پديده اي، تنها يک علت اثر مي گذارد و بنابراين مي توان تمام علتهاي ديگر را ابطال نمود و نشان داد که علت مدنظر ما صحيح است. همچنين اين نگاه اگر تعميم يابد به سمت نوعي دترمينيزم رهنمون مي شود. مثلا اگر عقيده داريم که عوامل اجتماعي اثرگذارند، در تمام موارد بايد اينگونه باشد و لذا ديگر ساير عوامل بي اعتبار مي شوند. نمونه هايي از اين مسائل را مي توان در مکاتب حداکثري جامعه شناسي نظير strong program مشاهده نمود. بدین ترتیب اگر متافیزیک چند علیتی را بپذیریم، همواره ممکن است که نتوانم یک یا چند گزینه بدیل را ابطال کنم ...

2- از نظر معرفت شناسانه، اين نگاه با معرفت شناسي که دانش بشر فرضي و حدسي است نمي خواند (conjectural). در واقع من در ابتدا با اين فرض شروع کردم، اما در نهايت اين فرض را نقض کردم. دليل آن اين است که در مدل پيشنهادي من، فرض کردم که تمام جهان هاي ممکن را مي توان احصا کرد و ديگر جهاني خارج از اين قلمرو باقي نمي ماند. سپس همه گزينه هاي رقيب را ابطال مي کنم. در حاليکه در معرفت شناسي فرضي و حدسي، حتي جهانهاي ممکن هم فرض و حدس من است، نه اين که يقيني و بدون شک بتوان آن ها را احصا کرد. بنابراین همواره امکان دارد که حتی در صورت ابطال تمام نظریه های بدیل، اگر نظریه خودم را به بوته نقد بگذارم، آن نیز ابطال شود و عامل دیگری که در جهانهای ممکن من نیامده اثر گذار بوده باشند.

پس از اين همه گشت و گذار در کتابهاي مختلف روش تحقيق که مباني معرفت شناسانه و متافيزيک خود را آشکار و شفاف نساخته بودند، اکنون برگشتم سرجاي اولم، يعني همان جمله معروف پوپر که تلاش کنيم فرضيه هاي خود را ابطال کنيم، چون اساسا رويکردهاي اثباتي با اين نوع معرفت شناسي واقع گرايانه و حدسی نمي خوانند. اصولا نمي توان چيزي را اثبات نمود، بلکه مي توان نقاط ضعف و مشکلهاي آن را پيدا نمود. اما الان فهم من از اين رويکرد و اين جمله فوق العاده بهبود يافته است و زواياي مختلفي از آن بر من آشکار شده است. در همين راستا، متدولوژي تحقيق من اين است: تئوري و يا حدس من اين است که مباني فلسفي بر سياستها اثر مي گذارند و در دو يا سه case تمام تلاش خود را انجام مي دهم تا اين فرضيه را ابطال کنم. اگر نتوانستم، اين فرضيه فعلا زنده مي ماند... همچنين در اين راستا، به جهان 3 خواهم رفت که از ميان موجودات درون آن مي توان به اسناد سياستي، و ساير مستندات اشاره کرد...

بعيد به نظر می رسد که بتوان تحقيقي انجام داد بدون اينکه مباني فلسفي و معرفت شناسي وجود داشته باشد (این هم conjecture کنونی است). از جمله آنها اين مساله است که معرفت چيست که حاصل تحقيق مي خواهد توليد معرفت جديدي باشد. شما در مورد مباني فلسفي تحقيق خود چه فکر مي کنيد؟ آيا فکر مي کنيد در تحقيق شما هم وجود دارد يا نه؟

