نظریه جهانشمول علم و تکنولوژی: ممکن یا ممتنع؟

آخرین اسلاید من در جلسه امتحان جامع به یکی از ویژگیهای حوزه مطالعات علم و تکنولوژِی اشاره داشت که پاره ای از بحثهای مفید را در میان اساتید حاضر برانگیخت. ویژگی مورد اشاره در آن اسلاید این بود: فقدان نظریه های جهانشمول (Grand Theories) در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژِی.

یکی از اساتید حاضر معتقد بودند که این فقدان نقطه ضعفی برای این حوزه مطالعاتی است. ایشان استفاده از عناوینی نظیر "مساله محوری" (Problem-orientedness) را پوششی برای پنهان داشتن این ضعف بنیادی تلقی می کردند. استاد دیگری از میان جمع بر آن بودند که علت فقدان نظریه های بزرگ در "جوان بودن" این حوزه مطالعاتی نهفته است و در آینده ما باید امیدوار باشیم که سنتهای نظری موجود در یک نظریه فراگیر تلفیق شده و حوزه مطالعات علم و تکنولوژی شاهد ظهور یک چارچوب نظری عام و قابل اتکا باشد. اساتید دیگر هم نقطه نظرات مفید و جالبی را مطرح می کردند که البته من امکان این را نیافتم که تا انتهای این بحث جالب همراه باشم. با این وجود از خلال بحثها و دیدگاههایی که در جلسه مطرح شد و من آنها را شنیدم به یک پیش فرض اساسی که در تمام این دیدگاههای متنوع مشترک بود و در تمام صحبتها مفروض گرفته می شد متوجه شدم و در این نوشته باختصار می خواهم در مورد این پیش فرض مشترک بنویسم. آن پیش فرض مشترک این بود: ظهور نظریه های جهانشمول در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژی "ممکن" است.

امکان وجود نظریه های عام و فراگیر در علوم اجتماعی موضوعی است که بخش عمده ای از انرژی و توان فیلسوفان علوم اجتماعی و نیز آندسته از دانشمندان علوم اجتماعی که علائق فلسفی دارند را بخود معطوف داشته است. این مساله بخشی است از یک مساله بزرگتر که عبارتست از نسبت میان علوم اجتماعی و علوم طبیعی. آیا توقع ظهور نظریه های فراگیر و جهانشمول آنطور که در علوم طبیعی بوفور یافت می شوند (نسبیت خاص، مکانیک کوانتمی، نظریه الکترومغناطیس ماکسول، نظریه تکاملی داروین و . . .) در قلمرو علوم اجتماعی نیز توقع معقولی است؟ پاسخ های فراهم شده برای این سوال مهم و اساسی را در سه رویکرد کلی می توان دسته بندی کرد.

دسته اول، پوزیتیویسم اجتماعی: معتقدان به این رویکرد نه تنها باور دارند که نظریه های جهانشمول "امکان" بروز در علوم اجتماعی دارند، بلکه برآنند که اعتبار علوم اجتماعی اساساً به این موضوع وابسته است که نظریه هایی عام و فراگیر را بوجود بیاورد که تنوع مشهود در پدیدارهای اجتماعی را به نظمهایی قانون وار فروکاهد، نظمهایی که در لایه های زیرین واقعیت متکثر اجتماعی حضور و ظهور دارند و وظیفه دانشمند اجتماعی کشف همین نظمها است و لاغیر. از میان دانشمندان اجتماعی که به پوزیتیویسم اجتماعی معتقدند می توان از هانتینگتون (برخورد تمدنها را بیاد بیاورید) و از میان فلاسفه می توان از کارل همپل نام برد.

دسته دوم، آنتی پوزیتیویسم اجتماعی: رویکرد آنتی پوزیتیویستی نوعی نگاه بنیادی به واقعیت اجتماعی است که مطلقاً منکر "امکان" تعمیم های نظری است. از این منظر تمام دانش اجتماعی دانشی است محدود به زمان و مکان و وابسته به متن (Context-bound) . باورمندان به این سنت نظری برآنند که اساساً هیچ نظمی در لایه های زیرین پدیدارهای اجتماعی وجود ندارد که آن را بتوان کشف کرد یا در مورد آن بتوان نظریه پردازی نمود. وظیفه دانشمند اجتماعی از این منظر محدود به بررسی عمیق نمونه های خاص اجتماعی و تاریخی است و فراروی از این نمونه ها بشکل تعمیمهای قانون ساز در علوم اجتماعی محلی از اعراب ندارد. از میان طرفداران دوآتشه این رویکرد می توان به انتروپولوژیست نامدار کلیفورد گیرتز اشاره کرد.

