"باید" از "است" برنمی آید (1)

فرض کنید که مصرف کننده همواره در تلاش است تا با استفاده از محاسبات عقلانی مطلوبیت خویش را به حداکثر برساند. همینطور فرض کنید که هدف نهایی تولیدکننده ماکزیمم کردن سود خویش است. باز هم فرض کنید که مطالعات تجربی صورت گرفته در اکثریت قریب باتفاق موارد گزاره های دوقلوی فوق را تایید می کنند. حال بیایید بپرسیم که: آیا ما هم باید در زندگی خود تلاش کنیم تا با بکارگیری و استفاده از راهنمایی عقل خود مطلوبیت و یا سود شخصی خودمان را به بالاترین میزان ممکن برسانیم؟ آیا مبانی رفتار فردی آنطور که در اقتصاد مرسوم بتصویر درمی آید، راهنمای خوبی برای زندگی شخصی هریک از ما خواهد بود؟

استنتاج باید (Ought)   از است (Is) استنتاجی است که بنا بر رای منطق دانان نیاز به فروض کمکی دارد. این گزاره که "انسان نوعی بدنبال ماکزیمم کردن مطلوبیت خویش است" به تنهایی نتیجه نمی دهد که "انسان نوعی باید بدنبال ماکزیمم کردن مطلوبیت خویش باشد". تجویز از توصیف خالص نتیجه نمی شود. "باید" از "است" بیرون نمی آید.

یکی از مخرب ترین و مخوف ترین عواقب این استنتاج غلط در اوایل قرن بیستم و هنگامی اتفاق افتاد که آدولف هیتلر تلاش کرد تا از داروینیسم اجتماعی، نظریه ای که در آن هنگام بعنوان نظریه ای شایع و رایج مطرح شده بود، احکام تجویزی بیرون بکشد. اگر از پیچیدگیهای دست و پاگیر نظری بگذریم، بسادگی می توانیم بگوییم که داروینیسم اجتماعی حرف اصلی اش اینست که تاریخ انسانها درست مثل تاریخ طبیعی شامل تحولاتی است که اصل حاکم بر این تحولات عبارتست از انتخاب (Selection) انسانهایی که قدرت سازواری بیشتری دارند. بطور خلاصه: قوی می ماند و ضعیف محکوم به فناست.

هیتلر این اصل توصیفی را از داروینیسم اجتماعی گرفت و از آن بدون توجه به لوازم یک استنتاج درست نتیجه گرفت که: قوی "باید" بماند و ضعیف "باید" برود. هیتلر فلسفه خودش را اینچنین ساخت و بعد روی داد آنچه که روی داد (کارل پوپر در این مورد بحثهای مفصلی کرده است).

استنتاج اصل حاکم بر رفتار فردی از نظریه های توصیفی اقتصاد مرسوم البته به هیچ وجه چنین عواقب خوفناک و مخربی را بدنبال نخواهد داشت. با این وجود ساختار منطقی مغالطه همان است و علی الاصول تفاوتی وجود ندارد. بنابراین اگر بخواهیم زندگی خود را بر پایه اصل ماکزیمم کردن مطلوبیت یا سود شخصی از طریق محاسبات عقلانی قرار بدهیم، و در این میان دغدغه منطق را هم داشته باشیم، به چیزی بیشتر از توصیف واقعیت نیاز داریم.

در مورد اینکه به چه چیزی نیاز داریم در آینده خواهم نوشت.

 

آرش میم

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سالاري

سلام، در مورد حداكثر كردن مطلوبيت توسط شخص در زندگي بايد توجه داشت كه اين مطلوبيت هميشه مقيد به قيودي است كه بايد نسبت به آنها مطلوبيت ماكزيمم شود و اين قيود در هر طرز تفكر و در رسوم مختلف متفاوت است و به نظر من اتفاقاً در اينجا از است به بايد مي رسيم اگر مي خواهيم به اهداف اصلي خود كه رسيدن به دستورات انديشه امان است بايد اين گونه رفتار كنيم.

آرش میم

آقا یا خانم سالاری عزیز! مطلب شما را هشت بار خواندم ولی چیزی دستگیرم نشد. لطفاً توضیح بدهید و در ضمن توجه داشته باشید که بحث ما در اینجا بحثی "منطقی" (Logical) است (منطق در معنای دقیق کلمه).