ابراهیم

/ 5 نظر / 42 بازدید
آرش ميم

فكر مي كنم رويه اي كه ابراهيم در نوشتن در اين وبلاگ پيش گرفته است را اگر همه ما دنبال كنيم اينجا گلستان مي شود. يعني همان مسائلي را كه درگير آن هستيم و ايده هايي را كه در طول روز با آن دست و پنجه نرم ميكنيم اينجا مطرح كنيم و بقول معروف بلند بلند فكر كنيم. براي كار ابراهيم هم چند تا پيشنهاد دارم. اول اينكه كتاب "مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين" نوشته آرتور برث (ترجمه سروش) را اگر نخوانده بخواند. آرتور برت همين كار ابراهيم را براي دانشمندان بزرگي همچون نيوتون، دكارت، گاليله، كپلر و . . . كرده و مباني معرفت شناختي و متافيزيكي آنها را بر آفتاب افكنده است و روش او هم آناليز نقدي (critical analysis) متون نوشته شده توسط اين دانشمندان بوده است. دوم اينكه مساله تاثير مبادي متافيزيكي و معرفت شناختي در كار دانشمندان مساله ايست كه امروز كسي در آن ترديدي ندارد. بنظر من مهم اينست كه نشان بدهيم دسته خاصي از مبادي و مفروضات (كه گاهي بر خود محققين پووشيده است) چگونه مطالعات علم و تكنولوژي را بسمت خاصي برده است و گرايش دار (Biased) كرده است . . .

حسين

سلام بر ابراهيم و آرش بابا بحث خيلي فلسفي شد!!! كمي زير ديفلم صحبت كنيد ما هم بفهميم. جداي از اين شوخي، اي كاش ابراهيم كمي توضيحات بيشتري مي‌داد كه خواننده وبلاگ كه از تز ابراهيم و كارهاي او هيچ سابقه ذهني مشخصي ندارد هم بتواند استفاده كند. اما به هر حال من منافاتي بين "ابزارهاي تحقيقي" مانند موردكاوي و "رويكردهاي" تحقيقي (مثلا ابطال‌گرايي) نمي‌بينم. مثلا در موردكاوي، اگر شما دنبال مثال نقض براي فرضيه خود بگرديد، مي‌شود استفاده از موردكاوي براي ابطال كردن فرضيه خود.

مهدی ميم

بحث جالبی بود. سوال من از ابراهيم اين است که فرض اينکه شما رفتيد و سعی کرديد که فرضيه - فرضهاي فلسفي بر سياستها اثر مي گذارند - و نتوانستيد اين را ثابت کنيد و در نتيجه اين فرشيه به قوت خود باقی ماند. در آن صورت چه خروجی می تواند در عمل برای سياستگذاری علم و تکنولوژی خواهد داشت؟ آيا معنی آن اين است که همه سياستگذاران بايد فلسفه بدانند؟ يا به قول آقای دکتر پايا هرکس برای خودش فيلسوفی است؟

ابراهیم

با تشکر از دوستان از آرش به خاطر کامنتهایش متشکرم. مسلما این مساله فوق العاده مهم است که خود را به شخص خاصی محدود نکنیم، بلکه به دنبال نگرش باشیم. کل مطلب از این لحاظ برایم جالب بود که در یک لحظه ناگهان توانستم از منظر مرتبه دومی به تلاشهای دو سه ماهه خودم نگاهی بیندازم و آنها را نقد کنم. به نظر خودم این نگاه درجه دومی فوق العاده می تواند راهگشا باشد... در مورد حسین هم که باید بگویم من دارم همین کار را می کنم و از Case به عنوان نقد نظریه استفاده می کنم. در مورد مهدی باید بگویم دقیقا همین است. اینکه سیاستگذاری علم و تکنولوژی یک بحث چندرشته ای است و از یک منظر مهم، فلسفه نیز نقش جدی در این میان بازی می کند...

امين

من از اين نوشته تو چيزي دستگيرم نشد. در آخر كار سؤالي پرسيده اي كه من جواب آنرا دقيقاً نمي دانم. من هرچه فكر كرده ام كمتر يافته ام. در اواسط نوشته تو كه مشغول كلنجار رفتن با مفاهيم صدق و ابطال و اثبات بودم دو نكته به ذهنم رسيد. اول اينكه اگر من منطق فازي بلد بودم خوب بود. دوم هم اينكه يادم اومد امروز چقدر هوا خوب بود. بوي بهار مياد.