دسته سوم، رویکرد میانه: در میان دو رویکرد افراطی فوق نوعی نگاه معتدل و واسط هم یافت می شود که معتقد است در میان پدیدارهای اجتماعی "می توان" نظمهایی را مشاهده کرد و بر اساس این نظمها نظریه هایی را هم بوجود آورد. با این وجود نظریه هایی که در علوم اجتماعی امکان ظهور و بروز دارند از نظر "قوت" و "درجه شمول" هرگز به پایه نظریه های فراگیر موجود در علوم طبیعی نمی رسند. معتقدان به این رویکرد میانه (مثلاً نظریه بومی گرایی متدولوژیک دنیل لیتل را ببینید) برآنند که دترمینیسم موجود در پدیدارها و فرآیند های طبیعی هرگز در پدیدارهای اجتماعی وجود ندارد و بهمین خاطر آرزوی نظریه های جهانشمولی که در تمام مکانها و زمانها حاکم بر رفتار اجتماعی باشد و قدرت پیش بینی دقیق داشته باشد آرزویی محال است.

پذیرش هریک از سه رویکرد فوق الذکر نتایج خاص خود را در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژی (که شاخه ای از علوم اجتماعی است) بر جای خواهد نهاد. برداشت کلی من (تا آنجا که دانش من اجازه می دهد) از فضای غالب در جامعه محققین حاضر در این حوزه مطالعاتی (علم و تکنولوژی) به من می گوید که اگر بخواهیم رویکرد فلسفی غالب (خودآگاه یا ناخودآگاه) در این قلمرو را بر روی طیف سه رنگ فوق پیدا کنیم، باید جایی میان رویکرد دوم و سوم بایستیم (میانه اندکی متمایل به آنتی پوزیتیویسم). اگر این برداشت درست باشد، در آنصورت فقدان نظریه های جهانشمول در قلمرو مطالعات علم و تکنولوژی یک عیب برای این حوزه بشمار نمی رود و علاوه بر این موضوعی مربوط به سن این حوزه مطالعاتی هم نیست. نظریه های جهانشمول علم و تکنولوژی از این منظر اساساً "ممتنع" هستند.

آرش میم

پانوشت: برای بحث در مورد امکان ظهور نظریه های فراگیر در حوزه مطالعات علم و تکنولوژی راه دیگری هم وجود دارد که عبارتست از طرح موضوع "پدیدارهای پیچیده" (Complex Phenomena). در این مورد در آینده خواهم نوشت.       

              

/ 16 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسين رضازاده مهريزي

منون از دوستان باز هم بگذاريد كمي بحث را داغتر كنم شايد دوستان بيشتري درگير شوند. فرض كنيد كه ما الان در عصر كيمياگري بوديم. خيلي ها اون زمانها به كارهاي كيمياگران كه به دنبال يك فرمول جهاني براي تبديل مس به طلا مي گشتند مي خنديدند، اصولا به علم مي‌خنديدند، حتي در حوزه علوم طبيعي، اما يك پيش فرض غير علمي (خارج از حوزه علم) مبني بر اينكه اين كار "امكان‌پذير است" باعث شد كه امروزه ما دستاوردي عظيم به نام "علم" شيمي داشته باشيم!! چرا فكر نمي كنيد همان استدلالهايي كه گذشتگان در خصوص كيمياگري بيان مي كردند (اينكه تا ارواح نخواهند اجسام تغيير نمي كنند و ...) روزي در حوزه علوم انساني و اجتماعي نيز پايان نيابد؟؟!! (باز هم گفتم كه بحث داغتر شود!) [چشمک]