مهدی میم

متن به بحث جالبی اشاره می کند. در حوزه سیاستگذاری سیاستهای وضع شده در نهایت برای اجرایی شدن به یکسری "بایدها" ختم می شود. اما این بایدها بطور مستقیم یا غیرمستقیم به یکسری "است ها" نیاز دارند که در متن (در پاراگراف دوم" بدانها اشاره شده است و تحت عنوان فرضهای کمکی ذکر شده است. نکته مهم در همین فرضهای کمکی نهفته است و بدون توجه بدانها سیاست وضع شده مخرب خواهد بود. اگر A باشد آنگاه B مي شود. اگر C آنگاه D مي شود. بطور مثال "تحقيقات شبيه سازي از مخرب ترين تحقيقات براي آينده بشر است" پس "بايد جلوي تحقيقات شبيه سازي گرفته شود". اما درصورتيكه گزاره بدين فرم بيان شود "اگر تحقيقات شبيه سازي در درون دايره اخلاق نباشد از مخرب ترين تحقيقات براي آينده بشر است" آنگاه " جلوي تحقيقات خارج از دايره اخلاق شبيه سازي بايد گرفته شود". در اينصورت مي بينيم كه گزاره دوم بهتر بيان شده و دليل آن استفاده از يكسري فرضهاي كمكي است. بهتر است روي اين موضوع بحث كنيم كه آيا بايد از است برنمي آيد يا بايد "لزوما" از است برنمي آيد.

مهدی میم

موضوع ديگري كه در اينجا به نظرم مهم است اين است كه معمولا "پیش فرضها" در شكلگيري سياستها بسيار حائز اهميت هستند. آيا اينكه فرض مي كنيم مصرف كننده همواره در پي بيشينه كردن مطلوبيت خويش است فرض درستي است؟ در اينصورت موسسه هاي خيريه كه ارگانهاي غير انتفاعي هستند چطور كار مي كنند؟ اصلا مطلوبيت آنها در درون مرزهاي اقتصاد (به خصوص نئوكلاسيك) نمي گنجد كه سياستي هم بر ميناي آن وضع شود.

محمد حسين رضازاده مهريزي

با تشكر از آرش به خاطر متن مختصر و مفيدش. من شخصا به اين مساله كه "از دريايي كه فقط پر از هست و نيست" است، حتي به اندازه سر سوزني "بايد ونبايد" بيرون نمي آيد كاملا باور دارم. دقيقا مثل اينكه دريايي از شير، بدون يك قاشق ماست، به ماست تبديل نمي‌شود!!! اما اي كاش كمي تلاش كنيم تا مثالهاي عيني از اين مغالطه در حوزه سياستگذاري علم و تكنولوژي بياوريم. مثلا شايد اين موارد بتواند تلاشي در اين زمينه باشد: از "تكنولوژي زندگي را ساده‌تر مي‌كند" نتيجه بگيريم "بايد تكنولوژي را توسعه دهيم" از "دولتهاي جنوب شرق آسيا در توسعه علم و تكنولوژيك كشورشان نقش موثري داشتند" نتيجه بگيريم كه "دولت ما هم بايد در حوزه علم و تكنولوژي دخالت كند" و ...

آرش میم

مهدی و حسین هر کدام بنحوی به اهمیت مثالهای عینی اشاره کرده اند و من از هر دوی دوستان ممنونم. شخصاً فکر می کنم که نوشته های وبلاگ باید طیف رنگارنگی از مطالب را در بر بگيرند. ما باید از نمونه های خاص و عینی سخن بگوییم و در آنها غور کنیم. همینطور باید در عوالم نظری و انتزاعی هم قدم بزنیم. روشن است که هرکدام ما بر حسب علاقه در نقطه ای از این طیف بیشتر تمرکز داریم و وقتی مطلب می نویسیم این علاقه و تمرکز خودش را خواه نا خواه بروز می دهد. بنظر من بالانس کلی هنگامی ایجاد خواهد شد که همه مطلب بنویسند و ما گلچینی از ذائقه های گوناگون (عینی در کنار انتزاعی، مطالب بلند در کنار مطالب کوتاه، و سایر دو قطبیها یا چندقطبیها) را در کنار هم داشته باشیم.

ابراهیم

با تشکر از آرش که این بحث را در وبلاگ مطرح کرده است. کامنت هایی هم که مطرح شده است هر کدام به نوعی به غنای آن کمک کرده اند. اما شاید بهتر باشد که یک بحث کمکی نیز در اینجا اضافه شود تا به برخی ابهامات و سوالات کمک کند. یادم هست با همین آقای سالاری که کامنت گذاشته است، سال گذشته جایی رفته بودیم و یک نفر از من پرسید به نظر تو هست و نیست با باید و نباید رابطه دارد یا نه؟ و من هم با اعتماد به نفس و تکیه به جناب هیوم گفتم که نه. ایشان در جواب من گفت که ولی به نظر شهید مطهری رابطه دارد و رابطه اینگونه است که انسان مومن خدا را باور دارد به عنوان هست و نیست و سپس باور دارد که این خدا خوب و بد و یا باید و نباید را مشخص کرده است (باز هم به عنوان هست و نیست) و به تبع آن آن باید و نبایدها را می پذیرد. به این ترتیب باور به خدا منشا پیوند هست و نیست و باید و نباید می شود. این نکته در ذهن من مبهم باقی مانده بود تا اینکه پارسال سرکلاس دکتر پایا (برای دوره دومی ها) دکتر سریع گفت که بین هست و نیست و باید و نباید از یک طرف، و تئوری و ارزش (یا به عبارتی fact و value) تفاوت وجود دارد. من بعد از کلاس بحث شهید مطهری را پرسیدم و

ابراهیم

من بعد از کلاس بحث شهید مطهری را پرسیدم و دکتر جواب داد شهید مطهری بحثی که مطرح کرده راجع به تئوری و ارزش است، نه هست و نیست و باید و نباید. دکتر پایا تاکید کرد که در زمان شهید مطهری اینقدر دقت فلسفی بالا نبوده است و لذا هنوز تفاوت میان هست و نیست و تئوری از یک طرف و باید و نباید و ارزش از طرف دیگر زیاد معلوم نبود. امروزه یک توافق فراگیری وجود دارد که تئوری و ارزش با هم در ارتباطند و نمی توان تئوری خالی از ارزش داشت. لذا از تئوری های مختلف می توان تجویزهای مختلف بیرون کشید. اکنون که در دنیا این بحث داغ است و نگاه های برساخت گرایی یا پست مدرن که تئوری را تماما ساخته ارزش می دانند، ولی رئالیست ها کمی این نگاه را تلطیف می کنند و بر عینیت کماکان صحه می گذارند. پوزیتویسم یا ساینتیسم که تئوری های علمی را عاری از ارزش می دانست کم کم به شدت در حال کم رنگ شدن است. قضیه از این قرار است که هر fact و یا تئوری دارای عناصر سابژکتیو و ارزش مداری است که ناشی از belief system شخصی است که آن را ارائه می دهد. شناخت این ارزش های مستتر در تئوری ها فوق العاده کار سخت و مهمی است و بسیاری از این پیش فرضها می توانند فلسفی باشند، م

ابراهیم

می توانند ارزشهای گروهی، جناحی، ایدئولوژیک و غیره باشند. ادبیات جدید سیاستگذاری اکنون بر اهمیت این پیش فرضها تاکید فراوان دارد و به آنها نام framing assumption داده است. از دل همین پیش فرضهاست که تجویزهای متنوعی می تواند استحصال شود. بنابراین نباید به سادگی فکر کنیم که تئوری به واقعیت محض اشاره دارد و اینکه ارزشی در آن مستتر نیست، و به دنبال ارزش و یا باید و نباید برای تجویز بگردیم. در واقع پذیرش تئوری به معنای پذیرش پیش فرضهای آن نیز هست و به تبع آن به معنای قابلیت تجویز و به این معنا می توان حرف آقای سالاری را فهم کرد که از تئوری مطلوبیت اقتصادی (که یک تابع مطلوبیت ارزشی در آن وارد شده است) می توان به تجویز هم رسید. اما از طرف دیگر، بحث هیوم نیز به جای خود صحیح است، یعنی به همان معنای منطقی که آرش در کامنت خود آورده است و آن اینکه از نظر منطقی از is نمی توان به ought to be رسید، همان چیزی که هیوم مطرح کرده است. اما سوال اصلی اینجاست: ما چقدر به is دسترسی داریم؟ و جواب فعلی این است که تمام is هایی که ما می شناسیم آمیخته به مبانی فکری ارزشی، اجتماعی، سیاسی و غیره است. خیلی بحث مفصل شد، اما به عنوان فقط

ابراهیم

خیلی بحث مفصل شد، اما به عنوان فقط یک مثال، حسین آقا گفته است تکنولوژی زندگی را ساده می کند یک is است در حالیکه مفهوم ساده کاملا یک مفهوم سابژکتیو و ارزشی است. ساده به چه معنا؟ آیا ما این سادگی را قبول داریم؟ (بعد از ارائه نلسون در اسپرو این یک بحث داغی بود که درگرفت و آن اینکه نلسون مفهوم progress را عینی تعریف کرده بود و به نوعی آن را معادل evolution دانسته بود که با چالش جدی مواجه شد). و بعد آیا یک گزاره مبنای عمل است یا یک سیستم تئوری یعنی اینکه تکنولوژی را سیستمی دیدن و شناختن از منظر تمام اثرات آن و بعد تصمیم گرفتن؟