مهدی میم

بسیار ممنون از آرش و از حسین عزیز که مباحث را داغتر می کند. وقتی صحبت از جهانشمولی می شود بلافاصله این فکر خطور می کند که این نظریه در هر شرایطی باید حاکم و صادق باشد. در هر ظرف و زمینه ای...مثلا در حوزه مطالعات علم و تکنولوژی "نظام ملی نوآوری" در هر ظرف و زمینه ای لازم و مفید است. توسعه یافته و در حال توسعه هم فرقی نمی کند. این مدل جامع را هر کجا بگذاریم کار می کند. حقیقتا فکر می کنم کسانیکه به این نظریه اعتقاد دارند (که عمدتا از پوزیتیویستها و در حوزه اقتصاد از دارودسته نئوکلاسیکها هستند که در کشور ما به قول ابراهیم متاسفانه نظر غالب شده اند) هیچ تمایزی بین انسان و ماشین قائل نیستند. البته اگر حتی این افراد شم مهندسی هم داشته باشند می توانند تشخیص دهند که مثلا خودرویی که در شرایط جوی ایران خوب کار می کند در صحرای آریزونا کارآیی خوبی ندارد و در قطب شمال اصلا کارآیی ندارد. فلذا می بینیم که گاها حتی صحبت از جهانشمولی در حوزه تکنولوژی و در علوم طبیعی نیز با چالش مواجه است. چه برسد به علوم انسانی.

مهدی میم

اما در اینجا می توان طیفی صحبت کرد. تقسیم بندی ماکس شلر را که حتما دیده اید. به نظرم کار بر روی این نظریه و تکامل آن در راهنمایی به جواب این سوالات کمک می کند (امیدوارم در نوشته بعدی به آن بپردازم). در اینجاست که فهم عمیق پیدا کردن از مساله کمک می کند و نه ماکسمایز کردن سودآوری!!! البته اگر این نئوکلاسیکها اجازه بدهند که کسی آزادانه فکر کند و بیاندیشد!

محمد حسين رضازاده مهريزي

خداراشكر بحث تازه دارد گل مي‌اندازد! بگذاريد به قول حافظ، فاش بگويم. به نظرم از منظر توصيفي، بيشتر من مايلم كه "واقعيت" مسايل علوم اجتماعي و انساني به‌گونه‌اي است كه محدوديتهايي اساسي در تعميم آنها وجود دارد، اما از جنبه "تجويزي" احساس مي‌كنم پافشاري بر يافتن تئوريهايي با حوزه تعميم "هرچه بيشتر بهتر"، مي‌تواند در عمل، ما را به دستاوردهايي برساند كه با رويكرد بديل (يعني در مقام تجويز هم بگوييم سراغ تئوريهاي عام در حوزه علوم انساني و اجتماعي نرويد) نمي‌توان به راحتي به آن رسيد. اندكي دقيقتر، حرف من اين است كه رويكرد ما در حوزه تجويز، مي‌تواند تاثيرات بسيار زيادي بر حتي فضاي هست و نيستي (از اين جهت كه چه برداشتي از واقعيت دنياي علوم انساني و اجتماعي داريم) داشته‌باشد. اميدوارم در آينده بيشتر بتوانيم روي اين مساله گپ بزنيم.

آرش میم

حرف جالبی می زند حسین منتها من می خواهم نکته ای را اضافه کنم: ريشه اختلاف عميق پوزيتيويستها و آنتی پوزيتيويستهای اجتماعی درانتولوژي (هستی شناسی) های متفاوت آنهاست. آنها در ارتباط با تلقی بنيادی شان از جوهره واقعيت اجتماعی با هم عميقاً متفاوتند. پوزيتيويستها معتقدند که در جهان اجتماعی چيزی بنام "گونه" (kind) وجود دارد. گونه آنطور که پاتنم (1975) آن را تعريف می کند عبارتست از مجموعه ای از موجودات که ساختار علی يکسان دارند. مثالهای گونه در جهان اجتماعی عبارتند از مثلاً انقلاب يا دين يا اقتصاد بازار. از نظر آنتی پوزيتيويستها در جهان اجتماعی اصلاً گونه ای وجود ندارد. بنابراين از اين منظرما چيزی بنام دين نداريم. اسلام هست، مسيحيت هست، يهوديت هم هست و . . . اما چيزی بنام دين (گونه دين با ساختار مشترک) وجود ندارد. خوب می بينيد که اگر شما به اين نوع انتولوژی (فقدان گونه ها) معتقد باشيد اساساً نمی توانيد بسمت تعميم برويد!

آرام

دوستان عزیز همگی سلام به نظر من در نظر گرفتن دو نکته بد نیست یکی اینکه در علومی مثل ریاضی- فیزیک و شیمی و (کلاَ مجموعه غیر از علوم انسانی) نظریه ها با زبان دقیق بیان می شوند بنابراین امکان ایجاد شرایط مشابه و دنبال کرندن فرایندی که موجب دستیابی به آن نظریه شده است را در سایر مکانها امکان پذیر میشود. در حالیکه به نظر من بزرگترین مشکل علوم انسانی زبان مبهم و غیر دقیق آن است که حجم بسیاری از مطالب بصورت نهفته (tacit) در جملات و گفته ها بیان می شود و همین امر شبیه سازی دوباره را بسیار مشکل و یا غیر ممکن می سازد. نکته دوم به نظر من این مسأله است که ما بصورت پیش فرض پذیرفته ایم که فلزی به نام آهن در همه جای دنیا یک ویژگی را دارد اما انسانها با توجه به Contextی که در آن قرار میگیرند متفاوت هستند بنابراین فرمول و یا نظریه ای که برای یک موقعیت خاص عمل نموده است لزوماً قابل استفاده در موقعیت دیگر نیست. اما شاید بد نباشد به این مطلب توجه کنیم که آهن بصورت خالص اصلاً در طبیعت یافت نمی شود و یا اگر بخواهیم از مثال حسین در خصوص کیمیاگران استفاده کنیم فلز مس در موارد بسیار نادری (تنها در برخی از نقاط) بصورت خالص یافت می

آرام

من نمی دونم چرا Comment من نصفه شد به هر حال من می خواستم بگم که دانشمندان (کیمیاگران) توانستند مس خالص را از ترکیبات مختلف آن استخراج کنند بنابراین ارائه نظریه جهان شمول در این خصوص (به عنوان مثال مس) امکان پذیر شد. به نظر من ما انسانها نیز در Context های مختلف مثل ترکیبات مخالف هستیم بنابراین ویژگی ها و مشخصات یکسانی نداریم تا به حال نیز راهی برای استخراج ما از ترکیباتمان پیدا نشده- شاید فرایند جهانی شده همه ما را به یک ترکیب تبدلی کند!

ابراهیم

نکته ای که من اشاره کردم و شاید بهتر باشد به زبان دیگری اینجا دوباره مطرح کنم بیشتر راجع به خطرات هر دو نوع نگاه و ابزار قرار گرفتن آنها بود. درست است که رویکردهای علوم انسانی در دنیای امروز به اهمیت تعمیم ناپذیری و اهمیت context و .. تاکید کرده اند، اما گفتم مواظب باشیم که این تاکید ما را از تئوری هایی که بارها تست و تجربه شده نیاندازد. اکنون در نظام ما ظاهرا بازار تئوری های بومی آنقدر داغ شده است که دیگر تاثیر نقدینگی بر تورم نیز تئوری غربی انگاشته می شود! خوب به نظر این کمی بی انصافی است.

آرش میم

علاوه بر مساله ای که ابراهیم به آن اشاره می کند توجه به این نکته هم لازم است که اساساَ انتقاد به پوزیتیویسم در کشور ما در پاره ای موارد (که کم هم نیستند) منشا نوعی شارلاتانیزم علمی شده است. شما وقتی معیارهای یونیورسال و ثابت را از ارزیابی علمی حذف می کنید در واقع راه را برای نان خوردن کسانی باز می کنید که هر معجونی را با عنوان تحقیق و پروژه ارائه می کنند و مبالغی هم می گیرند که کلاه از سر آدم می افتد!

مهدی میم

البته در ادامه نکته ای که ابراهیم بدان اشاره کرده در عین حال که باید مسیرها و روشهای علمی شناخته شده را محترم دانست و اجازه رشد در هر شاخه را داد در عین حال هم باید از تشت عقاید شخصی و از حالی به حالی شدن نیز پرهیز نمود. یک محقق باید صراحتا پایه های علمی که می خواهد بر اساس آن تحقیق کند را ذکر کند و از خوردن نان به نرخ روز یک روز به نرخ پوزیتیویستی یک روز به نرخ رئالیستی و فردا به نرخ های دیگر پرهیز نماید. حضرت علی در نهج البلاغه اشاره می کند که" دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی مرد این بس است که پایه خویش را نشناسد". در عین حال من معتقدم که در کشور ما آنقدر پایه های پوزیتیویستی متاسفانه محکم شده و آنقدر پولهای کلان در این حوزه خرج شده که هنوز برای انتقاد از این دیدگاه راهی طی نشده است و طبیعی است که با مخالفتها و وحشتهای معتقدین به این مقوله مواجه شویم.